«اگه مجبور بشم اینو بگیرم باید یه پتو روش بکشم نبینمش.»
این را سعید چند هفته قبل از ناپدید شدنش گفت. از همین جملهی کوتاه که یادم است با مسخرگی همیشگیاش بیان شد، میشود چیزهایی از سعید فهمید. مثلا اینکه در آستانهی ازدواجیست که انگار باب میلش نیست. قیافهی زنِ آیندهاش را نمیپسندد. اما اینقدر خودش را ناچار میبیند که پیشبینی میکند شاید بهرحال مجبور شود با آن دختر کذایی ازدواج کند. اما شدت و خشونت حملهاش (پنهان کردن چهرهی همسر زیر پتو) جوریست که تصویر آدمی سرسخت و مبارز از او میدهد، و مسخرگیاش هم نه از لودگی بلکه نشان از نشاطی درونی دارد، به هر حال آدم توسریخوری نیست. اما به وجود قدرتهایی فراتر از توانش آگاه است. میداند که ممکن است علیرغم مبارزه و مخالفتش، آخر سر تسلیم این قدرت برتر، تسلیم ارزشهای این خانوادهی مومن شود.
این را که گفت تابستان بود. دانشجوی مهندسی عمران بود در دانشگاهی قزمیت. سعید مرا هم تشویق کرد مهندسی عمران بخوانم چون پولساز است. گمانم در کل زندگیام از هیچ کدام از نصایح سعید سرپیچی نکردهام. در همان کودکی و نوجوانی فهمیده بودم سعید گاهی هم اغراق میکند یا بزرگنمایی میکند یا اصطلاحا خالی میبندد. اما نمیدانم چرا با دانستن این هم کماکان دلم میخواست سعید برایم حرف بزند و داستانهایی بگوید پرشاخوبرگ و من هم غش کنم از خنده.
نمودهای جسارتش را قبلا هم دیده بودم. جایی دیگر. در موردی دیگر. سر قضیهی ماشین. سعید خیلی زود شروع کرد به اصطلاحا بلند کردن ماشین و البته چون پدر خودش فوقالعاده سختگیر و مذهبی بود، عمدتا ماشینِ پدر مرا بلند میکرد. شاید حتی بلند کردن نبود، یک مرحله قبلش بود، یعنی کلید ماشین را میگرفتیم که برویم خریدها را بیاوریم و به همین هوا سعید یک استارت ریزی هم میزد و پیکانمان را یک عقب و جلویی میکرد. شوق عجیبی داشت به این کار. البته سه سال هم از من بزرگتر بود. فکر میکردم این شوقِ به ماشین ویژگی بچههای باحال است و من هم میخواستم از آنها باشم. اما وحشت و اضطراب انجام این عملِ خلاف اینقدر زیاد بود که عملا از باحال بودنم لذتی نمیبردم. باید وانمود میکردم که «ایول سعید! عجب کار باحالی…» اما توی دلم همهش نگران بودم مبادا اتفاقی بیفتد و بزرگترها بفهمند و شر شود. سعید آن ترس را نداشت. به تراپیستم هم از این ترسم گفتهام، هر چه هم سنم زیاد شده این ترس بدتر شده، تا جایی که تقریبا از گرفتن هر تصمیمی عاجزم، دوست دارم تصمیمها را بقیه بگیرند و من همراهی کنم.
سعید تا آن اواخرِ قبل از ناپدید شدنش نماز میخواند. یعنی در حقیقت همان شب، درست چند دقیقه قبل از اینکه بگوید برای نزدیک شدن به همسر آیندهی چادریاش باید پتو روی سرش بکشد، داشت میگفت که تارک شده. با دیدن چهرهی گنگم اضافه کرده بود منظورش این است که تارکالصلاة شده. یعنی نماز را ترک کرده. شاید هم میگفت دارد ترک کردن را بررسی میکند. در سنی بود که مشغول بررسی مفاهیم و ساختن هویتش بود. و همانطور که ویژگی خانوادههای زیادی مقید است، هویتی که سعید داشت برای خودش دست و پا میکرد خیلی جاها انگار فقط دهنکجی بود به هویت پدرش، مادرش، خانوادهاش.
پدرش محافظهکار بود و انتخابات ۷۶ به ناطق نوری رای داد. سعید به خاتمی.
سعید به سینما هم علاقمند شده بود. علیالخصوص سینمای ایران، خسرو شکیبایی، رضا کیانیان، پرویز پرستویی، حاتمی و حاتمیکیا؛ چقدر کلهام را خورد سرِ «سلام سینما»ی مخملباف. من درکش نمیکردم. یا شاید حس میکردم این مبحثیست مال دنیای بزرگسالان و هنوز برای من زود است وخجالت میکشیدم واردش شوم. یکهو از تماشای علاالدین و شیرشاه و کارتونهای دیزنی بیایم بگویم من علاقمند سینمای کیارستمی هستم؟ یا مثلا مثل سعید بروم «برج مینو»ی حاتمیکیا را پنج بار توی سینما ببینم؟
گمانم یکی از این پنج بار را با هم رفتیم. یکی از سینماهای دور میدان انقلاب. مثل همیشه هم بیپول بودیم و کلی حساب و کتاب کردیم که آیا علاوه بر ساندویچ سوسیس از پس پول بلیط هم برمیآییم یا نه و راستش سعید اینجا توی آن سنی بود که انگار برج مینو برایش ارجح بود به ساندویچ سوسیس. شاید همین چیزها بود که آن ماههای آخرِ قبل از ناپدید شدنش کمی ازش احساس دوری میکردم. اما اینقدری نبود که به حرفش گوش ندهم و مهندسی عمران نخوانم.
دوست دارم بدانم اگر سعید ناپدید نشده بود این روزها—یحتمل—یک اصلاحطلب متعصب بود، یا یک مأیوسِ بلاتکلیف، یا برانداز، یا نه، اصلا جا پای پدر گذاشته بود و با ریش سازمانی و زن چادریاش همسو با وضع موجود میزیست و منتفع میشد؟ بعضی روزها که احساس تنهایی میکنم، به حال همهی رفتگان غبطه میخورم. گمانم کار سالمی نیست.
سعید تکنیک فردی برزیلیها را دوست داشت (خودش هم فوروارد بود و تکنیکی) اما در کل طرفدار آلمان بود. چیزهای پیچیدهای میگفت درباره نظم تیمی و هماهنگی و پاسکاریهای تکضرب؛ یعنی طرفداریاش شکمی نبود و مبنای علمی داشت. میگفت لوتار ماتئوس که بازیکن برگزیدهی جام جهانی ۱۹۹۴ بود، متوسط در هر بازی دو دقیقه توپ دستش است، اما با همان دو دقیقه تیم را آنطور منسجم و منظم مدیریت میکند جوری که معمولا تیم ملی آلمان برنده میدان است. راستش همین علاقهاش به آلمان هم جدید بود، همزمان با همان علاقهاش به سینما و فضای روشنفکری و قتلهای زنجیرهای و روزنامهی سلام و اینها. قبلش مثل من طرفدار برزیل و روماریو و بهبهتو و دریبلهای ریزشان بود. من اگر حوصلهای باشد هنوز هم طرفدار برزیلم، گرچه سالهاست کلا دیگر فوتبالی نیستم، کلا حوصله ندارم. دو سه سالِ بعد از ناپدید شدن سعید هنوز وانمود میکردم فوتبال برایم مهم است و حتی لای کلاسوری که با آن به دانشگاه میرفتم و مهندسی عمران میخواندم معمولا یک نسخهی تاشده از روزنامهی خبر ورزشی هم بود. انگار هنوز امید داشتم روزی سعید برگردد و دوباره بخواهیم جام جهانی تماشا کنیم و گلکوچیک بزنیم و گاهی هم سالنی. گمانم دو-سه سال که گذشت فوتبال هم در من خشکید. ده سال بعد از ناپدید شدنِ سعید من در کانادا دانشجوی مدارج بالاتر مهندسی عمران بودم، زن داشتم (البته اغراق است که مثل سعید بخواهم بحث پتو و اینها را پیش بکشم)، و در تلاش برای معاشرت و رفاقت با بچههای ایرانی و عرب و آفریقایی رفتیم زمین چمن دانشگاه فوتبال زدیم، من اینقدر ناآماده بودم که دروازه ایستادم و دقیقهی پنجم یکی از عربها با پاهای عضلانیاش چنان شوتی زد که حین مهارش انگشت کوچکم برگشت، شکست. توی بیمارستان منتظر بودم و درد میکشیدم با خودم فکر کردم اگر سعید بود و میخواست گل هم بهم بزند قطعا اینقدر محکم شوت نمیزد، تکنیکی میزد کنج دروازه، یا زیرطاق. بچهتر که بود و قبل از اینکه طرفدار آلمان شود، یک بار توی حیاط مادربزرگم همینطور که دربارهی کل کائنات حرف میزدیم و به هم پنالتی میزدیم، بحث کشید به پنالتی زدن برزیلیها و سعید میگفت آنها از قصد زیرطاق میزنند تا مهارتشان را به رخ حریف بکشند.
همین پارسال جام ملتهای اروپا میدیدم، بیشتر به هوای شرطبندی اینترنتی و به جیب زدن مختصر پولی، با خودم فکر کردم چیز چندانی از سعید نمانده جز همین درک «زیباییشناسی فوتبال» که برایم یادگار گذاشته. گیج همین افکار بودم و وقتی به خودم آمدم دیدم در شرطبندی کذایی هم ضرر هنگفتی کردم.
تراپیستم میگفت تو در رابطههایت دنبال رفاقتهای نداشتهات میگردی. نوک زبانم بود بگویم نه بابا، حتی مورد هم بوده که بخواهم دستبهپتو شوم. بعد دیدم بابت همین اشاره باید خیلی نبش قبر کنیم، لذا زبان به دندان گرفتم.
اولین و مهمترین دزدیهای عمرم را با سعید انجام دادم. قربانی اصلی پدرم بود. یعنی اسکناسها و سکههای توی جیبِ شلوار پدرم بود، آویزان کنار انباری. سعید میرفت پیش بزرگترها چیزی میگفت، سرشان را گرم میکرد—خوش سر و زبان بود—و من از همین حواسپرتی بزرگترها استفاده میکردم و با دستهای لرزانِ یک دزدِ ناشی جیبهای شلوار آویزان پدرم را میکاویدم. وسط همان حال باید حواسم هم میبود که زیادی برندارم تا شک نکند. از آن طرف باید اینقدر برمیداشتم تا بشود خوراکیای چیزی باهاش خورد، چهمیدانم، تیتاپ و نوشابه یا چرا اصلا همبرگر و سوسیس نه؟ پاساژ فاز یک اکباتان. ساندویچی ستاره. درست پای پلههای بتنی. من و سعید با دوچرخهی بیامایکسم. نه ناهار بود نه شام، بعدازظهر بود، حتی چندان گرسنهمان نبود، بیشتر شوق و ذوقِ این تهور و قانونشکنی را داشتیم. سالها بعد که سعید شروع کرده بود موهای پرپشت مجعدش را کچل نکند و بگذارد کمی بلند شود و ژل هم مفصل میزد، یک بار از همین پاساژ اکباتان یک کمربند چرم پهن با سگک آهنی گندهای خرید و نمیدانم چرا آن سالها پهنای کمربند و اندازهی سگکش انگار نوعی خط قرمز اخلاقی بود. مادرش، قوم و خویش چادریمان، کمربند را دید چه جنجالها که نشد. به تراپیستم هم گفتهام که اصلا آمدهام پیِ همین، پی این شوق و ذوقی که درم گم شده. میگوید اگر هم جایی باشد مطمئن باش در خاطراتت نیست. مطمئن نیستم.
قضیهی خرید کمربند از پاساژ اکباتان به نوعی نمادین هم بود. اهالی اکباتان من جمله ما مذهبی نبودیم و از آن طرف سعید اینها در کوچهپسکوچههای شمالشهر بغل یک مسجد آجری با چراغهای سبز زندگی میکردند. تمام معدود مسجدهای زندگیام را همراه سعید بودم و خانوادهاش؛ مشغول کرکر خنده و خفه کردنش وقتی که پدر سعید بهمان چشمغره میرفت. پدر سعید همانیست که وقتی وضو میگرفت همینطور آبچکان از درِ دستشویی بیرون میآمد و مرا میجست و دو ساعد خیس پشمالویش را به سمتم میتکاند و همینطور که قطرات ولرم آب به سر و صورتم شتک میشد و حال عق داشتم التماس میکردم «آقا هادوی تو رو خدا نکن؛» با خنده میگفت «این تبرکه، آب وضوئه.» این علاقه به مسجد خانوادگی بود: اصلا مسجد محلشان را پدرِ آقا هادوی ساخته بود. و جز این، وقتی با چند مرد پشمالوی دیگر میرفتیم استخر سازمانی، آقا هادوی یادمان میداد چطور کافیست نیت کنیم و سوزنی بپریم توی استخر و غسل بگیریم و پاک و طاهر شویم. نوجوان بودیم که نه، اما در بزرگسالیام همیشه احساس گنگی داشتهام که انگار آلودهام، انگار مجرم یا گناهکارم، جرمی که وقوفی هم به آن ندارم. همین است که دعواهای رابطهای را بد مدیریت میکنم، آرایشم خیلی زود دفاعی و سپس تهاجمی میشود، انگار بخواهم خودم را از آن جرم ناشناخته مبرا کنم.
افتراقاتمان حتی نمودی ظاهری هم داشتند: آقا هادوی درشت بود (در جوانی فوروارد تیم «گسترش» بود) و ریش سازمانی داشت و پدر من ریزنقش بود و سبیل داشت. مادرم بیحجاب بود و مادرِ سعید چادری. این روزها—مشخصا بعد از شلیک به هواپیما—تعارف که نداریم، این روزها که دوپارهایم، ما و آنها، غوطهور در یأسی چرک، گاهی غصه میخورم که اصلا همزیستی مسالمتآمیز مردم این سرزمین سرابی بیش نیست؛ اما بعد یاد همین افتراق تاریخی خانوادهی خودم میافتم، یاد آنهمه آخر هفتههایی که سعید اینها پیش ما بودند و بیخ تا بیخ هال تشک پهن میکردیم و اصلا نمیفهمیدیم ایام چطور میگذشت، از بس سبک بود؛ یاد اینها که میافتم زیرلب میگویم «اما من دیدهام که میشود، دیدهام که چطوری بود.»
شاید هم اینها خیالات خام باشند، همان دوران هم یادم است والدین سعید میخواستند بروند حج واجب و بچههایشان قرار بود بمانند پیش ما. چه ذوقی داشتیم من و سعید، تا اینکه زمزمهها شروع شد؛ نظام تربیتی والدین من مقبول آقا هادوی نبود و میترسید بچهها تاثیرات بد بگیرند. قرار شد بچهها بمانند پیش یکی از اقوام مؤمن: دکتر هاشم. قبلترش با همین دکتر هاشم زیاد اصطکاکهای نرم داشتیم؛ مثلا روز کوهنوردی خانوادگی در درکه، سر قضیهی سوسیس. یک بار برای نپرداختن به اصل موضوع، به تراپیستم میگفتم علاقهی ما به سوسیس و کالباس بیشتر از اینکه یک سلیقه غذایی باشد، مخالفت با طرز تفکری خاص بود، یک اعتراض بدوی به تفکرات فاشیستی دکتر هاشم بود. دکتر هاشم نه تنها هیچ نوع غذای ناسالمی مصرف نمیکرد (و خانوادهاش را هم در بند کشیده بود)، بلکه مصرفکنندگان این محصولات را هم با ادبیات عصاقورتدادهاش تحقیر و تمسخر میکرد. سوسیسخواری افراطی ما در حقیقت بیلاخی بود به سیستم عقیدتی دکتر هاشم و ریشش⏤درازتر و نوکتیزتر از ریشِ سازمانی آقا هادوی. آن روز، خسته و خیس عرق مسیر خاکی درکه را رفتیم بالا تا رسیدیم به ایستگاه آبذغالچال و ولو شدیم روی یکی از تختهای لقلقو. ساعت ۱۱ صبح جمعه دکتر هاشم از فلاسکش چایی ریخته بود و هورت میکشید و رطبهایی که تلمیذش اختصاصی از جهرم برایش فرستاده بود را میجوید—او گیاهخوار بود زمانی که هنوز گیاهخواری مکتبی ناشناخته بود همچون شیطانپرستی. هستههای قلمی رطبها را منظم چیده بود کنار هم. من و سعید در این سوی تخت به چشمانش زل زده بودیم و منتظر بودیم کافهچی پُرسِ سوسیس را بیاورد. چند دقیقه بعد با حرکات فکِ محکم و منظم برشهای سوسیس آلمانی را میجویدیم و لبخند مریضی حوالهی آن سوی تخت می کردیم. دکتر هاشم هم بیمارگونه میخندید، «نمیدانم این جوانها چه میبینند توی این سوسیس و کالباس؟» حتی نیازی به پاسخ دادن نمیدیدیم. روغنهای کف زیردستی آرام آرام داشت میماسید و خودش گویای همه چیز بود. گاهی حسرت میخورم کاش افتراقات، شخصی و جمعی، در حد نمایشی، در لایههای زیرین، در حد سوسیس و رطب باقی مانده بود، به رنگ خون آلوده نبود.
چند هفته قبل از ناپدید شدنش، همان شبی که سعید از تارک شدنش میگفت در ادامه بحثش چرخید و رسید به مبحث ماشین، از تر و فرزی ماشین مد آن روزها میگفت⏤پراید هاچبک که هنوز کرهای بود. «ببین آخه نمیدونی این هاچبکا چی میرن… میکَنه، آسفالتو میکَنه. وای، اگه یه سفیدشو داشتم…» محرم بود. پیچ ضبط را پیچاند. سیاوش قمیشی شروع کرد به خواندن. سیگارش را گیراند. دنده را جا زد توی یک و بعد، انگار مردد باشد، به من هم یک سیگار تعارف کرد.
سری آخر، برای تراپیستم تعریف کردم تابستان هزار سال پیش، من و سعید مست خواب، دم صبحها آقا هادوی میآمد توی اتاق و با صدایی بم ولی خفهشده اعلام میکرد «سعید، سعید، پاشو، وقت نمازه…» و بعد سعی کردم ادای آقا هادوی را درآورم منتها تراپیستم به هوای یادداشت نوشتن سرش را انداخت پایین و نگاهم نکرد.
ناپدید شدن سعید ضربهی هولناکی بود به بنیان عقیدتیام. آن موقع نمیفهمیدم، الان است که میفهمم بیاعتمادیام به قوای عقلانی آدمیزاد از همان موقع شروع شد، در مواجهه با چیزی نفهمیدنی. هرچه گذشت بیشتر و بیشتر حس میکنم که ما توان فهم امورات را نداریم، مگر مددی شود، مگر دستی، نوری، وزش نسیمی هدایتمان کند، تازه آنهم بعد از گذر سالها، تازه با هزار جور ابزار کمکی، یکیاش همین نوشتن. نوشتنم تقلاییست برای فهم و هضم آنچه گذشته، و اینکه چطور سر از اینجا درآوردم. گذشته سرِ دلم سنگینی میکند، سردرِ مغز ناتوانم. به همین منوال، تازه اینروزهاست که متوجه شدهام شاید این ناتوانیام در رفاقت ناتوانی نیست، نوعی لجبازیست با سرنوشت سعید، نپذیرفتنی به طول یک زندگانی.
تازه جوابهای کنکور آمده بود. یک بعدازظهر تابستانی بود. من و یکی از پسرهای فامیل پلیاستیشن فیفا میزدیم. گرافیکش فوقالعاده بود. مادرم گوشی تلفن را برداشت اما من لحظهی برداشتنش را ندیدم، گوشی پلاستیکی که خورد به پارکتها برگشتیم و به مادرم نگاه کردیم. دستش توی موهاش بود و نشست کف زمین. چند دقیقه طول کشید تا پدرم به حرف آوردش. چند دقیقه بعدش—بدتر از همیشهاش—مدرس را داشت گاز میداد به سمت بولوار کشاورز، بیمارستان پارس. ماها عقب ماشین بودیم. هوا کم بود. پنجرهها را پایین داده بودیم، سرعتمان زیاد بود ولی باز هم انگار هیچی باد نمیآمد، هوا ساکن بود، مرده. توی راهروهای مرمرِ پارس تختهای چرخداری به سرعت از جلومان سُر میخوردند. به نظرم ارتباطی با فامیل ما نداشتند. ولی میگفتند دارند؛ آن تودههای گوشتی کج و کولهی ملافهپیچی شده روی تختهای چرخدار را نشانمان میدادند. یکیشان سعید بود.
همان اوایل سفرشان به گیلان، توی اتوبان قزوین تصادف میکنند، سپرشان به گاردریل میگیرد و با همان سرعت بالا ماشین چندین کلهمعلق میزند و در شانهی خاکی آن طرف فرود میآید. سعید پشت فرمان بود. آقا هادوی کمترین آسیب را دید. ساعد راستش شکست و بعد از چند هفته هم ترمیم شد. اگر میخواست حتی میتوانست باز هم وضو بگیرد و آب تبرک به من بپاشد. بقیه خرد و خاکشیر شدند. سعید به کما رفت، روز سوم کما از پشت پنجرهی آیسییو دیدمش. سعی کردم گریه نکنم. هفتهی بعدش مرد؛ از عوارضش هم اینکه ماجرای پتو از بیخ منتفی شد. چهلمش خورده بود اواسط مهر. هشت صبح ریاضی-۱ داشتم و مراسم یازده صبح بود. هشت و نیم با کلاسورم و روزنامه ورزشی لایش و پیراهن روی شلوار و کتانی ایرواک سر قبر بودم—پیراهنم مشکی نبود. خیلی زود بود، هنوز هیچ کسی نیامده بود. من هم کاری نداشتم. بیهدف نشستم کنار قبر. کلاسور را گذاشتم روی بیت مهملِ سنگقبر که با رنگ طلایی حک شده بود. اینجوری فقط اسم سعید و تاریخ مرگش معلوم بود. به نظرم یک چیزی توی این ماجرا اشتباه بود، ولی نمیفهمیدم چی (مدتها بعد دکتر هاشم از قول عارفی یا شاید امامِ معصومی نقل کرد «مرگ پوشیدهترین اسرار است»). به جای فکر کردن زدم زیر گریه. نیم ساعت قبل از مراسم سر و کلهی آقا هادوی پیدا شد. دست راستِ گچ گرفتهاش گِل گردن. «عه! تو اینجا چیکار میکنی؟ هنوز که مراسم شروع نشده!» جوابی برایش نداشتم. کلاسورم را برداشتم و رفتم پشت مقبره. آقا هادوی داشت دور قبر و توی محوطهی مقبره صندلی تاشو میچید. چندتا قلوهسنگ را به نوبت شوت کردم روی علفهای هرز.
