سال‌هاست زور می‌زنم اما این دنده‌ی لعنتی جا نمی‌رود⏤نسخه دوم

«اگه مجبور بشم اینو بگیرم باید یه پتو روش بکشم نبینمش.»

این را سعید چند هفته قبل از ناپدید شدنش گفت. از همین جمله‌ی کوتاه که یادم است با مسخرگی همیشگی‌اش بیان شد، می‌شود چیزهایی از سعید فهمید. مثلا اینکه در آستانه‌ی ازدواجی‌ست که انگار باب میلش نیست. قیافه‌ی زنِ آینده‌اش را نمی‌پسندد. اما اینقدر خودش را ناچار می‌بیند که پیش‌بینی می‌کند شاید بهرحال مجبور شود با آن دختر کذایی ازدواج کند. اما شدت و خشونت حمله‌اش (پنهان کردن چهره‌ی همسر زیر پتو) جوری‌ست که تصویر آدمی سرسخت و مبارز از او می‌دهد، و مسخرگی‌اش هم نه از لودگی بلکه نشان از نشاطی درونی دارد، به هر حال آدم توسری‌خوری نیست. اما به وجود قدرتهایی فراتر از توانش آگاه است. می‌داند که ممکن است علی‌رغم مبارزه و مخالفتش، آخر سر تسلیم این قدرت برتر، تسلیم ارزش‌های این خانواده‌ی مومن شود.  

این را که گفت تابستان بود. دانشجوی مهندسی عمران بود در دانشگاهی قزمیت. سعید مرا هم تشویق کرد مهندسی عمران بخوانم چون پولساز است. گمانم در کل زندگی‌ام از هیچ کدام از نصایح سعید سرپیچی نکرده‌ام. در همان کودکی و نوجوانی فهمیده بودم سعید گاهی هم اغراق می‌کند یا بزرگنمایی می‌کند یا اصطلاحا خالی می‌بندد. اما نمی‌دانم چرا با دانستن این هم کماکان دلم می‌خواست سعید برایم حرف بزند و داستان‌هایی بگوید پرشاخ‌وبرگ و من هم غش کنم از خنده. 

نمودهای جسارتش را قبلا هم دیده بودم. جایی دیگر. در موردی دیگر. سر قضیه‌ی ماشین. سعید خیلی زود شروع کرد به اصطلاحا بلند کردن ماشین و البته چون پدر خودش فوق‌العاده سخت‌گیر و مذهبی بود، عمدتا ماشینِ پدر مرا بلند می‌کرد. شاید حتی بلند کردن نبود، یک مرحله قبلش بود، یعنی کلید ماشین را می‌گرفتیم که برویم خریدها را بیاوریم و به همین هوا سعید یک استارت ریزی هم می‌زد و پیکان‌مان را یک عقب و جلویی می‌کرد. شوق عجیبی داشت به این کار. البته سه سال هم از من بزرگتر بود. فکر می‌کردم این شوقِ به ماشین ویژگی بچه‌های باحال است و من هم می‌خواستم از آنها باشم. اما وحشت و اضطراب انجام این عملِ خلاف اینقدر زیاد بود که عملا از باحال بودنم لذتی نمی‌بردم. باید وانمود می‌کردم که «ای‌ول سعید! عجب کار باحالی…» اما توی دلم همه‌ش نگران بودم مبادا اتفاقی بیفتد و بزرگترها بفهمند و شر شود. سعید آن ترس را نداشت. به تراپیستم هم از این ترسم گفته‌ام، هر چه هم سنم زیاد شده این ترس بدتر شده، تا جایی که تقریبا از گرفتن هر تصمیمی عاجزم، دوست دارم تصمیم‌ها را بقیه بگیرند و من همراهی کنم.

سعید تا آن اواخرِ قبل از ناپدید شدنش نماز می‌خواند. یعنی در حقیقت همان شب، درست چند دقیقه قبل از اینکه بگوید برای نزدیک شدن به همسر آینده‌ی چادری‌اش باید پتو روی سرش بکشد، داشت می‌گفت که تارک شده. با دیدن چهره‌ی گنگم اضافه کرده بود منظورش این است که تارک‌الصلاة شده. یعنی نماز را ترک کرده. شاید هم می‌گفت دارد ترک کردن را بررسی می‌کند. در سنی بود که مشغول بررسی مفاهیم و ساختن هویتش بود. و همانطور که ویژگی خانواده‌های زیادی مقید است، هویتی که سعید داشت برای خودش دست و پا می‌کرد خیلی جاها انگار فقط دهن‌کجی بود به هویت پدرش، مادرش، خانواده‌اش. 

پدرش محافظه‌کار بود و انتخابات ۷۶ به ناطق نوری رای داد. سعید به خاتمی. 

سعید به سینما هم علاقمند شده بود. علی‌الخصوص سینمای ایران، خسرو شکیبایی، رضا کیانیان، پرویز پرستویی، حاتمی و حاتمی‌کیا؛ چقدر کله‌ام را خورد سرِ «سلام سینما»ی مخملباف. من درکش نمی‌کردم. یا شاید حس می‌کردم این مبحثی‌ست مال دنیای بزرگسالان و هنوز برای من زود است  وخجالت می‌کشیدم واردش شوم. یکهو از تماشای علاالدین و شیرشاه و کارتون‌های دیزنی بیایم بگویم من علاقمند سینمای کیارستمی هستم؟ یا مثلا مثل سعید بروم «برج مینو»ی حاتمی‌کیا را پنج بار توی سینما ببینم؟ 

گمانم یکی از این پنج بار را با هم رفتیم. یکی از سینماهای دور میدان انقلاب. مثل همیشه هم بی‌پول بودیم و کلی حساب و کتاب کردیم که آیا علاوه بر ساندویچ سوسیس از پس پول بلیط هم برمی‌آییم یا نه و راستش سعید اینجا توی آن سنی بود که انگار برج مینو برایش ارجح بود به ساندویچ سوسیس. شاید همین چیزها بود که آن ماه‌های آخرِ قبل از ناپدید شدنش کمی ازش احساس دوری می‌کردم. اما این‌قدری نبود که به حرفش گوش ندهم و مهندسی عمران نخوانم. 

دوست دارم بدانم اگر سعید ناپدید نشده بود این روزها—یحتمل—یک اصلاح‌طلب متعصب بود، یا یک مأیوسِ بلاتکلیف، یا برانداز، یا نه، اصلا جا پای پدر گذاشته بود و با ریش سازمانی و زن چادری‌اش همسو با وضع موجود می‌زیست و منتفع می‌شد؟ بعضی روزها که احساس تنهایی می‌کنم، به حال همه‌ی رفتگان غبطه می‌خورم. گمانم کار سالمی نیست.

سعید تکنیک فردی برزیلی‌ها را دوست داشت (خودش هم فوروارد بود و تکنیکی) اما در کل طرفدار آلمان بود. چیزهای پیچیده‌ای می‌گفت درباره نظم تیمی و هماهنگی و پاس‌کاری‌های تک‌ضرب؛ یعنی طرفداری‌اش شکمی نبود و مبنای علمی داشت. می‌گفت لوتار ماتئوس که بازیکن برگزیده‌ی جام جهانی ۱۹۹۴ بود، متوسط در هر بازی دو دقیقه توپ دستش است، اما با همان دو دقیقه تیم را آنطور منسجم و منظم مدیریت می‌کند جوری که معمولا تیم ملی آلمان برنده میدان است. راستش همین علاقه‌اش به آلمان هم جدید بود، همزمان با همان علاقه‌اش به سینما و فضای روشنفکری و قتلهای زنجیره‌ای و روزنامه‌ی سلام و اینها.  قبلش مثل من طرفدار برزیل و روماریو و به‌به‌تو و دریبل‌های ریز‌شان بود. من اگر حوصله‌ای باشد هنوز هم طرفدار برزیلم، گرچه سالهاست کلا دیگر فوتبالی نیستم، کلا حوصله ندارم. دو سه سالِ بعد از ناپدید شدن سعید هنوز وانمود می‌کردم فوتبال برایم مهم است و حتی لای کلاسوری که با آن به دانشگاه می‌رفتم و مهندسی عمران می‌خواندم معمولا یک نسخه‌ی تاشده از روزنامه‌ی خبر ورزشی هم بود. انگار هنوز امید داشتم روزی سعید برگردد و دوباره بخواهیم جام جهانی تماشا کنیم و گل‌کوچیک بزنیم و گاهی هم سالنی. گمانم دو-سه سال که گذشت فوتبال هم در من خشکید. ده سال بعد از ناپدید شدنِ سعید من در کانادا دانشجوی مدارج بالاتر مهندسی عمران بودم، زن داشتم (البته اغراق است که مثل سعید بخواهم بحث پتو و اینها را پیش بکشم)، و در تلاش برای معاشرت و رفاقت با بچه‌های ایرانی و عرب و آفریقایی رفتیم زمین چمن دانشگاه فوتبال زدیم، من اینقدر ناآماده بودم که دروازه ایستادم و دقیقه‌ی پنجم یکی از عربها با پاهای عضلانی‌اش چنان شوتی زد که حین مهارش انگشت کوچکم برگشت، شکست. توی بیمارستان منتظر بودم و درد می‌کشیدم با خودم فکر کردم اگر سعید بود و می‌خواست گل هم بهم بزند قطعا اینقدر محکم شوت نمی‌زد، تکنیکی می‌زد کنج دروازه، یا زیرطاق. بچه‌تر که بود و قبل از اینکه طرفدار آلمان شود، یک بار توی حیاط مادربزرگم همینطور که درباره‌ی کل کائنات حرف می‌زدیم و به هم پنالتی می‌زدیم، بحث کشید به پنالتی زدن برزیلی‌ها و سعید می‌گفت آنها از قصد زیرطاق می‌زنند تا مهارتشان را به رخ حریف بکشند. 

همین پارسال جام ملتهای اروپا می‌دیدم، بیشتر به هوای شرط‌بندی اینترنتی و به جیب زدن مختصر پولی، با خودم فکر کردم چیز چندانی از سعید نمانده جز همین درک «زیبایی‌شناسی فوتبال» که برایم یادگار گذاشته. گیج همین افکار بودم و وقتی به خودم آمدم دیدم در شر‌ط‌بندی کذایی هم ضرر هنگفتی کردم. 

تراپیستم می‌گفت تو در رابطه‌هایت دنبال رفاقت‌های نداشته‌ات می‌گردی. نوک زبانم بود بگویم نه بابا، حتی مورد هم بوده که بخواهم دست‌به‌پتو شوم. بعد دیدم بابت همین اشاره باید خیلی نبش قبر کنیم، لذا زبان به دندان گرفتم.    

اولین و مهمترین دزدی‌های عمرم را با سعید انجام دادم. قربانی اصلی پدرم بود. یعنی اسکناس‌ها و سکه‌های توی جیبِ شلوار پدرم بود، آویزان کنار انباری. سعید می‌رفت پیش بزرگترها چیزی می‌گفت، سرشان را گرم می‌کرد—خوش سر و زبان بود—و من از همین حواس‌پرتی بزرگترها استفاده می‌کردم و با دستهای لرزانِ یک دزدِ ناشی جیب‌های شلوار آویزان پدرم را می‌کاویدم. وسط همان حال باید حواسم هم می‌بود که زیادی برندارم تا شک نکند. از آن طرف باید این‌قدر برمی‌داشتم تا بشود خوراکی‌ای چیزی باهاش خورد، چه‌می‌دانم، تی‌تاپ و نوشابه یا چرا اصلا همبرگر و سوسیس نه؟ پاساژ فاز یک اکباتان. ساندویچی ستاره. درست پای پله‌های بتنی. من و سعید با دوچرخه‌ی بی‌ام‌ایکسم. نه ناهار بود نه شام، بعدازظهر بود، حتی چندان گرسنه‌مان نبود، بیشتر شوق و ذوقِ این تهور و قانون‌شکنی را داشتیم. سال‌ها بعد که سعید شروع کرده بود موهای پرپشت مجعدش را کچل نکند و بگذارد کمی بلند شود و ژل هم مفصل می‌زد، یک بار از همین پاساژ اکباتان یک کمربند چرم پهن با سگک آهنی گنده‌ای خرید و نمی‌دانم چرا آن سال‌ها پهنای کمربند و اندازه‌ی سگکش انگار نوعی خط قرمز اخلاقی بود. مادرش، قوم و خویش چادری‌مان‌، کمربند را دید چه جنجال‌ها که نشد. به تراپیستم هم گفته‌ام که اصلا آمده‌ام پیِ همین، پی این شوق و ذوقی که درم گم شده. می‌گوید اگر هم جایی باشد مطمئن باش در خاطراتت نیست. مطمئن نیستم.

قضیه‌ی خرید کمربند از پاساژ اکباتان به نوعی نمادین هم بود. اهالی اکباتان من جمله ما مذهبی نبودیم و از آن طرف سعید اینها در کوچه‌پس‌کوچه‌های شمال‌شهر بغل یک مسجد آجری با چراغ‌های سبز زندگی می‌کردند. تمام معدود مسجدهای زندگی‌ام را همراه سعید بودم و خانواده‌اش؛ مشغول کرکر خنده و خفه کردنش وقتی که پدر سعید بهمان چشم‌غره می‌رفت. پدر سعید همانی‌ست که وقتی وضو می‌گرفت همینطور آبچکان از درِ دستشویی بیرون می‌آمد و مرا می‌جست و دو ساعد خیس پشمالویش را به سمتم می‌تکاند و همینطور که قطرات ولرم آب به سر و صورتم شتک می‌شد و حال عق داشتم التماس می‌کردم «آقا هادوی تو رو خدا نکن؛» با خنده می‌گفت «این تبرکه، آب وضوئه.» این علاقه به مسجد خانوادگی بود: اصلا مسجد محلشان را پدرِ آقا هادوی ساخته بود. و جز این، وقتی با چند مرد پشمالوی دیگر می‌رفتیم استخر سازمانی، آقا هادوی یادمان می‌داد چطور کافی‌ست نیت کنیم و سوزنی بپریم توی استخر و غسل بگیریم و پاک و طاهر شویم. نوجوان بودیم که نه، اما در بزرگسالی‌ام همیشه احساس گنگی داشته‌ام که انگار آلوده‌ام، انگار مجرم یا گناهکارم، جرمی که وقوفی هم به آن ندارم. همین است که دعواهای رابطه‌ای را بد مدیریت می‌کنم، آرایشم خیلی زود دفاعی و سپس تهاجمی می‌شود، انگار بخواهم خودم را از آن جرم ناشناخته مبرا کنم.

افتراقات‌مان حتی نمودی ظاهری هم داشتند: آقا هادوی درشت بود (در جوانی فوروارد تیم «گسترش» بود) و ریش سازمانی داشت و پدر من ریزنقش بود و سبیل داشت. مادرم بی‌حجاب بود و مادرِ سعید چادری. این روزها—مشخصا بعد از شلیک به هواپیما—تعارف که نداریم، این روزها که دوپاره‌ایم، ما و آنها، غوطه‌ور در یأسی چرک، گاهی غصه می‌خورم که اصلا همزیستی مسالمت‌آمیز مردم این سرزمین سرابی بیش نیست؛ اما بعد یاد همین افتراق تاریخی خانواده‌ی خودم می‌افتم، یاد آن‌همه آخر هفته‌هایی که سعید اینها پیش ما بودند و بیخ تا بیخ هال تشک پهن می‌کردیم و اصلا نمی‌فهمیدیم ایام چطور می‌گذشت، از بس سبک بود؛ یاد اینها که می‌افتم زیرلب می‌گویم «اما من دیده‌ام که می‌شود، دیده‌ام که چطوری بود.»

شاید هم اینها خیالات خام باشند، همان دوران هم یادم است والدین سعید می‌خواستند بروند حج واجب و بچه‌هایشان قرار بود بمانند پیش ما. چه ذوقی داشتیم من و سعید، تا اینکه زمزمه‌ها شروع شد؛ نظام تربیتی والدین من مقبول آقا هادوی نبود و می‌ترسید بچه‌ها تاثیرات بد بگیرند. قرار شد بچه‌ها بمانند پیش یکی از اقوام مؤمن: دکتر هاشم. قبلترش با همین دکتر هاشم زیاد اصطکاک‌های نرم داشتیم؛ مثلا روز کوهنوردی خانوادگی در درکه، سر قضیه‌ی سوسیس. یک بار برای نپرداختن به اصل موضوع، به تراپیستم می‌گفتم علاقه‌ی ما به سوسیس و کالباس بیشتر از اینکه یک سلیقه غذایی باشد، مخالفت با طرز تفکری خاص بود، یک اعتراض بدوی به تفکرات فاشیستی دکتر هاشم بود. دکتر هاشم نه تنها هیچ نوع غذای ناسالمی مصرف نمی‌کرد (و خانواده‌اش را هم در بند کشیده بود)، بلکه مصرف‌کنندگان این محصولات را هم با ادبیات عصاقورت‌داده‌اش تحقیر و تمسخر می‌کرد. سوسیس‌خواری افراطی ما در حقیقت بیلاخی بود به سیستم عقیدتی دکتر هاشم و ریشش⏤درازتر و نوک‌تیزتر از ریشِ سازمانی آقا هادوی. آن روز، خسته و خیس عرق مسیر خاکی درکه را رفتیم بالا تا رسیدیم به ایستگاه آب‌ذغال‌چال و ولو شدیم روی یکی از تخت‌های لق‌لقو. ساعت ۱۱ صبح جمعه دکتر هاشم از فلاسکش چایی ریخته بود و هورت می‌کشید و رطبهایی که تلمیذش اختصاصی از جهرم برایش فرستاده بود را می‌جوید—او گیاهخوار بود زمانی که هنوز گیاهخواری مکتبی ناشناخته بود همچون شیطان‌پرستی. هسته‌های قلمی رطب‌ها را منظم چیده بود کنار هم. من و سعید در این سوی تخت به چشمانش زل زده بودیم و منتظر بودیم کافه‌چی پُرسِ سوسیس را بیاورد. چند دقیقه بعد با حرکات فکِ محکم و منظم برش‌های سوسیس آلمانی را می‌جویدیم و لبخند مریضی حواله‌ی آن سوی تخت می کردیم. دکتر هاشم هم بیمارگونه می‌خندید، «نمی‌دانم این جوان‌ها چه می‌بینند توی این سوسیس و کالباس؟» حتی نیازی به پاسخ دادن نمی‌دیدیم. روغن‌های کف زیردستی آرام آرام داشت می‌ماسید و خودش گویای همه چیز بود. گاهی حسرت می‌خورم کاش افتراقات، شخصی و جمعی، در حد نمایشی، در لایه‌های زیرین، در حد سوسیس و رطب باقی مانده بود، به رنگ خون آلوده نبود. 

چند هفته قبل از ناپدید شدنش، همان شبی که سعید از تارک شدنش می‌گفت در ادامه بحثش چرخید و رسید به مبحث ماشین، از تر و فرزی ماشین مد آن روزها می‌گفت⏤پراید هاچ‌بک که هنوز کره‌ای بود. «ببین آخه نمی‌دونی این هاچ‌بکا چی می‌رن… می‌کَنه، آسفالتو می‌کَنه. وای، اگه یه سفیدشو داشتم…» محرم بود. پیچ ضبط را پیچاند. سیاوش قمیشی شروع کرد به خواندن. سیگارش را گیراند. دنده را جا زد توی یک و بعد، انگار مردد باشد، به من هم یک سیگار تعارف کرد. 

سری آخر، برای تراپیستم تعریف کردم تابستان هزار سال پیش، من و سعید مست خواب، دم صبح‌ها آقا هادوی می‌آمد توی اتاق و با صدایی بم ولی خفه‌شده اعلام می‌کرد «سعید، سعید، پاشو، وقت نمازه…» و بعد سعی کردم ادای آقا هادوی را درآورم منتها تراپیستم به هوای یادداشت نوشتن سرش را انداخت پایین و نگاهم نکرد.

ناپدید شدن سعید ضربه‌ی هولناکی بود به بنیان عقیدتی‌ام. آن موقع نمی‌فهمیدم، الان است که می‌فهمم بی‌اعتمادی‌ام به قوای عقلانی آدمیزاد از همان موقع شروع شد، در مواجهه با چیزی نفهمیدنی. هرچه گذشت بیشتر و بیشتر حس می‌کنم که ما توان فهم امورات را نداریم، مگر مددی شود، مگر دستی، نوری، وزش نسیمی هدایت‌مان کند، تازه آن‌هم بعد از گذر سالها، تازه با هزار جور ابزار کمکی، یکی‌اش همین نوشتن. نوشتنم تقلایی‌ست برای فهم و هضم آنچه گذشته، و اینکه چطور سر از اینجا درآوردم. گذشته سرِ دلم سنگینی می‌کند، سردرِ مغز ناتوانم. به همین منوال، تازه این‌روزهاست که متوجه شده‌ام شاید این ناتوانی‌ام در رفاقت ناتوانی نیست، نوعی لج‌بازی‌ست با سرنوشت سعید، نپذیرفتنی به طول یک زندگانی. 

تازه جواب‌های کنکور آمده بود. یک بعدازظهر تابستانی بود. من و یکی از پسرهای فامیل پلی‌استیشن فیفا می‌زدیم. گرافیکش فوق‌العاده بود. مادرم گوشی تلفن را برداشت اما من لحظه‌ی برداشتنش را ندیدم، گوشی پلاستیکی که خورد به پارکت‌ها برگشتیم و به مادرم نگاه کردیم. دستش توی موهاش بود و نشست کف زمین. چند دقیقه طول کشید تا پدرم به حرف آوردش. چند دقیقه بعدش—بدتر از همیشه‌اش—مدرس را داشت گاز می‌داد به سمت بولوار کشاورز، بیمارستان پارس. ماها عقب ماشین بودیم. هوا کم بود. پنجره‌ها را پایین داده بودیم، سرعت‌مان زیاد بود ولی باز هم انگار هیچی باد نمی‌آمد، هوا ساکن بود، مرده. توی راهروهای مرمرِ پارس تختهای چرخداری به سرعت از جلومان سُر می‌خوردند. به نظرم ارتباطی با فامیل ما نداشتند. ولی می‌گفتند دارند؛ آن توده‌های گوشتی کج و کوله‌ی ملافه‌پیچی شده روی تخت‌های چرخدار را نشان‌مان می‌دادند. یکی‌شان سعید بود. 

همان اوایل سفرشان به گیلان، توی اتوبان قزوین تصادف می‌کنند، سپرشان به گاردریل می‌گیرد و با همان سرعت بالا ماشین چندین کله‌معلق می‌زند و در شانه‌ی خاکی آن طرف فرود می‌آید. سعید پشت فرمان بود. آقا هادوی کمترین آسیب را دید. ساعد راستش شکست و بعد از چند هفته هم ترمیم شد. اگر می‌خواست حتی می‌توانست باز هم وضو بگیرد و آب تبرک به من بپاشد. بقیه خرد و خاکشیر شدند. سعید به کما رفت، روز سوم کما از پشت پنجره‌ی آی‌سی‌یو دیدمش. سعی کردم گریه نکنم. هفته‌ی بعدش مرد؛ از عوارضش هم اینکه ماجرای پتو از بیخ منتفی شد. چهلمش خورده بود اواسط مهر. هشت صبح ریاضی-۱ داشتم و مراسم یازده صبح بود. هشت و نیم با کلاسورم و روزنامه ورزشی لایش و پیراهن روی شلوار و کتانی ایرواک سر قبر بودم—پیراهنم مشکی نبود. خیلی زود بود، هنوز هیچ کسی نیامده بود. من هم کاری نداشتم. بی‌هدف نشستم کنار قبر. کلاسور را گذاشتم روی بیت مهملِ سنگ‌قبر که با رنگ طلایی حک شده بود. اینجوری فقط اسم سعید و تاریخ مرگش معلوم بود. به نظرم یک چیزی توی این ماجرا اشتباه بود، ولی نمی‌فهمیدم چی (مدتها بعد دکتر هاشم از قول عارفی یا شاید امامِ معصومی نقل کرد «مرگ پوشیده‌ترین اسرار است»). به جای فکر کردن زدم زیر گریه. نیم ساعت قبل از مراسم سر و کله‌ی آقا هادوی پیدا شد. دست راستِ گچ گرفته‌اش گِل گردن. «عه! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ هنوز که مراسم شروع نشده!» جوابی برایش نداشتم. کلاسورم را برداشتم و رفتم پشت مقبره. آقا هادوی داشت دور قبر و توی محوطه‌ی مقبره صندلی تاشو می‌چید. چندتا قلوه‌سنگ را به نوبت شوت کردم روی علف‌های هرز. 

شش جهت است این جهان

پدر بزرگم همسن من که بود مرد. دقیقا همین سن. چهل و دو. زود مرد و مرگ زودهنگامش به نوعی تاریخ نحیف خانواده ما را شکل داده. هر چه می­گذرد این را بیشتر می­فهمم. از چند ماه پیش نزدیک شدن به این عدد چهل و دو ذهنم را مشغول کرده بود. بعد یک شب بعد از ماهها یا شاید هم سالها با اسکایپ زنگ زدم به مادربزرگم و تلفن هم نرفت روی پیغامگیر و بیست دقیقه­ ای حرف زدیم. همان جا عدد چهل و دو را گفت. گفت شوهرش چهل و دو سالش بوده که سرش می­خورد به دیوار و می­میرد. قبلتر داستان دیگری شنیده بودم: سکته. سکته محتمل­تر هم هست. کسی که در چهل و دو سالگی با برخورد سرش به دیوار نمی ­میرد. بعد هم از مادربزرگم پرسیدم من چند سالم است؟ گفت شنیده ­ام نزدیک شصت. خندیدم ولی به رویش نیاوردم. اما بعدش فکر کردم هیچ بعید نیست یک روزی هم شصت سالم بشود و همین چهل و دوی این روزها مثل رویایی محو باشد. حتی همان محو هم نباشد، کلا هیچی نباشد. چون آدمیزاد فراموشکار است. همین خود من که این همه به حافظه­ ام می­ نازیدم از سی سالگی­ ام چی یادم مانده؟ هیچی. غیر از چند کلیدواژه: کانادا بودم، دفاع کردم و دکترایم را گرفتم و از زنم هم جدا شدم و بعد هم کانادا را ترک کردم که جزو معدود کارهای درست زندگی ­ام بود. حالا بماند، اما می­ خواستم هفته ­های منتهی به روز تولد چهل و دو سالگی­ ام هر روز چیزکی بنویسم. جمع­ بندی خودم و زندگی ­ام. اما ننوشتم. چرا؟ چون اوایل آگوست که می­ شود مرداد یک ماموریت دو هفته­ ای روی کشتی به تورم خورد. یا شاید من به تور آن ماموریت خوردم. لندن بودم و حال جسمی و روحی­ ام بد بود. با فانتا و گربه. کمردرد و پادردم امانم را بریده بود. دلم می­ خواست برگردم ایران و سختم بود این را به فانتا بگویم. چون چند ماه قبلش به خاطر او دوباره آمده بودم لندن و مثلا از صفر شروع کرده بودیم و من خانه­ ای نزدیک خانۀ فانتا اجاره کرده بودم. راستی، در همان تلفن کذایی با خاله ­ام هم حرف زدم چون از قضا آنجا پیش مادربزرگم بود و ازم دربارۀ زندگی­ ام پرسیده بود و من هم که صادقم و روراست گفتم دوست ­دختر دارم و خانه کرایه کردم. می­ دانستم اشاره به مستاجری او را جری می­ کند. پرسید نمی ­شد پیش آن خانم زندگی کنم؟ گفتم چرا می ­شد اما روابط این دوره و زمانه فرق کرده ­اند و همه چیز را باید آهسته و محتاط پیش برد و اینها را با چاشنی خنده­ های نمکین بهش می­ گفتم. به موضوع گربه ­ام هم اشاره کردم، به موضوع خانۀ کوچک فانتا. به موضوع کوچکی و گرانی خانه­ های لندن. کمی آه و ناله بد نیست. این از تجارب چهل و دو سال زندگی­ست. (کاش تجربه­ های پرزرق و برق­تری داشتم.)

خلاصه در آن وضعیت بودم که شرکت پیشنهاد دو هفته ماموریت دریا داد. کجا؟ قبرس. آبهای مدیترانه. فوری فوتی حاضر شدم. گربه ­ام طبق معمول از اضطراب من فهمید که عازمم و قهرش را شروع کرد. فانتا اما هوایم را داشت. هر چه به سفر نزدیکتر می­شدم پشیمان­تر می­ شدم. حالم هم بدتر. پایم هم لنگ­تر. پای راستم. شب رفتن خوابم نمی­ برد. تا چشمهایم گرم می­ شد انگار برق گرفته باشدم از جا می­ پریدم و نیم­خیز می­ شدم. کابوس هم آن دوران زیاد می­ دیدم. دربارۀ چی؟ راستش دیگر آن شهوت چند سال پیش برای ضبط خوابهایم را ندارم. یعنی حوصله­اش را ندارم. چی بشود یکی­شان که پر و پیمان­تر باشد را بنویسم و حلاجی کنم و یک فروید و یونگی هم تهش بچسبانم. اصلا علاقه­ ام به تارو(ت) همین­جوری شکل گرفت. انگار امتداد همان علاقۀ به خواب و رویا و ناخودآگاه بود. خوب هم پیشرفت کرده بودم. کمی آن کتاب ضخیم خودوروفسکی را هم ورق زده بودم. کمی هم جملات قصار سهروردی و ابن­ عربی چاشنی فالگیری­ ام کرده بودم. اما راستش تارو را هم مدتی­ست میلم نمی ­کشد. چی بشود صبحی بدنم کمتر کوفته باشد و سر ذوق باشم و کارتی بکشم برای توصیف احوال روز، برای فهم خواب شب قبل، از همین کارها. بگذریم، شب آخر اینطور گذشت. البته شامم هم چیز مزخرفی بود. از سر کوچه دونر کباب سفارش داده بودم برای خودم. فانتا سیر بود. دونر کباب را بالکل ریختم توی سطل. شام آن شب انگار برایم شده نماد انزجارم از لندن. بعد هم که آنطور از خواب می­ پریدم وحشت کرده بودم نکند اینها سکته ­های خفیف باشند؟ اصلا نکند قبل این ماموریت کوفتی یکهو بی­ مقدمه بمیرم؟ به همین جا می­ خواستم برسم. لابلای همین فکر مردن (که راستش چندان هم ناخوشایند نبود، چون کافی­ست ترس از مرگ را هضم کنم و بعدش دیگر آدم واقعا و تا ابد دیگر راحت می­ شود) به ذهنم رسید که من هم در چهل و دو سالگی خواهم مرد. مثل پدربزرگم. ریخت و قیافه­ مان هم که طبق معدود عکسهای بجا مانده شبیه است. عکسهای سیاه و سفید. و جز این مادرم هم با حملۀ قلبی مرد. و بعد نکته­ ای دیگر. چهل و دو یعنی چهار و دو و جمع این دوتا می­ شود شش. این شش هم عدد جالبی­ست. حداقل برای ما شرقی­های بیابانگرد جالب است.

اتفاقا من هم اولین بار در خوابهای چند سال پیشم با عدد شش مواجه شدم. خواب را دقیق یادم است: در بقعه ­ای بودم که شش دیوار داشت. پلانش یک شش ­ضلعی منظم بود. کمی که جستجو کردم به مفهوم «شش جهت» رسیدم. که چیز خاصی هم نیست. همان سه بُعد دکارتی است. سه محوری که فضای سه بعدی را می­ سازند. منتها قدما بجای سه محور از شش جهت استفاده می­کردند. یعنی مثبت و منفی هر محوری دو جهت حساب می­ شده. چپ و راست. بالا و پایین. و به همین حساب شش جهت معادل است با سه بعد، معادل است با دنیای مادی. مولانا:

شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو       بی­ وطنی­ ست قبله­ گه در عدم آشیانه کن

طبعا آن سوی شش جهت و دنیای مادی هم عدم است. خلاصه اینکه چهل و دو مرتبط است با شش که به نوعی نماد دنیای مادی است. پس اصلا عجیب نیست که در چهل و دو سالگی ته بکشم، مادیتم ته بکشد و عازم عدم شوم. یا حتی نشوم، فقط ته بکشم. اینها ذهنیات قبل از سفرم بود. خود سفرم هم افتضاح بود. شبهای کشتی به سختی دو ساعت می­ خوابیدم. از کمردرد و پادرد. کل سفر هم با فانتا تماس نگرفتم. یعنی با هیچ کس تماس نگرفتم. فقط چت. فقط اعلام مدام اینکه حالم بد است. مصمم بودم که دیگر نباید خودم را در معرض این شکل از زندگی قرار دهم. منظورم کار کشتی­ است. به این نتیجه رسیده بودم که وضعیت جسمانی منِ ریقونه مناسب چنین شغلی نیست و هیچ بعید نیست که دستی دستی خودم را به کشتن دهم. طبعا وسطهای همین ماموریت جهنمی با فانتا هم دعوایم شد. گفتم اشتباه کردم آمدم لندن، من آدمش نیستم، آدم این هزینه ی گزاف زندگی نیستم، من نویسنده­ ام و فلان و بیسار. چند روزی هم اینجوری گذشت. به کلافگی. بعضی وقتها هم می­ رفتم روی عرشۀ پشتی کشتی و به آبهای لاجوردی مدیترانه زل می­ زدم. هوای بیرون هم داغ و شرجی. برعکس داخل که به خاطر کولر سرد و تگری بود. خیلی دوست داشتم عوض ماموریت کاری برای تفریح لب مدیترانه بودم. فکر کنم همین جاهایش با فانتا هم آشتی کردیم. بعدش هم برگشتم خشکی. همانجایی که دو هفته قبلش سوار کشتی شده بودم پیاده ام کردند، یعنی بندر لیماسول. انگار که دنیا را بهم داده باشند. منتها بلیط برگشتم به لندن برای همان روز بود. هر چی حساب کردم دیدم توان جسمی­ اش را ندارم. لذا بی­خیال بلیط برگشتم شدم و برای دو شب هتلی در پافوس گرفتم که تنی به آب بزنم و استخوانی سبک کنم. به فانتا هم گفتم که اگر دوست دارد بپیوندد و یک تعطیلات کوتاه و بی ­برنامه داشته باشیم. او هم مشتاق بود. هماهنگ کردم و گربه را برد گذاشت پیش خواهرم. البته آنها خودشان هم یک گربۀ شرور دارند که چندان هم با دومینیک دوست نیست ولی دیگر چاره­ ای نبود. با ترس و لرز گربه را سپرد به خواهرم و خودش عازم این جزیرۀ آفتابی شد.

توی هتل که مستقر شدم اصلا احوالم عوض شد. باورم نمی­ شد چطور در چشم بهم زدنی از آن نکبت کشتی رسیدم به این عیش و عشرت در هتلی در پافوس. دم به دقیقه به فانتا زنگ می­ زدم و نخل­ها و لاجوردی مدیترانه را نشانش می­دادم. او هم بدو بدو مشغول جمع کردن چمدان و بردن دومینیک بود. شبش پرواز داشت. بهش گفته بودم مایو و صندل­هایم را هم بیاورد. دو ساعت بعدش دوباره بهش زنگ زدم که مایو را نیاورد. ساعتی قبلش از هولم از همان دکه های دم ساحل یک مایوی دم دستی خریدم و پریده بودم توی دریا. راستش این جزیره و این اقلیم و این خوراکی­ها برایم یادآور خاطراتی بسیار قدیمی هم بود. من قبلا هم اینجا بوده ­ام. کی؟ گمانم اواخر جنگ ایران و عراق بود و مادرم می­خواست برای دکترا برود انگلیس. گویا رفسنجانی در نمازجمعه حرفهایی زده بود و بعدش روابط دو کشور شکراب شد و سفارتها را بستند. لذا ما آمدیم قبرس برای ویزای انگلیس. گمانم هشت سالم بود. ویزایمان هم رد شد. لذا یک دفعۀ دومی هم آمدیم قبرس. بار دوم قبول شد. از آن دو سفر چیز زیادی یادم نمانده. جز اسم دو شهر معروفش: در یکی اقامت داشتیم (لارناکا) و دیگری پایتخت بود بنام نیکوزیا که برای قرار سفارت آمدیم. یادم است پدرم موز می­ خرید و با پشت چنگال له می­ کرد و برایمان شیرموز درست می­ کرد. آن موقع خواهرم، همینی که حالا مراقب دومینیک بود، هنوز راه نمی­ رفت، چاردست و پا می رفت و یک بستنی­ فروشی هم بود که هر چندتا می ­خواستی برایت قلمبه­ های بستنی می­ چید روی قیفت. غذاهایش را هم یادم مانده. رستوران­های کنار دریا. میگو و اختاپوس با آن بادکش­های عجیبش و گوشت صورتی خرچنگ. ذوق کردن مادرم که شکمو بود و حال خوش پدرم که از ذوق کردن مادرم سرخوش بود. چقدر آن دو سفر قبرس شیرین و پرنور در ذهنم ثبت شده.

آدرس هتل را به فانتا داده بودم که از فرودگاه تاکسی بگیرد و بیاید. قرار بود پروازش نُه شب بشیند. اما می­خواستم غافلگیرش کنم و بروم دنبالش. از این کارهایی که در زندگی ­ام تا حالا نکرده بودم. با یک تاکسی هم هماهنگ کرده بود. اما بدبختی پرواز فانتا از این تاخیرهای ناجور خورد. ایزی­ جتِ تخمی با پنج ساعت تاخیر راه افتاد. جز این، مسافران بدبخت را هم کل این پنج ساعت توی هواپیما روی باند نگه داشت. شارژ گوشی فانتا هم رو به اتمام بود. وضعیت بدی بود و مرتب ازش معذرتخواهی می­ کردم که من باعثش شدم. تقریبا ناامید شده بودیم که هواپیمایش بپرد اما بالاخره پرید. چهار صبح می­ رسید پافوس. کار خدا بود که آن ساعت توانستم تاکسی جور کنم و بروم دنبالش. خیلی هم ذوق کرد. انتظارش را نداشت که من گشاد چنین کاری کنم. آن هم چهار صبح. خودم هم راضی­ ام از این کارم. توی تاکسی دستش را آرام نوازش می ­کردم و اصلا خبری از کدورت هفته قبل­مان نبود.

همین­طور الکی الکی ما ماندنی شدیم اینجا. الان گمانم نزدیک یک ماه بشود که پافوس هستیم. یک هفتۀ اول در آن هتل کذایی. پشت هتل یک رستورانی بود بنام دموکریتوس که شبها موسیقی زنده و رقص محلی داشت. چیزی شبیه سنتور. برنامه مبتذلی بود. حتی یک بار که از کنارش رد شدیم می­ خواستم از چرخ زدن رقاص­های عرق­ کرده با نوای گوشخراش سنتور قبرسی فیلم بگیرم. اما خوشبختانه سر و صدایشان زیاد هم طول نمی­ کشید و طرفهای یازده شب قطع می ­شد. مزاحمتی نبود. جفتمان مرغ شده بودیم و شبها زود می­ خوابیدیم و صبحها هم زود پا می­ شدیم. هنوز هم همین است. انگار این تن به آب زدن روزانه بدن و سوخت و ساز و خواب و بیداری­ ات را تنظیم می­ کند. فانتا که مدتهاست از خانه کار می­ کند و اینجا هم به همین منوال ادامه داد. من هم سرگرم ترجمه­ ای بودم برای یک نشری. کتاب کوچکی بود که خودشان سفارش داده بودند. اولین بار بود که عوض اینکه خودم بدوم دنبال ناشر برعکس شده بود و ناشر آمده بود سراغم. دیگر حس می­ کردم جا پایم به تزلزل سابق نیست و کمی سفت شده. کتاب هم مال کراسناهورکای بود. شبیه دو کار کوچکی که قبلا ازش ترجمه کردم. یعنی انگار ترکیبی بود از آخرین گرگ و حیواندرون. اوایلش کمی غر می­ زدم که این کتاب انتخاب من نیست و کراسناهورکای حوصله­ ام را سر می­ برد و پیرمرد به تکرار افتاده و از این حرفها. اما اواخر کتاب خودم هم مثبت­ تر شدم به قضیه. و اصلا همین که داشتم کتاب را طبق قراردادمان سرِ موعد تحویل می­ دادم، ربطش داده بودم به حضور در همین جزیرۀ جادویی قبرس و ولایت پافوس.

هتل اولمان مرکز شهر بود. خوبی­ اش این بود که استخر داشت و صبحانه داشت. فانتا که یک بار هم صبحانه نخورد. اما من چند باری رفتم و نان و پنیر و تخم­ مرغ آبپز خوردم. البته رستوارنش شلوغ می­ شد و توریست­ها هجوم می­ آوردند و هیچ­کدام از خیر صبحانۀ مفت هتل نمی­ گذشتند. خصلت آدمیزاد اینگونه است. یادم است سالها پیش، شاید پانزده سال پیش با مادرم و همین خواهرم که مراقب دومینیک است رفته بودم کیش. هتل شایان گمانم. مادرم علاوه بر صبحانۀ پر و پیمانی که می­ خورد چند لقمه هم می­ پیچید و لای دستمال می­ گذاشت برای عصرانه یا حتی شام، چرا که نه؟ چقدر من و خواهرم حرص می­ خوردیم. کم­ اشتهایی صبح­مان که البته موضوعی قدیمی­ست، اما شک ندارم رفتار مادرم و آن کره و پنیرهایی که می­ مالید لای لواش تا قاچاقی از غذاخوری خارج کند در بی­ اشتهایی­ مان بی­ تاثیر نبود.

به دلیل دیگری هم از این ترجمۀ کراسناهورکای دلگیر بودم. چون مشغولم کرده بود و نشد که روزهای منتهی به تولد چهل و دو سالگی­ ام هر روز وبلاگ بنویسم. یعنی هیچ روزی هیچی ننوشتم. آن نوشته­ های ارزشمندی که قرار بود نوشته شوند در ذهن مغشوشم گندیدند. نشد توضیح بدهم که چرا چهل و دو سالگی آخرین سال زندگی­ ام است. البته گفتم که، با این اقامت بی­ مقدمه در پافوس، در ولایتی که تا دو ماه پیش اسمش را هم نشنیده بودم، احوال خودم هم بالکل عوض شد. هنوز سختم است بپذیرم اینقدر دمدمی­ ام، بپذیرم شرایط محیطی نکبت بار، مثلا ماموریت کشتی، باعث می­ شود یکباره بزنم زیر همه چیز. اما خب از درسهای چهل و دو سالگی یکی هم همین است است که خودم را با همۀ ضعف­ها و ناتوانی­ هایم همینجوری بپذیرم. گمانم حتی فانتا هم مرا با این وضع متزلزلم پذیرفته. گمانم هر آدمی که هنوز توی زندگی­ ام باقی مانده و مراوده ­ای داریم این یک ویژگی­ ام را خوب می­ شناسد. حالا نگویم ویژگی چون بار مثبت دارد، بگویم رذیلت.

از همان سفر قبرس در سال 1367 یک چیز دیگر هم یادم مانده: خواهر کوچکم هنوز پوشکی بود. پدرم داشت با پشت چنگال موز له می­ کرد تا برای ما شیرموز درست کند. شیرموزش تکه ­های قلمبه ­قلمبۀ موز داشت. مدتها بعد بود که فهمیدم شیرموز عادی چنین قلمبه­ هایی ندارد.

اینکه فانتا نوشته­ هایم، ترجمه ­هایم و کلا فارسی ­ام را دوست دارد برایم خیلی مهم است. اصلا دلیل آشنایی ما سالها پیش همین بود. زمانی که جفتمان در رابطه­ های دیگری بودم. اما دنیا چرخید و چرخید تا بالاخره سال­ها بعدش ما دو تا تصمیم گرفتیم باهم باشیم. هر چند تصمیمی متزلزل. اما چیزی تهِ ته این رابطه هست. چیزی که ما را به هم متصل می­کند. اتفاقا از جنس حرف و کلمه هم نیست. چون ما زیاد حرف نمی­ زنیم. یعنی می­ زنیم، اما در مورد دیگران حرف می­زنیم و نه در مورد خودمان. یا در مورد آب و هوای مطبوع قبرس حرف می­زنیم. یا در مورد اینکه اینجا رحل اقامت بیفکنیم. وقتی یک هفتۀ اولمان در هتل دیونیسوس تمام شد، تقریبا اتوماتیک تصمیم گرفتیم بیشتر بمانیم. اما جایی دیگر که کمی به ­صرفه ­تر باشد. کی می­ شود از دغدغه ­های مالی دست شست؟ همان بیتی که از مولانا نقل کردم، همانی که دربارۀ شش جهت بود، من که یادم نبود کدام غزل بود و اینها، در گنجور یافتمش. بعد نشستم از اول غزل را خواندم. بعد دیدم قبل از آن بیت شش جهت، یک بیت دیگری هم آمده که از قضا، از قضا آن را بر پیشانی رمان اولم یعنی «ناپدید شدن» هم نوشته ­ام:

هست دو طشت در یکی آتش و آن دگر ز زر           آتش اختیار کن دست در آن میانه کن

گمانم سی و خورده­ ای سالم بود که ناپدید شدن را نوشتم. آن موقع فانتا را نمی­ شناختم. اما وقتی چاپ شد، فانتا در لندن کتابم را خواند. بعدها، بعد از یک سفر دریا برای دو هفته رفتم لندن، رفتم به آن شهر سرد و مرطوب، همان سفر بود که با هم قرار گذاشتیم. زمستان بود. یک جای تخمی هم قرار گذاشتیم. اعتراف: دمِ نایکی خیابان آکسفورد. از آنجا رفتیم به یک بار و گمانم چیزی نوشیدیم. گمانم سال 2016 بود. نمی­ دانم مادرم زنده بود یا نه. اما می­ دانم همان اولین بار که دیدمش، البته ابا دارم بگویم، اما عاشقش شدم. گمانم آن موقع دوست­پسرش ترک بود. یا نه، عاشقش نشدم، چون خودم هم آن موقع دوست­دختر داشتم، اما قطعا فکر کردم که چه حیف، چه حیف. این را یادم هست. حتی کاپشنی که پوشیده بود را هم یادم است. من پالتو پوشیده بودم و یادم است گفت توی زمستان اینجا این چیزها جواب نمی­ دهند. حالا این دست در آتش کردن هم شده معضل زندگی من. سر هر دو راهی هی به خودم نهیب می­ زنم که آتش اختیار کن، دست در آن میانه کن.

اتراق‌گاه بهار

حالا چند هفته‌ایست که تهرانم. چهار یا شاید هم پنج یا شش هفته. پس فردا هم برمی‌گردم لندن پیش دوست‌دخترم و گربه. دوست داشتم از این سفرم بیشتر بنویسم. چه می‌دانم، هر روزش چیز کوچکی بنویسم و آخر سر بشود یک متن بزرگ. کاری‌ست که دوست دارم. کاری‌ست که وقتی دریا می‌روم گاهی انجامش می‌دهم اما هی با خودم می‌گویم نیازی نیست دریا باشم تا روزمره‌نویسی و هرروزنویسی کنم. اما خب هی نمی‌شود. هی پشت گوش می‌اندازم. این چند سطر هم جهت ثبت. در کجا؟ در تاریخ؟ در وبلاگم؟ 

یکی از هدف‌های سفرم این بود که این خانه‌ی بهار را برپا کنم. بعد از چند روز اسمش را گذاشتم اتراق‌گاه تهران. انگار تلاشی باشد برای قطع نکردن اتصالم با تهران. مثلا وقتی که می‌آیم تهران نخواهم بروم هتل. در غیابم، وقتی که لندن بودم دوست دبیرستانم که حالا املاکی شده و در این یکی دو سال اخیر «کمکم» کرده وسایلم را آورد اینجا. اسباب‌کشی غیابی. من صبح کله سحر رسیدم تهران و با دوست کذایی دم در اتراق‌گاه قرار داشتیم چون کلیدها دست او بود. راستش قبل‌ترش واحد را اجاره داده بودیم و همین دوست کذایی مستاجر را بلند کرد و اثاثم را آورد. آن روز صبح هم با اسنپ از فرودگاه امام آمدم اینجا. ۲۶۶ هزار تومن شد که بنظرم خیلی گران آمد. اما هفت ماهی بود که ایران نبودم و در این هفت ماه دلار یک جهش حسابی داشت و خودم را آماده کرده بودم برای قیمتهای «گزاف». وارد خانه که شدم از چیزی که انتظار داشتم بهتر بود. حداقل نسبتا تمیز بود. اما خانه پر از کارتن بود. چند روز بعدش مشغول باز کردن کارتن‌ها شدم. یکی-دوتا از دوستانم هم آمدند کمک کردند. دیگر پرده که زدم خانه تازه شبیه خانه شد. مضاف بر این چشم‌انداز پنجره‌های غربی‌ام هم کثافت بود، نمای ساختمانهایی نوساز که آن طرف کوچه‌ای تنگ ساخته بودند. انگار توی صورتم بود. پرده‌ها را که زدیم وضع بهتر شد. خیلی بهتر شد. اصلا خیلی زود به این اتراق‌گاه موقت، به این محله‌ای که هنوز حس می‌کنم در آن توریست هستم عادت کردم. به همسایه‌های جدیدم. طبقه‌ی همکف هم کلا تجاری‌ست. یک بقالی و یک املاکی و یک ماست‌بندی و یک کفاشی و یک رویه‌کوبی مبل و از این قبیل چیزها. کوچه‌ام هم تردد زیاد دارد. همین است که اکثرا پنجره‌ها را می‌بندم و پرده‌ها را می‌کشم. هوا اینجا آلوده نیست، کثافت است، و اصلا همین شده که این هفته‌ی آخری مریض شدم. آن هم علی‌رغم اینکه درست قبل از همین سفر تهران واکسن آنفولانزا زدم. اما بهرحال جسم آدمیزاد توان مشخصی دارد و من ریه‌هایم دیگر جایی وا دادند. 

این خانه هم به نوعی شبیه همه‌ی خانه‌های اخیرم شده. چند سال قبل بازسازی‌اش کرده بودم. کف‌اش را با گل‌پسند پارکت دست دوم کار کردیم (گل‌پسند هم طی این سالها کیفیت کارش افت کرده، مثل همه‌مان، و هنوز هیچی نشده جا به جا پارکت‌ها ور آمده‌اند) و بعد حالا که مبل‌های سبزم هم اضافه شدند و کتابها را هم چیدم و میز نهارخوری و کامپیوتر رویش را هم علم کردم دوباره همان تصویر همیشگی ساخته شد. همان جایگاه نوشتنم. حتی بعد از چند روز جاجیم پدرم را هم عوض رومیزی پهن کردم روی میز. کمی زبر است و حتی همین حالا هم کونه‌ی دستانم را اذیت می‌کند. می‌خاراند. اما اهمیتی نمی‌دهم. «بچه خوک» را در چنین وضعیتی نوشتم. پارسال. قبل از قتل مهسا. پارسال، شهریور ۴۰۱. وقتی همه چیز شکل دیگری بود. اصلا زندگی خودم چقدر متفاوت بود. حداقلش اینکه ساکن ایران بودم. حالا نه، حالا اینجا اتراق‌گاهم است. فانتا و دومینیک لندنند. خانه‌ی من هم آنجاست. اما نمی‌دانم چرا وقتی به دوردستها نگاه می‌کنم بعید می‌دانم که من در لندن بخواهم بمیرم. شاید حتی برای مرگم برگردم و در همین اتراق‌گاهم اتراق کنم. با همین جاجیم پدرم که انداخته‌ام روی میز نهارخوری یادگار مادرم. لای ظرف‌هایی که چیز خاصی هم نیستند اما نمی‌دانم چرا اینقدر به جایی از من متصلند. حتی دقیق نمی‌دانم چه‌جور اتصالی. حتی خود ظرف‌ها هم همگی یک‌سن و همگن نیستند. «گرد هم» جمع شده‌اند. بشقاب‌های گل‌گندم مال مادرم هستند که فکر کنم او هم از مادرش گرفته بود. بشقاب سبزها مشخصا مال مادربزرگم هستند. یک سری بشقاب خوش‌اندازه‌ی ژاپنی هم دارم که دست‌دوم از دیوار خریدم. آن سالی که نقل مکان کرده بودم لواسان. چقدر آن سال‌ها رویایی هستند در نظرم. یک سری هم بشقاب خاکستری آیکیا دارم که دوست‌دختر آن سال‌هایم چشم‌روشنی خانه‌ی لواسان آورد. سنگین هم هستند طبعا و زیاد استفاده‌شان نمی‌کنم. حالا پس‌فردا که مسافرم، قصد کرده‌ام بعضی چیزها را ببرم. یکی‌ش همین آی‌مک. زورم می‌آید آنجا دوباره ۱۵۰۰ پوند بدهم و یک نویش را بخرم. می‌گویم خب همین که هست، کارش را دارد می‌کند، ایران‌ایر هم ۴۰ کیلو بار مجاز است. اما خب بحث دیسک کمرم هم هست. 

همسایه زیری‌ام محمود که این مدت خیلی با هم گرم گرفته‌ایم دیشب آمد دیدنم، برایم دوباره آبگوشت آورده بود و یک پیش‌دستی ریحان، بهش یک نسخه از «آخرین گرگ» را دادم. تاکید هم کردم چاپ سوم است گرچه گمانم درکی از ترمینولوژی و مناسباتِ مسخره‌ی نشر ایران ندارد. اما خیلی تشکر کرد. بعد هم از دیسک کمرم برایش گفتم که محمود گفت اگر بهش گفته بودم با ماساژ درمانم می‌کرد. تشکر کردم. باز از بیسکوییت‌های محصول مشترک سام‌کافه و پراگ بهش تعارف کردم (متوجه شده بودم که دوست دارد)، صفحه اول آخرین گرگِ چاپ سوم برایش نوشتم تقدیم به محمود، با مهر و ارادت، نیکزاد، آبان ۱۴۰۲، چون راستش غیر از اینها چیزی هم برای گفتن و نوشتن ندارم. همینم. کمی گیج، کمی گنگ. نه دوست دارم برگردم لندن و نه در عین حال تاب و توان جدایی از فانتا را دارم. احساس می‌کنم این آن رابطه‌ایست که در زندگی‌ام رویش سرمایه‌گذاری کرده‌ام، یا باید بکنم، این آن آدمی‌ست که قرار است با هم زندگی‌مان را بسازیم. بعد علاوه می‌کنم به اینها وضعیت تهران را که شبیه یک اتاق گاز گنده شده وهر بار که در پی مسلسلی از سرفه‌ها و عطسه‌های آبدار به‌دو خودم را می‌رسانم پای دستشویی به خود نهیب می‌زنم که عمو جان خودت هم خوب می‌دانی تهران دیگر مدتهاست جای زندگی نیست. مهرجویی بنده خدا هم گفته بود این را. برای او که آن شهرک باصفای حومه‌ی کرج هم جای زندگی نبود. 

راستش قتل مهرجویی درست دو روز قبل از پروازم به تهران بود. حتی روز دوم یا سومی که اینجا بودم، لای جعبه‌ها، همین بغل دم تالار وحدت مراسم مهرجویی بود و حتی نیم‌نگاهی داشتم که بروم، چه می‌دانم، گفتم بروم شاید یک چیزی، همین چیزی که مثل قیری گران‌رو آهسته از اینور مغزمان به آنطرفش جاری می‌شود بالاخره «مخرجی» پیدا کند. شاید. چه می‌دانم. فانتا هم البته خیلی مخالفت کرد با ایده‌ی رفتنم به مراسم مهرجویی. نگرانم بود. من هم نرفتم. سرم هم شلوغ بود. اما اگر هم شلوغ نبود نمی‌رفتم. حتی با خودم فکر کردم هی، مردِ درازِ آواره، آخرین باری که کسی «نگرانت» بوده کی بوده؟ یادت هست؟ یا شاید هم آمده بودم تهران در جستجوی ارواح آنهایی که روزگاری نگرانم بودند، روزگاری من نگران‌شان بودم و حالا جز ابری رقیق از خاطراتِ محزون لابلای ابرِ غلیظِ آلودگی تهران چیزی نمانده. ساده‌ترش را بگویم: مادرم، پدرم، کلا خانواده‌ام، همان چیزی که سال ۲۰۱۴ طی «مهاجرت معکوسم» به «دامان» آن برگشتم. باید بپذیرم این مهاجرت دومم، همینی که هفت ماه پیش بی‌برنامه با اتصال ناگهانی به فانتا شکل گرفت، و بعد با ارسال دومینیک به لندن میخش کوبیده شد، این مهاجرت دومم بنوعی «لاجرم» بوده. «بناچار» بود. من دیگر کسی را ایران نداشتم. خودم بودم و خودم. و دست و پا می‌زدم برای ریشه دواندن. آن هم با دیسک کمر و هزار جور نژندی جسمی و روحی دیگر. نه، شدنی نبود، جایگاه آلی و ارگانیک من خارج است و اینجا، لای این دودها، بالای این ماست‌بندی و املاکی و کفاشی در این ساختمانِ ۶۰-۷۰ ساله که انگار صرفا توی رودبایستی ما سر پا مانده، اینجا، این خانه صرفا اتراق‌گاهم است. نمی‌دانم چرا حس می‌کنم «اتراق‌گاه» چیزی از موقتی بودن در خودش دارد. دارد، قطعا دارد، اما جاجیم پهن کردن و آراستن خانه و دل نکندن از اشیا و اثاثیه، اینها که موقتی نیست، دل نکندن هم از آن طرف چیزی از ابدی در خودش دارد. شاید هم پاسخ منطقی این بی‌قراری ها این است که من «دو وطنه» هستم. خاطرم هست خواهرم چقدر حرص می‌خورد هر بار این «دو وطنه» را می‌گفتم و به فانتا هم که اینجوری واضح و مشخص نگفتم «دو وطنه» اما او هم هربار با شنیدنش دست به لگن می‌شد. 

یکی-دو هفته‌ی اولم در اتراق‌گاه شوق و ذوق بیشتری داشتم. هنوز سرما هم نخورده بودم. چندتایی دوست و آشنا هم آمدند پیشم. البته بعد از اینکه جعبه‌ها را رتق و فتق کردم و پرده‌ها را زدم و اتراق‌گاهم، حداقل داخلش، سر و شکل مقبولی گرفت. یادم است هر کسی که می‌آمد پیشم اولش نیم ساعت ازش معذرت‌خواهی می‌کردم بابت خانه‌ی فرومایه‌ام. (محمود از ساختمان کهنه‌مان بعنوان «زگیل» این محله یاد می‌کرد.) انگار خودم خجول بودم بابت این نقل مکان از شمال شهر به مرکز شهر. با طنزی تلخ از ماست‌بندی و کفاشیِ همکف می‌گفتم. تاریخچه‌ی خانه و آن بازسازی کذایی را می‌دادم، پارکت‌های دست دوم گل‌پسند که اینجا و آنجا ورآمده بودند را نشان می‌دادم. نه که بدم می‌آمد از این «تور اتراق‌گاه به میهمان» اما انگار احساس وظیفه می‌کردم که این توضیحات را بدهم. بعد هم می‌گفتم جنس مردمِ اینجای شهر «واقعی‌تر» است. واقعا هم هست. گمانم من هیچ وقت در «شمال شهر» جا نیفتادم. پانزده سالم بود که از اکباتان نقل مکان کردیم «شمال شهر» و حالا که ۴۲ سالم است و در این اتراق‌گاه مستقرم، می‌بینم حتی آن سالهای نوجوانی و جوانی هم شرم و خجالتی با خودم داشتم نسبت به «شمال شهر» و خودم را ملزم می‌دیدم توضیح دهم قبل از این اکباتان بوده‌ایم. نمی‌دانم شاید هم اصلا قضیه شرم و خجالت نیست و بیشتر این است که دوست دارم وراجی کنم و دنبال گوش مفتم که این تاریخچه‌ی محقر و ناچیزِ خودم و خانواده‌ام را با این اثاثکشی‌های تاریخی آذین کنم و به شکل داستانی شنیدنی به خورد طرف مقابلم بدهم. اما بهرحال کم کم در همین اتراق‌گاه بهار جا افتادم. خودم هم با ماجرا کنار آمدم. اما دیگر بعد از چند هفته هم مریض شدم و هم هرچه به تاریخ برگشتم نزدیک شدیم اصلا دل و دماغ معاشرت را از دست دادم. اما تا قبل از این که دل و دماغم بخشکد مهری را هم دیدم که بهم سفارش داده مطلبی درباره‌ی سوگ برای مجله بنویسم. هنوز ننوشته‌ام. نمی‌دانم چه بنویسم. به خودش هم گفتم که خشکم و سرگشته و جز این، این‌همه سفر کردن و از اینجا به آنجا رفتن و خانه «برپا» کردن دیگر فرصتِ نوشتن برایم نمی‌گذارد. البته به همین هم فکر کردم که سوگ را در قالب همین تجربه‌ام ببینم، همین «اتراق‌گاه موقتی» را بشکل مکانی تصویر کنم برای سوگواری، سوگواری برای ترک ایران، برای همه‌ی چیزها وآدمهایی که این چند سال از دست دادم. اما حس می‌کنم بخشی از این «سوگ» را در مموارِ پدرم یعنی «بچه خوک» نوشته‌ام. متن من آن است، متنی که ازش خجالت نمی‌کشم. البته هنوز هم ناشرش را نیافته‌ام. به چشمه دادمش که طبق معمول محترمانه ردش کرد. می‌گویم محترمانه چون سه تا داور کلی چیزمیز درباره‌اش نوشته بودند و رسما و علنا هم ردش نکردند اما نیاز به «بازنویسی» دارد و مختصات این بازنویسی اینقدر برایم گنگ است که حس می‌کنم فرستاده‌اندم پی نخود سیاه. لذا خلاصه اینکه مذاکراتم برای «بچه خوک» هم فایده چندانی نداشته. مضاف بر اینکه خودم هم نسبت به چاپ کردن «سرد» شده‌ام. علی‌الخصوص بعد از چاپ شدن «بازرس» و بازخوردِ مایوس‌کننده‌ای که داشته. به خودم می‌گویم حالا چاپ کنی که چی وقتی کسی نمی‌خواند. شواهد و قرائن اینطوری‌ست که باز ترجمه‌هایم حداقل توفیق بهتری داشته‌اند. همین آخرین گرگ و چاپ سومش مثلا. یا «حیواندرون» که آن هم چند وقت پیش رفت چاپ دو و اتفاقا همان اوایل سفر تهران که تازه با محمود آشنا شدم یک جلد از آن هم بهش هدیه داده بود. پریشب‌ها به فانتا می‌گفتم قصد کرده بودم پروست ایرانی بشوم اما آخر سر شدم مترجم نوولاهای کراسناهورکای. یکی-دو جای دیگر هم بهم سفارش ترجمه‌ی نوولاهای کراسناهورکای داده‌اند. البته ناراحت نیستم، ولی دوست داشتم عوض ترجمه، بابت تالیفی‌هایم قدر می‌دیدم، که ندیدم. همین است که می‌گویم سرد شده‌ام. البته این مرضِ سرد شدن اختصاصی من نیست. با آیین هم که حرف می‌زدم احوال مشابهی داشت. می‌گفت دیگر نمی‌نویسد. می‌گفت دارند قشم خانه می‌سازند و به زودی از تهران می‌روند. عکس‌های خانه‌ی در حال ساخت را هم نشانم داد. من هم گفتم با فانتا قصد کرده‌ایم برویم قبرس. کلی هم از قبرس تعریف کردم و آخر سر هم گفتم قبرس مثل همین جنوب خودمان است، بگو مثلا مثل قشم، البته منهای آخوند. واقعا هم قبرس در نظرم همین بود. شوخی-جدی حتی خیال می‌کنم شاید آینده‌ام عوض کشتی و بازرسی از سازه‌های دریایی چیز دیگری باشد، بشوم املاکی در قشم. به هم‌وطنان تشنه‌ی دریافت پاسپورت اروپایی بابت خرید ملک راه و چاه قبرس را نشان دهم و خودم هم از کنارش «کمیسیون» بخورم. دروغ هم نمی‌گویم، یکی از برنامه‌های دور و درازمان با فانتا همین قبرس است. از بس که سفر تابستانی اخیرمان خوش گذشت و اصلا مرهم رابطه‌ی متزلزل‌مان شد که به فکر افتاده‌ایم طولانی‌مدت‌تر برویم به آن جزیره‌ی پرت. جز این در همین سفر اخیر تابستانی به قبرس من یک ترجمه هم کامل کردم (خمیازه: باز هم نوولایی از کراسناهورکای) اما خب واقعیت این است در لندن تا حالا نتوانسته‌ام چیزی بنویسم. دلایل این نتوانستن متعددند اما بهرحال هر کسی که می‌نویسد جاها را بر حسب «امکان نوشتن» طبقه‌بندی می‌کند و برای همین است که من تهران و لواسان و شمال و قبرس در نظرم مقبولند چون همین مختصر نوشته‌ها و ترجمه‌هایم در این جاها بود و عوضش در لندن تا حالا هیچی ننوشته‌ام؛ البته جز وبلاگ، که البته حساب نیست؛ بماند که یکی از دوست‌دخترهای قدیمم که مدتها هم دوست معمولی بودیم اما بمرور نفرتی میان‌مان شکل گرفت و دیگر مطلقا رابطه‌ای نداریم، یک بار به من گوشزد کرده بود که وبلاگم بهترین چیزی‌ست که نوشته‌ام و اصلا بابت همین شناخته شدم و بعد از آن همه‌اش دست و پا زدن بوده و به جایی نرسیده‌ام و بهتر است که برگردم سراغ وبلاگ. البته که به زعم خودم هیچ وقت وبلاگ را «ترک» نکردم و بیشتر دیگران و خوانندگان بودند که وبلاگ را ترک کردند وگرنه منِ الاحقر که کماکان حاضر و آماده و قبراقم که جزییات زندگی ملال‌آورم و ماجراهای محمود و ماست‌بندی و اتراق‌گاه و ناتوانی در نوشتنِ جستارِ سوگ و عدم توفیق «بازرس» در بازار و عدم پذیرش «بچه خوک» در انشاراتی‌ها را با ایشان به اشتراک بگذارم.

آخرش آی‌مک را با خودم آوردم. سینی دالبرداری که چند سال پیش از کهنه‌فروشی‌ای در فلورانس خریده بودم و عاشق هندسه و اندازه‌اش هستم را هم آوردم؛ سُرش دادم در فضاهای خالی جعبه‌ی ذوزنقه‌شکل آی‌مک. جز این نزدیک پانصدتا قرص لابلای وسایلم جاساز کردم. علی‌رغم آن‌همه تردید، پروست سحابی را هم آوردم. اصلا شبهای آخر اتراق‌گاه داشتم بخش مرگ مادربزرگش را دوباره می‌خواندم (بعد از کلی بدبختی پیدایش کردم، اول گرمانتِ دو است). دلیلش هم البته واضح است، می‌خواستم ایده بگیرم برای جستار سوگم. بعد که خواندم البته یادم افتاد آن سی‌چهل صفحه‌ی طلایی شرح حوادث و احوال منتهی به مرگ مادربزرگ است، و نه سوگواری پس از آن. اما جز این اینقدر داشت بهم مزه می‌داد که به خودم نهیب زدم بس است، این آشغالهای معاصر فارسی چیست که می‌خوانی تا «فضا دستت بیاید». نمی‌خواهم فضا دستم بیاید. می‌خواهم کار خودم بکنم. همین شد که فکر کردم بازخوانی چیزی که اینهمه دوستش داشتم باید صدر فهرست خواندنی‌هایم برود. خلاصه هفت جلد را چپاندم توی کوله‌پشتی آبی‌نفتی‌ام که همان پریروزش داده بودم خشکشویی. (بعد از آن چند سال پیش که دومینیک رویش شاشید این کیف دیگر کیف نشد.) آن صبحی هم که عازم امام شدم هوای تهران کماکان کثافت بود. لای مه با اسنپ می‌راندیم به سمت امام. از ایستگاه «مولوی» که رد شدیم یاد محمود افتادم که می‌گفت اصالتا بچه مولوی‌ست و حتی پیشنهاد داده بود یک روز ببردم مولوی بگردیم. با موتورش. یاد موتورسواری‌های با محمود افتادم. یعنی همان روزی که دوتایی رفتیم علاالدین. از ترسم چسبیده بودم بهش و تذکر داده بود «اینقدر نچسبون». فهمیده بود تجربه‌ام در موتور و ترکِ موتور نشستن صفر است. بماند. با این وضع تهران را ترک کردم. اواخر آبان ماه ۴۰۲. فرودگاه هم قبل از تحویل آی‌مک، که داده بودم نایلون‌پیچش کردند، رفتم و از آن دکه‌ی آن کنج یک لیوان تخم شربتی گرفتم سر کشیدم. چه کاری بود حالا دهِ صبح تخم شربتی بخورم؟ قبل پرواز هم یک کلونازپام خوردم و راستش کل پرواز خواب عمیقی رفتم. فقط دو بار بیدارم کردند برای غذا. بار اول چلوگوشت بود که با ولع لمباندم و اواخر سفر هم ساندویچ مرغ دادند که در همان حال خواب و بیداری اینقدر بهوش بودم که پاکت سس را با دندان پاره کنم و بریزم لای ساندویچ و بعد هم دوباره خواب عمیق و بی‌رویا تا لحظه‌ی فرود. بعد هم حزن لندن. حزن لندن و وفق دادن ذهن پیرمردی‌ام به خرج کردن به پوند. این یکی، یا شاید این دوتا هیچ وقت انگار عادی نمی‌شود.  

Ararat

همسایه‌ام برنج‌فروش است. این جمله را جلسه‌ی قبل برای کلاس فرانسه‌ام نوشتم. اول هر جلسه باید چند جمله‌ای حرف بزنم اما چون پیشرفتم آنطور که باید و شاید نبوده مختصر تقلبی می‌کنم و برای هر جلسه چند جمله از پیش می‌نویسم. یکیش هم همین اشاره به برنج‌فروش بودن همسایه‌ی جدیدم بود. دیروز سر ظهر هم که از بانک برمی‌گشتم ایشان را دم در ساختمان دیدم. مشتی و لوطی است. نسبتا درشت‌اندام. شکمی مطبل. دست دادیم و احوال‌پرسی همیشگی‌مان را کردیم. ازش پرسیدم نصاب ماشین لباسشویی و ظرفشویی سراغ دارد؟ گفت چرا نصاب؟ خودم بلدم. و همین شد که راه‌پله‌ی تاریکِ ساختمان را دوتایی آمدیم بالا. کلید انداختم. گفت مبارک است. تشکر کردم. بعد هم از لای مبلها و بقایای کارتن خالی‌ها آمد توی آشپزخانه. تنهایی لباسشویی را کشید جلو. هرچی خواستم دستی برسانم اجازه نداد. گفت قلق دارد و کار یک نفره است. اما دمپایی‌هایم را قبول کرد. کهنه و لگن هم خواست. از زیر سینک لگن کرم‌رنگ را دادم دستش. گمانم لگنه همسن خودم باشد. یا شاید همسن خواهر و برادر کوچکم. همین پریروز که انبوه کارتن‌ها و نایلون‌های حبابدار و آت و آشغالهای دیگر کلافه‌ام کرده بود، نزدیک بود این لگن کهن را هم دور بیندازم. چه عقلی کردم. همسایه‌مان هم چه کیفی کرد این لگنِ بیضوی خوش‌دست و خوش‌اندازه را دید. من هم دیدم کار بیشتری از دستم بر نمی‌آید گفتم بگذار کمی تعریف و تمجیدش کنم. تبحرش در امورات فنی را ستودم. لبخندی زد و گفت این که چیزی نیست. بعد بیشتر خندید و گفت کار اصلی‌اش مهندس انجین هواپیماست. گفتم مرحبا. گفت امروز روز تعطیلش است. بعد هم خواست لباسشویی را تراز کند گفت یک لیوان شیشه‌ای آب کنم بدهم بهش. گفتم آقا تراز دارم. ترازِ عالی. ساخت اسلواکی یا اسلوانی، خاطرم نیست. آخرین بار کی از این تراز استفاده کردم؟ پنج سال پیش؟ خیلی دلم می‌خواست اقلا یک بار دیگر ازش استفاده شود. مهندس قبول نمی‌کرد. می‌گفت با همان لیوان آب کارِ تراز را می‌کند، بهتر هم می‌کند. در این حین و بین کاکاوند هم آمد. نصاب پرده. قرار بود ظهر بیاید و کاکاوند هم همیشه خوش قول بوده. کاکاوند آن‌ور توی هال مشغول نصب پرده شده و من این‌ور وردستِ مهندس ایستاده بودم که با لباسشویی ور می‌رفت. آخر سر گفت تست بگیریم. ماشین شروع به کار کرد ولی نشتی داشت. کل کف آشپزخانه را آب برداشت. کهنه‌ها را پهن کردیم. دوباره باهاش ور رفت. کمی بهتر شد. وضع نشتی که کمی بهتر شد گفت سه روز در هفته فرودگاه است و سه روز تعطیل. پرسیدم فرودگاه چرا؟ گفت بابا برای انجین هواپیماها دیگه، هاها. گفتم آهان آهان. لیوان را از روی لباسشویی برداشتم و تراز اسلونیایی‌ام را گذاشتم روی لباسشویی. مشخصا کج بود. مهندس گفت پایه‌ی لباسشویی‌ام شکسته و مجبور شدیم دو تکه سرامیک بگذاریم زیر پایه تا تراز شود. گفتم حواسش باشد لبه‌ی تیز سرامیک دستش را نبرد. وسط‌های کار هم رفت چکش کاکاوند را امانت گرفت. کاکاوند هم از او چارپایه و نردبان امانت گرفت. بعد هم مهندس گرمش شد و پیراهنش را درآورد. گذاشت روی کابینت. بغل انارها و خرمالوها که شب قبلش از زارعی خریده بودم و نقی هم به جانش زده بودم که انارهای سری قبل خشک بوده. با شلوار کردی و عرقگیر کرم و شکم گنده‌اش تقریبا کلا رفته بود توی کابینت زیر سینک. به همین ترتیبات لباسشویی را راه انداخت. کلی هم رخت چرک داشتم. بیشتر از رخت‌چرک، رخت‌هایی که توی این ۷-۸ ماه اخیر بوی گرد و غبار گرفته بودند. ظرفشویی را هم نسبتا راه انداخت. اما بهم سپرد بروم از سر کوچه تبدیل بخرم برای شلنگ ورودی. گفتم می‌خرم. هنوز که نرفته‌ام. قرار بود دیروز بروم. اما الان صبح فردایش شده و تمرگیده‌ام و اینها را می‌نویسم چون اینها مهمترند. چون ما هستیم، چون من هستم که تعیین می‌کنم چی مهم است و چی نامهم. اما علی‌رغم این منیتم وحشت دارم که مهندسِ انجین‌باز توی راه‌پله ببیندم و ازم جویا شود آیا تبدیل خریده‌ام یا نه. این از این. اما کار کاکاوند بیشتر از کار مهندس طول کشید. مهندس رفت و پیراهن سفیدش با راهراه‌های نازک آبی را روی کابینتم جا گذاشت. کنار انارها و خرمالوها. به کاکاوند هم گفتم که ایشان همسایه زیر‌مان است و لطف کرد آمد برای نصب لباسشویی. اما کاکاوند هم با چشمان خودش نشتی نسبتا قابل ملاحظه را دیده بود. ازش پرسیدم شاید حالا چند بار لباسشویی کار کند نشتی خودبخود حل شود؟ اصطلاحا جا بیفتد در موقعیت جدیدش. کاکاوند گفت شاید بد نباشد از یک متخصص کمک بگیرم. اما اگر هم بخواهم از متخصص کمک بگیرم همانی که مهندس معرفی کرد را خبر می‌کنم. یعنی خود مهندس گفت اگر نشتی حل نشد معنی‌اش این است که مشکل از خودِ دستگاه است. گفت در این صورت آرارات را خبر می‌کند. نفهمیدم آرارات آدم است یا مغازهٔ تعمیرات لوازم خانگی. خودش یکجوری می‌گفت انگار آرارات آدم است. اینها را به کاکاوند نگفتم. او آرام آرام کارش را می‌کرد. یعنی پرده‌ها را نصب می‌کرد. کارش هم انصافا تمیز بود. مثل همیشه. کاکاوند که پرده‌ها را تمام کرد و تسویه کردیم و رفت، چند دقیقه بعدش مهندس زنگ در را زد. علاوه بر هزار چیزِ دیگرِ این خانه، به صدای زنگ این در هم عادت ندارم. شبیه سوت خفیف انفجار یک بمبی‌ست که گروهی تبهکار زیرِ ماشینی نصب کرده‌اند. همین شد که دیر در را باز کردم. البته مضاف بر این شلوار هم پایم نبود و کلی طول کشید شلوارم را از لای این بهم‌ریختگی بجورم و لذا بیشتر هم طول کشید تا بروم دمِ در و در را به روی گشادهٔ مهندس باز کنم. پیراهنش که جا مانده بود را می‌خواست. چارپایه را هم بهش دادم اما گفت الان نمی‌برد، گفت شب مهمان دارد و جا ندارد و بعدا می‌برد. پیراهنش را گرفت پرسید ناهار خورده‌ام؟ چاهار بعد از ظهر بود. گفتم نمی‌خورم. یا شاید باید می‌گفتم موز خوردم و شیرچایی. شاید باید توضیح می‌دادم که چه وابستهٔ این چای کیسه‌ای‌های زعفرانی سحرخیز شده‌ام. اما مهندس اصلا فرصت نداد. دستم را گرفت و کشید و رفتیم خانه‌اش طبقهٔ پایین. قبلش هم از توی کابینت یک بشقاب برداشت. یکی از بشقاب‌های سفید مادرم که همین پریروزها از کارتن درآوردم و در کابینت چیدم و از خودم پرسیدم چرا اینها را رد نمی‌کنم؟ چینی پارس. با نواری طلایی دورتادور لبه‌اش که دیگر تقریبا پاک شده. خلاصه مهندس یکی از همین بشقاب‌ها هم برداشت و دوتایی یک طبقه رفتیم پایین. گفت منزل خودتونه. گفت شب مهمان دارد (مردانه، رفقایش) و زن و بچه‌هایش هم نیستند. گفت دیزی بار گذاشته. گفت هر هفته خانهٔ یکی جمع می‌شویم و این هفته نوبت میزبانی مهندس بود. واقعا هم یک دیگ خیلی خیلی گنده داشت روی گازش قل می‌زد. روحی. گمانم یک لشکر را غذا می‌داد. توی بشقابم آبگوشت و دو تکه گوشت و یک سیب‌زمینی گذاشت. توی یک ظرف پلاستیکی را هم پرِ ریحان کرد. گفت فلفل داری؟ گفتم آره دارم. گفت می‌دونم نداری، یک فلفل هم گذاشت کنار سبزی‌ها. و یک پیاز. اشاره کرد پیازش شسته است. بعد هم رفت توی اتاق دخترانش. مرا هم برد. کف اتاق روی سرامیک سفیدِ کف چادر پهن کرده بود و اقلا ده تا سنگک روی چادرها پهن بود. گفتم به قرآن صبح سنگک خریدم. دروغ نمی‌گفتم، صبحش از اسنپ‌فود سنگک خریده بودم. ولی اینجاهای ماجرا مهندس اصطلاحا اتوپایلوت شده بود و اصلا چندان به حرف‌های من بهایی نمی‌داد. یک نصفه سنگک خشخاشی هم داد دستم. پرسید لیمو عمانی هم بذارم؟ گفتم اهلش نیستم. دروغ گفتم. پرسید دنبه بذارم؟ گفتم اهل این هم نیستم. این یکی را راست گفتم. با این وضع راهی‌ام کرد. آرزوی کردم مهمانی مجردی شبش خوش بگذرد. خداخدا می‌کردم توی راه‌پله آبگوشت‌ها را چپه نکنم. نکردم. از لای کارتن‌ها رد شدم. جلوی لباسشویی کمی خیس بود. گفتم شاید بعدا شمارههٔ آرارات را بگیرم بیاید اصولی این دستگاهها را نصب کند. بعد چند تکه سنگک ترید کردم توی آب گوشتِ نارنجی. نمک هم زدم. واقعا سنگکش از سنگک اسنپ‌فود بهتر بود. نشستم پشت میز. خوشحال از اینکه کاکاوند پرده‌ها را زده و می‌توانم بدون دیده شدن از توی بشقاب سفیدم آبگوشت بخورم. با ریحان و فلفل.

گوش خوک

برای چند روز رفتم گیخون. شهرستانی‌ست در شمال اسپانیا. برای یک سفر کاری. باید یک چیز گنده، یک مخزنِ هشتاد تُنی را بار یک کشتی می‌کردیم و من بازرس عملیات بودم. اربابم نصفه‌شب پیغام داد و پرسید می‌روی؟ و من چون در سن بالا برای بار چندم مهاجرت کرده‌ام و باید اجاره‌خانه‌ام را سر ماه پرداخت کنم گفتم می‌روم. نگفتم با کله می‌روم. دو روز بعدش هم عازم شدم. گربه را سپردم به دوست‌دخترم. کمی هم توضیح دادم که نگهداری گربه چه‌جوری‌ست. اما از جایی به بعد دیدم فرقی هم ندارد. ارتباط آدمیزاد با جانور توضیح‌دادنی نیست. یا برقرار می‌شود یا نمی‌شود و از تجربهٔ چند هفته قبلش می‌دیدم که فانتا روابطش با دومینیک حسنه است. یا حداقل روابط فانتا با گربه‌ام حسنه بود. گربه‌ام که از وقتی پایش رسید اینجا—دروغ نگویم، بعد از چند روز که آب به آب شد—چنان فیس و افاده‌ای برای فانتا می‌آمد انگار هوویش است. شاید هم هست. نمی‌دانم. از حل و فصل موضوعات دست کشیده‌ام. تصمیم گرفته‌ام ناظر زندگی باشم. نظارت کنم چطور از مقابل چشمانم می‌گذرد. شبیه شغلم. بازرسی، نظارت. 

دوشنبه رفتم گیخون. چرا می‌گویم گیخون؟ از کودکی خاطرم هست گزارشگرهای فوتبالی صداسیما دربارهٔ تیمی بنام «اسپورتینگ گیخون» حرف می‌زدند. اما فهمیدم خود اسپانیایی‌ها گاف را سبک تلفظ می‌کنند. سبکی‌اش البته متغیر است. آدم به آدم فرق می‌کند. خلاصه من خیخون هم شنیدم. گمانم حتی این‌قدر علاف بودم که به فارسی گوگلش هم کردم و به مدخل «خیخون» رسیدم. (شما هم اگر در حال خواندن اینهایی قدر من علافی. کی در سال ۲۰۲۳ دیگر وبلاگ می‌خواند؟) اما من—مؤمنانه—به گیخون پایبندم. چون نمی‌توانم از سنتم دل بکنم. سنت من هم گزارشگران فوتبالند و نه چیزی بیش از این. اما گیخون…

شهری‌ست در شمال اسپانیا و لذا چندان هم گرم نیست اما نسبت به این خراب‌شده‌ای که من مقیمش شده‌ام آب و هوای مطبوعی دارد. به ما بیابانگردها سازگارتر است. قیافه‌ها هم شبیه خودمانند. و شبیه تیم ملی اسپانیا. من در سفر چهار روزه‌ام به گیخون گمانم چندین گواردیولا دیدم. همان‌قدر کچل و کچلی‌هایشان را دقیقاً با همان شمارهٔ گوآردیولا تراشیده بودند. بیخود نیست که با من اسپانیایی سلام و علیک می‌کردند. بهم می‌گفتند هولا یا اولا که همان شب که رسیدم فهمیدم معنی‌اش سلام است. تلاش هم نکردم بیشتر یاد بگیرم. البته با فانتا ساعت‌ها دربارهٔ مهاجرت به اسپانیا حرف زده‌ایم، اما گمانم جفت‌مان می‌دانیم فاصلهٔ این حرفها تا عمل دریادریاست. اینها را گفتم که بگویم چرا بیشتر زور نزدم چند کلمه‌ای اسپانیایی یاد بگیرم. زور زدن. زور زدن. کاش می‌شد دیگر زور نزد. کاش می‌شد، آرامید. 

من شب دیروقت رسیدم گیخون. با پرواز مستقیم. دو ساعت بود. چقدر هم راحت از خانه‌ام رسیدم فرودگاه لندن و توی راه فکر می‌کردم هی پسر، یادت می‌آید برای یک مأموریت ساده چه کونی می‌دادی برای بسیج کردن خودت به فرودگاه امام و سفر به غرب و انجام مأموریت. و حالا چقدر راحت تهت را می‌گذاری روی صندلی قطار و می‌روی فرودگاه و سوار هواپیما می‌شوی (چقدر جلوی خودم را گرفتم ننویسم طیاره) و دو ساعت بعد گیخون پیاده می‌شوی؛ شهروند درجه اول… اینها را به خودم می‌گفتم که قلبم قوت بگیرد. کارم این هفته‌های اخیر همین بوده. توجیه خودم. توجیه اعمالم. توجیه افکارم. فکر کردن به فانتا. فکر کردن به دومینیک که دیگر چشمش عفونت ندارد و نگاهم که می‌کند، هر دو چشم قرینه، انگار که ببر سیبری نگاهم می‌کند و دلم برایش، دلم برایش ضعف می‌رود. 

در گیخون یک هتلی رزرو کرده بودم که بوتیک هتل بود. بوتیک هتل یعنی چی؟ کی این ترکیبات و لغات را وارد زبان ما می‌کند؟ وارد می‌شوند و خارج می‌شوند. شک ندارم ده سال بعد—که من دیگر زنده نیستم—کسی نمی‌داند «بوتیک هتل» چیست. اما بهرحال، یک راننده تاکسی ولدالزنا مرا رساند به گیخون. چون گیخون خودش فرودگاه ندارد و نزدیکترین فرودگاه به آن نیم ساعت فاصله است. شهری به نام اُویه‌دو. فرودگاه آستوریاس. گویا اسم ایالتش آستوریاس است. برای نیم ساعت راه ۶۰ یورو تیغید. جور دیگری ببینیم: روزی تاکسیران تیغیدن من بود و روزی من بازرسی از بارگیری کشتی. با این وضع وارد بوتیک هتل شدم. آها، قبلش، قبل از اینکه سوار تاکسیِ مسافرکشِ دزد شوم یک قهوه توی فرودگاه خودم و چند پک ویپ کشیدم. و به فانتا پیغام دادم چقدر قهوه‌های اینجا خوشمزه و درست است و چرا قهوه‌های انگلیس اینقدر عجیب و غلطند؟ 

بوتیک هتل مدرن بود. سرتاسر سرامیک و پوشینه‌های طرحِ چوب و نورهای مخفی. معماری مدرن. من البته دیر فهمیدم کفپوش‌ها همگی سرامیک هستند. چرا؟ چون زبر و مضرس و طرحدار بودند. سرامیک‌های مشکی راهرو شبیه موکت مشکی بودند، بی‌اغراق زبر بودند و بافت‌دار. و مال اتاق هم شبیه موکت بود، حتی چارخانه‌چارخانه بود، عینهو موکت‌های قدیمی، این‌قدر شبیه که شب اول دیروقت که رسیدم نفهمیدم سرامیک است و فردا صبحش که مردد شدم لمسش کردم، دست کشیدم تا فهمیدم سرامیک است و موکت نیست. خلاصه اینطور. همان شب هم رفتم دور و اطراف چرخی بزنم، با اینکه تقریباً یازده شب بود. شهری کهنه بود. اما چندتایی رستوران باز بودند و به نسبتِ ساعت، شلوغ هم بودند. رفتم یک جایی یک چیزی زهرمارم کردم چون گرسنه‌ام بود. فردایش. 

فردایش از کار خبری نبود. نه آدرس کشتی را می‌دادند. نه شماره تلفن ایجنت‌های کشتی را می‌دادند. من هم بگی‌نگی پیگیری کردم، بی‌اصرارِ زیاد. اما به جایی نرسیدم. عوضش رفتم توی شهر ولگردی. شهر را دوست داشتم. پر از رستوران و کافه. شهرستانی قدیمی با مخلوطی از معماری کهنه و جدید. اما معلوم بود شهر پولداری نیست. توریست هم بود، اما بیشتر اسپانیایی و نه خارجی. شهر لب دریا بود. حتی ساحلی شنی هم داشت. من هم نگاهی به ساحل انداختم و افسوس خوردم ای کاش مایو آورده بودم. بعد با دوربینِ کثافتِ آيفون چندتا عکس کج و کوله گرفتم. مالی نشد. هیچ کدام مالی نشد. دم ظهر رفتم رفتم یک کافه‌ای قهوه خوردم. کافه‌ای به نام کت‌لاو. یک جلفی هم گرفتم. با عبارتِ کت‌لاو در پس‌زمینه. اما چشمهایم، در چشمهایم هنوز خستگی سفر موج می‌زد و جز این هم دماغم برق می‌زد و هم موهایم که روز قبل کوتاهشان کرده بودم کمی، کمی سیکتیر، کمی کثافت بود، با چنین وضعیتی جلفی انداختم اما به خاطر آن «کت‌لاو» که در پس‌زمینه بود عکس را استوری کردم.

بعد هم برگشتم هتل و سفت خوابیدم. با همین پای علیلم. اما اینقدر خسته بودم که عیب و علت پایم مانع خوابیدن، مانع تبدیل شدن چرت به خوابی عمیق نشد. بیدار که شدم کله‌ام خراب بود و دیدم کماکان خبری از بارگیری کشتی نیست. گفتم بروم مایو بخرم و بروم دریا. همین کار را کردم. ساعت چهار و نیم اینها بود. دریا هم همان بغل. رفتم و بعد که دیدم همه جا تعطیل است یادم افتاد این کون‌گشادها از دو تا پنج کپهٔ مرگشان را می‌گذارند و تعطیلند. نیم ساعت را چرخیدم و در کافه‌ای که باز بود یک قهوه خوردم و دوباره به قهوه‌های انگلیس لعنت فرستادم. بعد هم پنج شد و رفتم یک فروشگاهی که کارش فروش اداوات موج‌سواری بود مایو بخرم. همگی گران. آخر سر یک کوییک‌سیلور خریدم، گفتم باشد بعدا می‌کشم پایم، می‌کشم به این لنگ‌های معیوبم و حالا نکشیدم هم نکشیدم، همین یک بار بروم و کونی به این دریای گیخون بزنم ارزشش را دارد. همین کار را هم کردم. با اینکه ابر شده بود و باد می‌آمد من سیخ کرده بودم که بزنم به آب. حتی حوصلهٔ ساحل شنی هم نداشتم. یک جایی بود که چندتا پلهٔ سیمانی کار گذاشته بودند، همان را گرفتم و می‌خورد به دریا. حوله‌ای سفید—خیلی سفید— از هتل، از بوتیک هتل، آورده بودم و چند پله رفتم پایین و مد شده بود یعنی نسبت به صبح که جزر بود، آب جلو و بالا آمده بود و گفتم که، باد هم می‌آمد و گفتم که، ابری هم بود اما این ببر بیابانگرد همان جا روی پله‌های سیمانی شلوار و شورتش را کند و مایوی فیروزه‌ای کوییک‌سیلور را کشید به پایش و زد به دریا.

یادم است سالها پیش برای مأموریتی رفته بودم سمت عسلویه و بعد سمت بوشهر و راننده‌ای مرا اینور آنور می‌برد و جایی ساحلی بود دلربا و آنجا خبری از فروشگاهِ ادوات موج‌سواری نبود و مادرم هم تازه چند ماه قبلش مرده بود و به راننده گفتم بزند کنار و شلوارم را کندم و رفتم توی دریا. نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم آن به آب‌زدن ادای دینی‌ست به مادرم و راستش این یکی به‌آب‌زدنم، در ساحل گیخون، حین این هم احساس مشابهی داشتم و با اینکه آب چندان گرم نبود اما دوست داشتم آن غوطه زدن توی آب را و گهگاهی هم پله‌های سیمانی را می‌پاییدم که کسی بند و بساطم و مهمتر از همه آیفونم را ندزدد، چون گفتم که، معلوم بود شهر متمکنی نیست. گیخون را می‌گویم. یا خیخون. نیم ساعت خیس خوردم. چقدر انقباض پایم بهتر شد. چقدر سبک شدم. همهٔ اینها را به فانتا هم گفتم و دوباره تأکید کردیم بهتر است بیاییم و کلا در اسپانیا

رحل اقامت بیفکنیم.

اما از فردایش بگویم. از روز بارگیری. بالاخره روز موعود فرا رسید. با کلی تلفن‌بازی بالاخره شماره ایجنت‌های کشتی را گرفتم. شاکی‌بازی درآوردم که از پریروز اینجا علاف شما بوده‌ام. آنها هم گفتند بدو، بدو که دیر شده، بارگیری از دوساعت قبل شروع شده. این‌طوری بود که تاکسی‌ای آمد دنبالم و رفتیم بندر و دمِ در بندر یادم افتاد پاسپورت همراهم نیست اما گفتم که، گیخون شهرستانی بود در اسپانیا و اصلا همه چیز شل و ول بود و بندرش نگهبانی سفت و سختی نداشت—اگر مثلاً روتردام بود عمراً بدون مدرک شناسایی راهم می‌دادند—و خلاصه خودم را رساندم پای کشتی و دیدم، بله، مخزنِ هشتاد تُنی که موضوع توجهمان بود سوار بر یک تریلیِ دراز کنار کشتی‌ست و در شُرف بارگیری هستند. بدو بدو نیوبالانس‌های سبزم را با پوتین‌های دی‌والت پنجه‌آهنی عوض کردم—همان جا توی تاکسی—و خودم را رساندم پای کار و معرفی کردم و شکر خدا یکی‌شان بود—دیه‌گو—انگلیسی بلد بود و با این دیه‌گو خیلی احساس قرابت می‌کردم، لاغر بود و خط‌ریش‌های نامنظمی داشت و اصلا بهم اضطراب اضافی نمی‌داد و حواسش هم بود که مقام و منصبم چیست و یک‌جورهایی هوایم را داشت و لازم نبود تلفن بزنم اینور و آنور و «اعمال نفوذ» کنم و خلاصه همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. خوب هم پیش رفت جز ماجرای پا و کمرم که خب تعجبی نداشت که خراب است. چون وضع کمرم خراب است. عمل هم نمی‌کنم. چرا؟ چون پدرم هم عمل نکرد. تمام. جز اینها فرصت نکردم لباس کارم را بپوشم و با همان شلوار جین گشاد اچ اند ام (هاشم و مهدیه) شروع به کار کردم. کلاه ایمنی هم نداشتم که از کاپیتان روسِ کشتی امانت گرفتم. او هم خوش‌خلق بود. بخت یارم بود. بدو بدو چند تا عکس گرفتم از مخزن هشتاد تنی. چیز گنده‌ای بود.

یکی-دوبار که مجبور شدم بروم داخل کشتی پاچهٔ شلوارم روغنی شد. کشتی کوچک کثافتی بود. اما دیه‌گو. آن مرد لاغر با خط‌ریش‌های نامرتب. یک ولوو داشت. استیشن. صحبت نهار شدم و گفت کافهٔ بندر—ساختمانی آبی در دیدرس را نشانم را داد—می‌توانی بروی چیزی بخوری. پرسیدم پیاده می‌شود رفت؟ گفت نه، مگر ماشین نداری؟ گفتم نه، با تاکسی آمدم. گفت مرا می‌برد. اینطوری شد که ظهر با ولووی دیه‌گو رفتیم کافه‌ی بندر. جز لاغر بودن، یک ری‌بن هم داشت کپی مال خودم. و البته با خودم فکر کردم اگر من هم بخواهم ماشین بخرم بعید نیست ولوو بخرم،‌ اگر پولش و حس و حالش باشد و البته جز اینها یادم افتاد گواهینامه هم ندارم. سر راه مانوئل را هم دیدیم که سرکارگر بود و چاق بود و او هم به ما پیوست. دیه‌گو یک ساندویچ محقر می‌خواست اما مانوئلِ چاقالو ناهار پر و پیمان‌تری می‌خواست و این‌طوری شد که سر از دخمه‌ای درآوردیم، چرک و پر از نفرات بندر، کارگر و کارمندِ اداری و امثالهم. مانوئل انگلیسی هم بلد نبود و دیه‌گو برایم حرف‌هایش را ترجمه می‌کرد. نشستیم پشت میزی مشرف به بندر. سگ‌پزی بود. بعد هم گارسونِ چرکی آمد و چیزهایی سفارش دادند و من هم اطمینان دادم که همه چیز می‌خورم و محدودیت و معذوریت ندارم. اولش یک پاتیل سوپی آوردند که آبکی و قرمز بود و لوبیاهای گندهٔ خاص آستوریاس داشت و سوسیس چوریتزو—قرمزی‌اش و روغن روی سوپ بابت همان بود—و سوسیس‌های سیاه هم داشت و کمی سبزیجات و جز اینها گوش خوک هم داشت؛ شناور در همان آب قرمز. مانوئل هم داش‌مشتی بود، برایم یک کاسهٔ پر کشید، با کلی سیب‌زمینی پخته، یک تکه گوش خوک هم بود. خودِ دیه‌گو فقط آب و لوبیا و سبزیجاتش را کشید، گفت این سوسیس‌ها و گوش خوک بهش نمی‌سازد، ترش می‌کند، با دست هم اشاره کرد چطور معده‌اش پس می‌زند بالا، گفتم بله بله می‌فهمم. خودم اما همه را خوردم. احساس می‌کردم موظفم بخورم. احساس می‌کردم مرا می‌پایند. مدام هم تأکید می‌کردند که اگر دوست ندارم نخورم و این غذای سنتی کاگرهای بندرهای اسپانیاست و من هم مدام تأکید می‌کردم عاشق غذای سنتی‌ام و از این حرفها. همه‌اش را هم خوردم. منهای چربیهای چسبیده به گوش خوک، حس کردم آنها را بخورم دچار همان مشکلاتِ معدویِ دیه‌گو می‌شوم. هنوز از خوردن سوپ عجیب آسوده نشده بودم که بشقابی دیگر جلویم سبز شد. ماهی‌هایی ریز شبیه کیلکا با سیب‌زمینی. اصرار داشتند مرا با فرهنگ کارگری بنادر اسپانیا آشنا کنند. اینها را هم خوردم. حالا گیریم از پنج تا ماهیِ ریزه چهارتایش را خوردم—مزهٔ آهن زنگ زده می‌داد و هر کدام را که می‌بلعیدم با خودم فکر می‌کردم این مزهٔ مناسبی‌ست برای عرق‌خوری. بُر زدنِ خاطرات محو: در بشیکتاش استانبول چیز مشابهی خورده بودم؟ آنجا هم در معذوریت؟

بعد از ناهار کارِ بارگیری کند پیش می‌رفت. گره خورده بود. دفترِ لندن به مسائلی گیر داده بود. مدارکی رد و بدل می‌شد. من هم مدام پای آیفونی که باتری اش سیکتیر شده بود و باید مراقبت می‌کردم ته نکشد و تا آخر شب دوام بیاورد. طرفهای دو یا سهٔ بعدازظهر دیدم دیگر کمرم و پاهایم درحال فروپاشی‌اند. هرچه کش و قوس می‌آمدم فایده نداشت. قرص هم همراهم نبود. یعنی توی بوتیک هتل قرص داشتم اما صبح اینقدر هول‌هولکی شد همه چیز که حالا دست‌خالی بودم. در همین حال دیدم پنجاه متر آن‌طرفتر یک سکوست، کنارِ چندتا واگن مستعمل که بر در و دیوارش گرافیتی‌های کس و شعر نقاشی کرده بودند. سکو هم شیبدار بود. دیدم در دیدرس نه دیه‌گو و نه هیچ کسِ دیگری نیست. همان جا دراز کشیدم. روی سکوی شیبدارِ سیمانی. چون مجبورم. دکترم گفته بیست دقیقه یک‌بار باید دراز بکشم و حالا چهار ساعت بود که سرپا بودم. با اینکه نمه بارانی می‌زد خوابم هم برد. وسطهایش لای چشمهای خسته‌ام را باز می‌کردم و جرثقیل دراز را می‌دیدم که اقلام جانبی—و نه مخزن هشتاد تنیِ مهم—را جابجا می‌کردند و می‌گذاشتند توی مخزن کشتی. خیالم راحت می‌شد که هنوز نوبت مخزنِ مهم نشده دوباره پلک‌هایم می‌افتاد روی هم. انصافاً هم چرت مرغوبی بود؛ زیر باران. بیدار شدم انگار نه انگار دوساعت قبلش آبگوشت گوشِ خوک تلنبار کرده‌ام، و ماهی‌های ریزِ زنگ‌زده. سبک بودم و بانشاط و کمرم هم—نسبتاً—بهتر بود. بقیه‌اش گفتن ندارد. تا هشت شب بندر بودم. پای بارگیری. طولانی‌ترین روزِ زندگی‌ام بود. وسطش بارها و بارها خودم و شغلم را لعنت کردم. بعد باز می‌گفتم تحمل کن، فردا تمام می‌شود. شبش هم که تمام شد دیه‌گو لطف کرد و مرا رساند هتل. قیمت آپارتمان‌های گیخون را هم اطلاع داد. من هم قیمت لندن را دادم. گفت زاییده و گاییدهٔ گیخون است. من هم که گفته بودم بیابانگردم. خوشبختانه—گفتم که شهر کوچک است—زودی از بندر رسیدیم هتل و با همان شلوار جین اچ اند ام افتادم روی تختِ هتل. تختِ هتل ملبس به ملافه‌هایی فوق‌العاده سفید. آجر یوگایم را هم که با خودم آورده بودم گذاشتم حدفاصل کون و کمرم و شروع کردم غلت زدن که این انقباض‌های لعنتی شل کنند. حرکت «کودک خوشحال» یوگا را هم زدم. گاهی هم آجر کذایی را می‌گذاشتم میان اکتافم و سنیه می‌گشودم و نفس عمیق می‌کشیدم و مابقی این اطوارها. بی‌فایده. یا نسبتاً کم‌فایده. اما آخرش کمی سبک‌تر بودم. جز این گرسنه‌ام بود. باورم نمی‌شد آن سوسیس‌های کپل و گوش خوک هضم شده باشد، ولی شده بود و دلم به قار و قور افتاده بود و به فانتا هم گفتم که می‌روم در شهر بچرم و چیزکی بخورم. اما از جایم که پاشدم دیدم پاچهٔ روغنی شلوارم گند زده به ملافه‌های سفید و درخشان بوتیک هتل و به چه‌کنم‌چه‌نکنم افتادم اما نهایتاً تربیت شیعی غالب شد و رفتم مسواکم را برداشتم و توی لیوانی آبگرم و صابون حل کردم و افتادم به جان ملافه‌ها و ردِ روغن‌ها، و اصلاً خستگی کارِ بندر انگار یادم رفته بود، چون بعدش هم با همان مسواک افتادم به جان پاچهٔ شلوار جینم—یاللعجب—چه معجزه‌ای می‌کردی مسواکِ سفت‌پرز و آبگرم و صابان (چشمک). از کت و کول افتادم. به خودم لعنت فرستادم و گفتم احمق! کودن! این چه کاری بود؟ تو با این همه بیماری‌های استخوانی و مفصلی چرا افتادی به سابیدن اینجا؟ اما عوض درس گرفتن یادم افتاد در دستشویی درندشتِ اتاقِ هتلم یک سشوار هم دیده بودم و طبعا رفتم سراغش و اول ملافه‌ها و بعد پاچهٔ شلوار جینم را خشک کردم. بعدش انگار حالم خوب شد. خاصیت ایرانی‌جماعت همین است؛ بشور و بساب دوست دارد. بعدش انگار اصلاً ورق برگشت و واقعاً این تکه‌اش بخت یارم بود، عازم کوچه‌های اطراف بوتیک هتل شدم و عجب رستورانی پیدا کردم، معرکه—به قول پدرم؛ اشک—معرکه، یک چیزی برایم آوردند فی‌مابین کباب برگ و استیک، مغروق در سس قارچ و منِ گرسنه چنان به راستهٔ نرمِ ایبریایی حمله کردم انگار فردایی در کار نباشد، انگار روز جزایی در کار نباشد، انگار امشب آخرین شب دنیاست و البته وسطِ همین آخرین شب دنیا خواهر بزرگم و خواهر کوچکم هم زنگ زدند و مشغول صحبت گروهی شدیم، من البته مشغول صحبت و همزمان لمباندن، و لابلایش هم که دخترک لاغر اسپانیایی می‌آمد و جویای کیفیت غذا می‌شد همان تک‌کلمه‌ای که بلد بودم را به زبان اسپانیایی بهش می‌پراندم و می‌گفتم گراسیاس، گراسیاس، و با همین سوادِ اندک—و البته تخت تأثیر خستگی کار یدی بندری و بشور و بساب و البته دو لیوان شراب—داشتم سراب مهاجرت به این سرزمین خوش‌اقلیم را در سرم می‌پروراندم و به خواهرانم هم توصیهٔ مشابهی می‌کردم، اینکه ول کنید، بکَنید، بیایید اینجا. گاهی فکر می‌کنم، همهٔ زندگی‌ام همین بوده. سراب. سراب. و البته بشور و بساب.

ترجمهٔ داستان کوتاهی از کافکا: حکم

لینک پی‌دی‌اف:

https://www.icloud.com/iclouddrive/0360ynIKv3GjLmX1BD24jgEmA

صبح یکشنبه‌ای بود بهاری و زیبا. تاجر جوانی به نام گئورگ بِندرمان در اتاقش نشسته بود؛ در طبقه‌ی اول خانه‌ای که میان ردیفی از ساختمان‌های زپرتی قرار داشت. اینها را کنار رودخانه ساخته بودند؛ خانه‌هایی شبیه هم، تنها با مختصر تفاوتی در قد و رنگ. تازه از نوشتن نامه‌ای به دوست زمان نوجوانی‌اش فارغ شده بود، دوستی که حالا خارج زندگی می‌کرد؛ سرخوش در پاکت را چسباند و بعد آرنج‌هایش را به میز تکیه داد و از پنجره خیره شد به رودخانه و پل و کرانه‌های سبزِ آن طرفِ رود.

به سرگذشت دوستش فکر کرد، این که چطور از پیشرفت کار و بارش در اینجا مایوس شده بود و، خیلی ساده، همین چند سال پیش، جمع کرد و رفت روسیه. حالا در سن پترزبورگ صاحب کسب و کاری بود، اوایلش هم نسبتاً توفیقی داشت اما مدتی می‌شد که گویا به کساد خورده بود و دوستش اینها را طی آن تک و توک سفرهایش به خانه برایش تعریف می‌کرد؛ سفرهایی که مدام هم کم و کمتر می‌شد. خلاصه اینکه دوستش در خارج به قول خودش مشغول بیگاری بود و اینها را در حالی می‌گفت که ریشی خارجی‌طور داشت، و از پسِ ریش چهره‌ای پیدا بود که گئورگ از کودکی می‌شناخت. ته‌رنگِ زرد چهره انگار خبر از مرضی جدی می‌داد. به گئورگ می‌گفت آنجا در روسیه چندان ارتباطی با دیگر مهاجرین هموطنش ندارد و جز این، با خودِ محلی‌های آنجا نیز چندان مناسباتی ندارد و دیگر تقریباً پذیرفته بود زندگی‌اش زندگیِ مردیست مجرد و تنها.

برای چنین مردی چه نامه‌ای می‌شد نوشت؟ مردی که واضح بود گم‌گشته است و دلش برایش می‌سوخت اما کمکی هم از دستش برنمی‌آمد. شاید باید نصیحتش می‌کرد که برگردد همین جا و دوباره پی زندگی سابق و رفقای سابقش را بگیرد—واقعاً هم چیزی که مانعش نبود—و می‌توانست مطمئن باشد که دوستانش هم از هیچ کمکی فروگزار نمی‌کنند. اما گفتن چنین چیزی عملاً معادل این بود که به دوستش بگوید تو تمامی تلاش‌هایت شکست خورده و وقتش است تسلیم شوی، وقتش است برگردی سرِ خانه و زندگی‌ات، و بپذیری به خاطر این برگشتت مرکز توجهات خواهی بود، و جز این، انگار که به او بگویی دوستانت از تو بهتر می‌دانند چطور امورات را مدیریت کنند، تو یک کودکِ بزرگسال هستی و باید به حرف دوستان موفقت که ترکِ وطن نکردند گوش کنی (و چنین چیزی هرچه ظریف‌تر گفته شود شنیدنش دردناک‌تر است). و تازه، از کجا معلوم که گفتن این حرفها و رنجاندن دوستش واقعاً چاره‌ی کار باشد؟ اصلاً شاید دوستش قانع نشود که بازگشت کار درستی‌ست—مگر خودش قبلاً نگفته بود دیگر مملکت سابقش را درست درک نمی‌کند؟—و با این حساب هیچ بعید نبود بعد از این‌همه نصایح فقط برنجد و باز هم همان جا در روسیه بماند و فقط بیش از قبل خودش را از دوستان سابقش جداافتاده ببیند. تازه اگر هم نصیحت دوستانش را می‌پذیرفت و برمی‌گشت اما اینجا هم کماکان خوشحال نبود—البته نه اینکه عمدی در کار باشد که ناراحتش کند، به خاطر شرایط—اگر نتوانست دوباره با دوستانش جور شود و یا حتی بدون آنها خوب و خوش باشد، اگر احساس شرم کند، اگر حس کند واقعاً دیگر به اینجا تعلقی ندارد و دوستی ندارد و اینجا خانه و کاشانه‌اش نیست، در این صورت آیا بهتر نیست اصلاً جابجا نشود و همان جا که هست بماند؟ با این شرایط آیا اصلاً می‌توان متصور شد که اینجا خودش را دوباره پیدا کند و جا بیفتد؟

به همین دلایل بود که گئورگ—اگر ادامه‌ی نامه‌نگاری‌هایشان برایش اهمیتی داشت—نمی‌توانست همه‌ی اخبار را به شکلی واقعی و واضح و شفاف، آن‌طور که حتی به آشنایان دور می‌گوییم، به دوستش منتقل کند. حالا بیش از سه سال از آخرین سفر دوستش به اینجا می‌گذشت، دوستش سربسته به اینها اشاره کرده بود و به اوضاع متلاطم روسیه اشاره کرده بود و گفته بود برای یک تاجر خرده‌پای خارجی دیگر مقدور نیست حتی مدت کوتاهی از کسب و کارش غیبت کند و سفر برود، و البته گفتنی‌ست در همین اوضاع سفر به اقصی نقاط دنیا برای هزاران هزار روس شدنی بود. اما طی این سه سال اوضاع گئورگ زیر و زبر شده بود. دو سال پیش مادرش مرد و از آن به بعد گئورگ با پدرش زندگی می‌کرد که داشت پیر می‌شد؛ اینها را به دوستش هم گفته بود و دوستش هم با لحنی سرد اظهار همدردی کرده بود و البته تنها توجیه لحنش این بود که رنج و اندوهِ چنین اتفاق و چنین شرایطی برای کسی که خارج زندگی می‌کند دیگر چندان ملموس نیست. بعد از آن اتفاق البته گئورگ خودش را سخت مشغول شغل و کسب و کار و زندگی کرده بود. شاید بتوان گفت وقتی مادرش زنده بود، پدرش چندان مجالی به گئورگ نمی‌داد و خودش تصمیم‌گیرنده اصلی کسب و کارشان بود. شاید بتوان گفت بعد از مرگ مادر، پدرش کمی منزوی شده بود، البته هنوز سر کار می‌رفت. اما بهرحال—یحتمل دلیلش خوش اقبالی بود—در این دوسالِ بعد از مرگ مادر کسب و کارشان رونق گرفته بود. حتی لازم شد نفرات‌شان را دو برابر کنند، گردش مالی‌شان پانصد درصد رشد داشت و دورنما نیز امیدوارکننده به نظر می‌رسید.

اما دوستش از این تغییر و تحولات هیچ خبر نداشت. قبلتر (آخرین بار در همان نامه‌ای که برای تسلیت مرگ مادرش نوشته بود)، سعی کرده بود گئورگ را متقاعد کند برای مهاجرت به روسیه و کلی درباره‌ی امکانات و فرصتهای سن پترزبورگ—علی‌الخصوص برای حرفه‌ی گئورگ—گفته بود. اعداد و ارقام سودی که ذکر کرده بود در مقابل کسب و کار فعلی گئورگ ناچیز بود. اما آن موقع گئورگ تمایلی نداشت دوستش را از توفیق کسب و کارش خبردار کند، و اینکه حالا بعد از این همه وقت بخواهد چنین چیزی را بهش بگوید نیز چندان کار درستی نبود.

لذا در آن صبح یکشنبه گئورگ نامه‌نگاری‌اش را محدود کرده بود به ذکر اتفاقات بی‌اهمیت، همین‌طور چیزهایی تصادفی که به ذهنش را می‌رسید برای دوستش می‌نوشت. دوستش در این سال‌های طولانی حتماً تصویری از شهر قدیمش ساخته و پرداخته و با آن در صلح و صفا بود و گئورگ مطلقاً تمایلی نداشت این تصویر را مخدوش کند. به همین ترتیب بود که طی سه نامه‌ی متوالی اما با فاصله‌ی زیاد، گئورگ از نامزدی مردی نامهم با زنی نامهم‌تر به دوستش خبر داده بود. علی‌رغم قصد و نیت اصلی گئورگ، دوستش جلب همین اتفاق بی‌اهمیت شده بود.

واقعیت این است که گئورگ ترجیح می‌داد از همین چیزهای پیش‌پاافتاده برای دوستش بنویسد و عوضش به نامزدی خودش با دوشیزه فریدا براندن‌فلد که زنی جوان بود از خانواده‌ای جاسنگین اشاره‌ای نکند. زیاد هم پیش می‌آمد که با نامزدش از این دوست قدیمش و رابطه‌ی مکاتبه‌ای ویژه‌شان حرف بزند. زن گفت «پس احتمالاً دوستت برای مراسم ازدواج‌مان نمی‌آید. اما بهرحال من حق دارم همه‌ی دوستانت را بشناسم.» گئورگ جواب داد «نمی‌خواهم مزاحمش شوم. می‌دانی، اگر ازش خواهش کنم هیچ بعید نیست بیاید، حداقل من این‌طور خیال می‌کنم، اما آمدنش چه فایده‌ای دارد؟ بعید نیست احساس کند بالاجبار باید بیاید و آزرده شود، شاید حتی به من حسودی کند؛ شک ندارم احساس ناراحتی خواهد کرد و هیچ وقت هم این ناراحتی هضم نمی‌شود، و بعد تک و تنها برمی‌گردد روسیه. تک و تنها—می‌فهمی یعنی چی؟» «این هم حرفی‌ست، اما آیا نمی‌شود جور دیگری ازدواج‌مان را به او خبر دهیم؟» «البته، من که نمی‌توانم مانع رسیدن خبر ازدواج‌مان به او شوم، البته با شکل و شیوه‌ی زندگی او اصلاً هیچ بعید نیست که کلاً خبردار نشود.» «گئورگ، راستش اگر تو هنوز دوستان این‌چنینی داری شاید اصلاً نباید با کسی نامزد می‌کردی.» «بله می‌فهمم، البته هر دوی ما مقصریم، اما با همه‌ی این حرفها از چیزی پشیمان نیستم.» و بعد، ازنفس‌افتاده از بوسه‌های گئورگ، ضربتی پاسخ داد که «با همه‌ی این حرفها این شرایط آزرده‌ام می‌کند.» گئورگ فکر کرد شاید اصلاً ضرری نداشته باشد که برای دوستش نامه‌ای بنویسد و همه چیز را برایش تعریف کند. با خودش گفت «من این‌طوری هستم و او باید بپذیرد که من این‌طوری هستم. نمی‌توانم صرفاً به خاطر اینکه دوست بهتری برایش باشم خودم را عوض کنم.»

لذا در نهایت در همان نامه‌ی بلندی که یکشنبه صبح برای دوستش نوشت همه چیز را تعریف کرد، و درباره‌ی نامزدی‌اش این‌طور گفت: «اما بهترین اخبار را برای آخر سر نگه داشتم: با دوشیزه فریدا براندن‌فلد که دختری‌ست از خانواده‌ای جاسنگین نامزد کرده‌ام. خانواده‌اش مدتها بعد از اینکه تو ترک وطن کردی آمدند اینجا و احتمالاً نشناسی‌شان. بعداً فرصت هست که مفصل برایت از نامزدم بگویم و برای حالا به همین بسنده می‌کنم که بگویم شاد و خوشحالم و تنها تغییری که در رابطه‌ی من و تو ایجاد شده این است که دیگر به جای یک دوست، حالا یک دوستِ خوشحال داری. علاوه بر این، می‌دانم تو و نامزدم—که به زودی خودش برایت نامه‌ای خواهد نوشت—دوستان خوبی خواهید بود و حتم دارم برای مردی مجرد این خبر خوشایندی‌ست. می‌دانم مشغولیت‌های زیادی مانع است که به دیدار ما بیایی. اما آیا ازدواج ما بهانه‌ی موجهی نیست که بی‌خیال همه‌ی این موانع و مشغولیت‌ها شوی؟ علی‌رغم همه‌ی این حرفها، بی توجه به خواست ما، هر جور که صلاح خودت است تصمیم بگیر.»

گئورگ مدتی طولانی نامه‌به‌دست پشت میزش، از پنجره به بیرون خیره بود. رهگذر آشنایی در کوچه عرض ارادتی کرد و گئورگ، گیج و لبخند به لب، حتی درست جوابش را نداد.

آخر سر نامه را در جیبش گذاشت و از اتاق رفت بیرون، از راهروی کوتاهی رد شد و رفت به سمت اتاق پدرش—ماه‌ها بود به اتاق پدرش سر نزده بود. البته در حالت عادی دلیلی هم نداشت به آنجا برود چون هر روز پدرش را در محل کارشان می‌دید. نهار را در رستوران با هم می‌خوردند اما شام هر کدام جدا چیزی برای خود تهیه می‌دید؛ بعد از شام دوتایی در اتاق پذیرایی مدتی با هم بودند و البته هر یک سرگرم روزنامه‌ی خود. استثنایش که البته کم هم پیش نمی‌آمد شبهایی بود که گئورگ با دوستانش بیرون می‌رفت یا، این اواخر، به دیدار نامزدش.

گئورگ از تاریکی اتاق پدرش آن هم در این روز آفتابی تعجب کرد؛ دیوار بلندِ حیاطِ باریک اتاق را در سایه‌ی تیره‌ای فرو برده بود. پدرش کنجِ اتاق بغلِ پنجره نشسته بود و دور و برش پر بود از یادگارهای مادر مرحومش؛ روزنامه‌ای دستش بود و به علت سوی کم چشمش آن را کج گرفته بود تا نزدیکتر باشد و بهتر ببیند. بقایای صبحانه‌اش روی میز دیده می‌شد و به نظر می‌رسید چندان چیزی نخورده.

پدر گفت «آه گئورگ، تویی!» و به سرعت ایستاد و به طرفش آمد. همین‌طور که جلو آمد روب‌دوشامبر سنگین و ضخیمش باز شد و دُم‌هایش پشت سرش به اهتزاز در آمد. گئورگ از خاطرش گذشت که «پدرم هنوز که هنوز است برای خودش یلی‌ست.»

و بعد بلند گفت «اینجا خیلی تاریک است.»

پدرش جواب داد «بله، واقعاً تاریک است.»

«پنجره‌ها را هم بسته‌ای؟»

«این‌طوری بیشتر می‌پسندم.»

گئورگ در ادامه‌ی بحث تاریکی گفت «اما بیرون که هوا گرم است» و بعد نشست.

پدرش بساط صبحانه را جمع کرد و بر صندوقچه‌ای گذاشت.

گئورگ همین‌طور که بی‌هدف حرکات پیرمرد را دنبال می‌کرد ادامه داد «راستش می‌خواستم بگویم که… راستش آخر سر خبر نامزدی‌ام را به سن پترزبروگ هم فرستادم.» نامه را کمی از جیبش بیرون کشید و بعد دوباره سُرش داد داخل.

پدرش پرسید «فرستادی سن پترزبورگ؟»

گئورگ همین‌طور که سعی می‌کرد با پدرش چشم توی چشم شود گفت «آره، برای دوستم.» و بعد با خودش فکر کرد «سر کار اصلاً رفتارش این‌طوری نیست… این‌طوری که تهِ اتاق دست به سینه می‌نشیند روی صندلی‌اش…»

پدرش با تأنی گفت «آها… دوستت… یادم آمد.»

«پدر، اگر خاطرت باشد اولش تصمیم داشتم چیزی از نامزدی‌ام به او نگویم، آن هم فقط من باب ملاحظه وگرنه مشکل دیگری که نبود. خودت خوب می‌دانی چه آدم حساسی‌ست. با خودم فکر کردم بهرحال احتمالش هست خبرش را از جایی دیگر بشنود و این قشنگ نیست—گرچه با روش زندگی او چنین اتفاقی خیلی بعید است.»

پدرش روزنامه را لب پنجره گذاشت و پرسید «و حالا نظرت را عوض کردی؟» و بعد عینکش را هم بر روزنامه گذاشت و دستش را نیز روی عینکش.

«بله، چندین و چند بار به این قضیه فکر کردم. گفتم اگر واقعاً دوست خوبی باشد با شنیدن خوشحالی من از نامزدی، او هم باید خوشحال شود. لذا احساس کردم تعلل بیش از این جایز نیست. علی‌رغم این، خواستم قبل از ارسال نامه با تو هم مشورتی کنم.»

پدر دهان بی‌دندانش را مثل غار باز کرد و گفت «گئورگ، گوش‌ات با من است؟! آمده‌ای که نظر من را بپرسی؟ همین که آمده‌ای نظرم را بپرسی وضعت را بهتر می‌کند. اما راستش معنی چندانی هم ندارد، راستش حتی کاری‌ست بی‌معنی و حتی بدتر از بی‌معنی، مگر اینکه اصل ماجرا را بی کم و کاست برایم تعریف کنی. نمی‌خواهم بی‌خود و بی‌جهت درگیر شوم. بعد از مرگ مادر عزیزمان اتفاقات ناگواری افتاده. شاید روزی برسد که اینها را هم حل و فصل کنیم، روزی که شاید چندان هم دور نباشد. سرِ کار در جریان خیلی چیزها قرار نمی‌گیرم، نه اینکه لزوماً ازم پنهان کنند—یا حداقل امیدوارم که کسی چیزی ازم پنهان نکند—اما خودم هم قوای سابق را ندارم، حافظه‌ام ضعیف شده. نمی‌شود حواسم به همه چیز باشد. اولاً که خب سیر طبیعت و پیری این‌گونه است و فراری از آن نیست و ثانیاً مرگ مادر، خیلی بیشتر از تو مرا خراب کرد. —اما گئورگ حالا که بحثِ این نامه‌ی کذایی‌ست، التماست می‌کنم، تو را به خدا فریبم نده. موضوعِ پیش‌پاافتاده‌ایست، ارزش کلنجار ندارد، پس بیا و دوز و کلک را کنار بگذار. راستش را بگو، تو اصلاً چنین دوستی در سن پترزبورگ داری؟»

گئورگ غافلگیر پا شد ایستاد. «پدر، بیا اصلاً بی‌خیال دوستانم شویم. هزارتا دوست هم جای پدرم را نمی‌گیرد. اصلاً می‌دانی مسأله‌ی من چیست؟ تو قدر کافی مراقب خودت نیستی. سالخوردگی اقتضائات مخصوص خودش را دارد. خودت خوب می‌دانی صرفِ حضورت در کسب و کارمان چقدر برایم ضروری‌ست؛ اما اگر ظن این باشد که سلامتت به خطر افتاده بی‌لحظه‌ای تردید کل کسب و کارمان را تخته می‌کنم. برای همیشه. این‌جوری درست نیست. ما بایستی برای تو به فکر زندگی جدیدی باشیم. زندگیی سراپا جدید. اینجا توی اتاق تاریکت می‌نشینی در حالی که آنجا اتاق پذیرایی‌مان سرشار از نور است، باور کن معرکه است. عوض اینکه سیر و مفصل بخوری تا قوی شوی به صبحانه‌ات فقط نوک زده‌ای. پنجره را کیپ بسته‌ای در حالی‌که هوای تازه سر حال می‌آوردت. نه پدرم! این‌طور نمی‌شود. دکتر را خبر می‌کنم و بعد دستوراتش را مو به مو اجرا می‌کنیم. اصلاً به نظرم اتاق‌های‌مان را عوض کنیم، تو به اتاق جلویی نقل مکان کن و من می‌آیم اینجا. اصلاً هم دردسر ندارد، در چشم بهم‌زدنی خودت و وسایلت را جابجا می‌کنیم به آن یکی اتاق. اما حالا وقت برای این کارها هست، فعلاً بیا کمی دراز بکش، استراحت لازم داری. بیا بیا، من کمکت می‌کنم لباس‌هایت را در بیاوری، خودت الآن می‌بینی که چه واردم. یا شاید اصلاً ترجیح می‌دهی یک‌راست برویم اتاق من و همان جا روی تخت من استراحت کنی؟ شاید اصلاً منطقی‌ترین کار همین باشد.»

گئورگ کنار پدرش ایستاده بود؛ او با موهای سفیدِ آشفته سرش را نمی‌توانست صاف بالا بگیرد.

پدرش بی حرکتی با صدایی ملایم گفت «گئورگ.»

گئورگ به سرعت کنار پدرش زانو زد تا خوب بشنود؛ از گوشه چشمانش دید که پدرش با چشمانی وق‌زده به او خیره شده.

«تو هیچ دوستی در سن پترزبورگ نداری. تو همیشه اهل خالی‌بندی بودی و من را هم از خالی‌بندی‌هایت بی‌نصیب نگذاشتی. اصلاً از بین این همه جا توی دنیا تو چرا باید عدل در سن پترزبورگ یک دوستی داشته باشی؟! من که یک کلمه هم از حرفهایت را باور نمی‌کنم.»

گئورگ گفت «اما پدر، تو را به خدا سعی کن به یاد بیاوری،» و در همین حال سعی می‌کرد پدرِ ناتوانش را از صندلی بلند کند و لباس از تنش در بیاورد. «تقریباً سه سال پیش بود که دوستم برای سفری برگشته بود اینجا و به ما هم سری زد. هنوز خوب خاطرم هست که چندان از او خوشت نیامد. حتی دو بار لازم شد جلویت وانمود کنم او اینجا نیست در حالی که در اتاق من نشسته بود. البته به تو هم حق می‌دادم که از دوستم خوشت نیاید، او هم آدم سرراستی نیست و گره گوره‌های خودش را دارد. اما به مرور یادم است کمی نرم‌تر شدی و با هم خوب بودید. یادم است وقتی که دیگر با هم گپ می‌زدید و ازش سوال می‌کردی و در جواب سر تکان می‌دادی من چه احساس غروری می‌کردم. شک ندارم خوب فکر کنی همه‌ی اینها یادت می‌آید. اصلاً همان بار بود که برای‌مان کلی داستان‌های عجیب و غریب از انقلاب روسیه تعریف کرد، مثلاً آن باری که برای سفری کاری به کی‌یف رفته بود و تظاهرات بود و شلوغ بود و در بالکن خانه‌ای کشیشی را دیده بود که کف دستش با چاقو صلیبی تراشید و کشیش دست و صلیبِ خونی را بالا می‌گیرد و مردمِ در خیابان را خطاب قرار می‌دهد. اصلاً تو خودت چندین و چند بار این داستان را برای دیگران تعریف کردی.»

در همین احوال گئورگ موفق شد‍ پدرش را دوباره بنشاند، شلوار پشمی‌ای که روی زیرشلواری نخی می‌پوشید را درآورد و بعد هم جوراب‌هایش را درآورد. با دیدن لباس زیر پدرش که چندان تمیز نبود خودش را بابت اهمال در وضع پدرش سرزنش کرد. برایش بدیهی بود که رسیدگی به لباس زیر و نظافت پدرش هم از وظایف اوست. تا آن موقع هنوز با نامزدش مشخصاً درباره آينده‌ی پدرش حرف نزده بودند، اما انگار توافقِ نانوشته این بود که پدرش در همان آپارتمان قدیمیِ خودش بماند. با این حال، درست در همان لحظه گئورگ خیلی مصمم تصمیم گرفت پدرش را هم به خانه‌ی آینده‌ی خودش و همسرش ببرد. حتی مردد بود شاید دیر هم شده برای این تدابیر مراقبتی از پدرش.

پدرش را دودستی بلند کرد، بغلش کرد و در تخت گذاشتش. چند قدمِ تا تخت را که می‌رفت با بهت و وحشت متوجه شد پدرش دارد با زنجیر ساعتی که به سینه‌اش آویزان بود ور می‌رود، یعنی این‌قدر محکم به زنجیر چنگ زده بود که برای لحظاتی گئورگ حتی نمی‌توانست او را از خودش جدا کند و در تختش بخواباند.

اما وقتی پدرش را توی تخت گذاشت دیگر همه چیز روبراه به نظر می‌آمد. پدرش لحاف را تا بالای شانه‌اش کشید. و بعد، نه چندان نامهربان، به گئورگ که بالا سرش بود نگاه کرد.

گئورگ با امیدواری پرسید «اما دوستم را یادت هست؟ نه؟»

پدرش انگار که متوجه نباشد پایش زیر لحاف است یا نه پرسید «لحاف همه جایم را خوب پوشانده؟»

گئورگ در حالی که ملافه‌ها را مرتب می‌کرد گفت «آدم توی تخت باشد احساس خوبی‌ست، نه؟»

پدرش دوباره پرسید «لحاف همه جایم را خوب پوشانده؟» انگار مُصر بود جوابی بگیرد.

«نگران نباش، گرم و نرمی و لحاف خوب رویت را پوشانده.»

پدرش نگذاشت جمله‌ی گئورگ تمام شود و فریاد زد «نه!» لحاف را محکم به کناری پرت کرد و پاشد وسط تختش ایستاد و دستش را به سقف تکیه داد که نیفتد. «دستت را خوانده‌ام—می‌خواستی رویم را بپوشانی، می‌خواستی دفنم کنی توله سگ نازنازی، اما من هنوز دفن نشدم. و تازه با همین تتمه‌ی زورم هم از پس تو بر می‌آیم، از پس که چه عرض کنم، همین مختصر زورم زیادی هم هست برای تو! من همه چیز را درباره دوست کذایی‌ات می‌دانم. مثل پسرم دوستش دارم. اصلاً همین است که این همه سال دروغ و دبنگ تحویلش دادی. وگرنه چه دلیلی جز این داشته؟ فکر می‌کنی من به خاطر او زارزار گریه نکرده‌ام؟ به خاطر همین چیزهاست که توی دفترت قایم می‌شوی و در را قفل می‌کنی—هیچ کس نباید مزاحمت شود، ارباب سرش شلوغ است—برای چی؟ برای همین که بتمرگی توی دفترت و آن نامه‌های مزخرف به روسیه را به هم ببافی. خوشبختانه البته هیچ پدری محتاج آموزش نیست و عین آب خوردن می‌فهمد توی سر پسرش چی می‌گذرد. از قضا تا مطمئن شدی که می‌توانی مغلوبش کنی و بر سینه‌اش بنشینی و ساکتش کنی، از قضا همین‌ها هم مقارن شده با زمانی که تصمیم به ازدواج گرفتی!»

گئورگ مبهوت به پدرش نگاه کرد و اوهام وحشتناکش را می‌شنید. دلش برای دوستش در سن پترزبورگ تنگ شد، همان دوستی که حالا پدرش مدعی بود چقدر هم خوب می‌شناسدش. دوستش را خیال کرد در دوردست‌های روسیه. او را دید، ایستاده دمِ در کسب و کار متروک و ورشکسته‌اش. میان رف‌های ویران ایستاده بود، میان انبارهای تاراج‌شده، چراغ‌های گازسوز کج و کوله. اصلاً او چرا مجبور به ترک وطن شد و رفت، آن هم این همه دور!

پدرش داد زد «با توام، به من نگاه کن!» و گئورگ گیج و ویج دوید به سمت تخت تا مابقی‌اش را بشنود اما وسط راه ایستاد. پدرش با صدایی جیغ‌جیغی ادامه داد «چون دامنش را زد بالا، چون آن جنده‌ی کثیف این‌جوری دامنش را می‌داد بالا،» و بعد برای اینکه پسرش را شیرفهم کند دامن لباس‌خوابش را این‌قدر بالا داد تا زخم روی رانش—مال زمان جنگ—معلوم شد. «چون دامنش را این‌طوری، این‌طوری، این‌طوری بالا می‌داد تو آویزانش شدی، و برای ارضای شهوتت با او، یاد و خاطره‌ و آبروی مادرمان را به لجن کشیدی، جز این به دوستت هم خیانت کردی و البته پدرت را هم در تخت خواباندی که دیگر جُنب نخورد. اما واقعاً پدرت نمی‌تواند تکان بخورد؟ یا شاید می‌تواند؟»

پدرش آنجا بی تکیه به جایی روی تخت ایستاده بود و لگد می‌پراند. صورتش با نوری پیروزمندانه می‌درخشید.

گئورگ تا جایی که ممکن بود از پدرش فاصله گرفت و در کنجی ایستاد. از مدتها قبل مصمم شده بود که همه چیز را با دقتی افراطی ثبت و ضبط کند، مبادا تحرکی زیرزیرکی از بالاسر یا پشت‌سر غافلگیرش کند. حالا دوباره یاد این قول و قرارِ فراموش‌شده افتاد و، انگار که با رشته‌ای زیادی کوتاه سوزنی را نخ کند، باز یادش رفت.

پدرش در حالی که انگشتش را به انذار عقب و جلو می‌کرد فریاد زد «اما داستان این‌طوری‌ست که نشد به دوستت خیانت شود.» «چون من اینجا نماینده‌ی او بودم.»

گئورگ به تندی گفت «پس کل آن ماجرا نمایشی بود!» او در لحظه متوجه شد مرتکب چه اشتباهی شده، با وحشت به پدرش خیره شد، و زبانش را جوری گاز گرفت که از درد به خود پیچید—اما دیگر دیر بود.

«بله، معلوم است که همه‌اش نمایشی بود! نمایش! چه لغت درستی گفتی! مگر برای یک پدرِ پیرِ زن‌مرده دیگر چه تسلایی هست؟ خودت بگو—و در این فرصتی که برای پاسخ لازم داری تو کماکان پسرِ زنده‌ی منی—من چه کاری جز این می‌توانستم بکنم؟ من، محبوس در اتاق پشتی، در محاصره‌ی خدم و حشمی خائن و زیرآب‌زن، پیر و فرتوت. و بعد پسرم همه جا مثل طاووس مست می‌خرامید، قراردادهایی که ماحصل کار من بود را امضا می‌کرد، از خوشی بال درآورده بود و البته جلوی پدرش حفظ ظاهر می‌کرد و ادای آدمی شرافتمند را درمی‌آورد! تو خیال می‌کنی من عاشق تو نبودم؟ تویی که گوشت و خون خودمی…»

گئورگ با خودش فکر کرد «الآن احتمالاً به جلو خم می‌شود،» «شاید اصلاً از لب تخت پرت شود و استخوان‌هایش خرد و خاکشیر شود!» کلمات در مخش سوت می‌کشیدند.

پدرش به جلو خم شد اما زمین نیفتاد. برخلاف پیش‌بینی‌اش، گئورگ پا پیش نگذاشت به سمتش که بگیردش و برای همین پدر دوباره خودش را صاف و صوف کرد.

«لازم نکرده! همان جا که هستی بمان، من نیازی به تو ندارم! به خیالت زورمندی و می‌توانی پا پیش بگذاری، اما انتخابت این است که جُنب نخوری. اما کی را می‌خواهی فریب بدهی؟ من هنوز خیلی از تو قوی‌ترم. اگر فقط خودم بودم شاید حدست درست بود و مجبور بودم تسلیمت شوم، اما داستان این است که مادرت توش و توانش را برایم میراث گذاشت، و آن دوستت، با او هم جورِ جورم، اتحادمان مثال‌زدنی‌ست، و مشتریانت، آنها هم همگی توی مشتم هستند.»

گئورگ با خودش گفت «نگاه کن، حتی لباس خوابش هم جیب دارد!» و به خیال خودش اگر همین نکته لو می‌رفت خودش می‌شد اسباب هرهر و کرکر مردم. اما این خیال تنها لحظه‌ای دوام داشت، چرا که حالا دیگر خیلی سریع همه چیز از خاطرش می‌گریخت.

«اگر جرأت داری با نامزدت دست در دست بیا اینجا! در چشم‌بهم‌زدنی از چنگت درش می‌آورم! خودت می‌بینی!»

گئورگ ریختش را جوری کرد که نشان بدهد اینها را باور نمی‌کند. اما پدرش فقط به تکان کله‌ای به سمت گئورگ که کنج اتاق ایستاده بود اکتفا کرد، تا نشان دهد تهدیدش جدی‌ست و شوخی ندارد.

«امروز که آمدی سراغم و ازم پرسیدی خبر ازدواجت را به دوستت بدهی یا نه خیلی کیف کردم. ببین پسرک خنگ، راستش دوستت همه چیز را می‌داند! واقعیت این است که من همه چیز را برایش می‌نوشتم، تقصیر خودت است که یادت رفت کاغذ و قلمم را بگیری. دلیل این که این همه سال است دوستت آفتابی نشده همین است، چون به همه چیز واقف است، به مراتب بهتر از خودت. نامه‌های ارسالی‌ات را نمی‌خواند، با دست چپ مچاله‌شان می‌کند و بعد در دست راستش چیست؟ نامه‌های من! آنها را خوب می‌خواند!»

با هیجان دستش را بالا سرش تاب داد. «دوستت همه چیز را می‌داند! به مراتب بهتر از خودت!»

«آره آره، به مراتب بهتر از من!» اینها را گئورگ با حال تمسخر پدرش گفت اما بیانش خالی از هر تمسخری بود و به شدت خشک و جدی.

«سال‌ها منتظر بودم با این سوال سراغم بیایی! خیال می‌کنی اصلاً به چیزی جز این فکر می‌کردم؟ خیال می‌کنی مشغول روزنامه‌ام؟ بیا بگیرش!»—و روزنامه را که معلوم نبود چطور سر از تختخواب درآورده بود پرت کرد به سمت گئورگ. روزنامه‌ای قدیمی بود و گئورگ تا به حال حتی اسم این روزنامه هم به گوشش نخورده بود.

«خدایا چقدر طول کشید تا تو بزرگ شوی! مادرت باید می‌مرد، نشد زنده بماند تا این روزِ خوشی را ببیند، دوستت، دوستت در روسیه به غم و اندوه نشسته، حتی همان سه سال پیش هم این‌قدر زرد و بیمار بود که به درد هیچ کاری نمی‌خورد، و بعد من هم که وضعم این‌طور است، خودت چشم داری و می‌بینی!»

گئورگ گفت «پس همه‌ی این مدت منتظر بودی به من حمله کنی!»

پدرش با همدلی و صدایی آرام گفت «شک ندارم مدتهاست این حرف نوک زبانت بوده. اما راستش دیگر دیر شده.»

و بعد بلندتر ادامه داد «حالا دیگر خوب می‌دانی خارجِ دنیای خودت چه چیزهایی در جریان بوده؛ تا حالا فقط از خودت می‌دانستی! آه بله، تو طفل معصومی بودی—اما در حقیقت خیلی هم پلید بودی!—پس حالا این را هم بدان: من حالا تو را محکوم به مرگ می‌کنم، به غرق شدن!»

گئورگ احساس کرد از اتاق به بیرون رانده می‌شود؛ پشت سرش صدای افتادن پدرش بر تخت را شنید. به‌دو از پله‌ها پایین دوید، انگار که سراشیبی تندی باشد. خدمتکار که مشغول نظافت اتاقها بود از دیدنش وحشت کرد. زن در حالی که صورتش را در پیش‌بند پنهان می‌کرد فریاد زد «یا عیسی مسیح!» اما گئورگ دیگر رفته بود. از دروازه جهید و از عرضِ خیابان به سمت رودخانه رانده می‌شد. حالا مثل آدمی قحطی‌زده که غذایش را دودستی می‌چسبد به نرده‌ی لب رودخانه چنگ زده بود. در نوجوانی والدینش کلی افتخار می‌کردند که پسرشان چنین ژیمناست قابلی‌ست، و با تر و فرزیِ همان روزگار از نرده‌ها پرید. هنوز شُل دستش به نرده بود، از همان جا تراموایی را دید؛ بدیهی بود صدای سقوطش را خفه خواهد کرد. به نجوا گفت «اما پدر و مادر عزیزم، من همیشه عاشق‌تان بودم،» و خودش را ول کرد که بیفتد.

در همان لحظه صف نسبتاً طویلی از وسایل نقلیه از روی پل گذر کرد.

وراجی‌های دریایی

۱-مخلوطی از پنجشنبه و جمعه و شنبه

عازم سفری هستم. باید سوار کشتی‌ای بشوم و برویم دمِ پایه‌های یک سکوی دریایی سنگ‌های گنده بریزیم. چرا؟ به خاطر آبشستگی. جریانات جزر و مدی بسترِ دریا دم پایه‌های سکو را شسته. دمِ پایه‌های سکو به شکل کاسه گود شده. حالا ما باید برویم و این کاسه را با سنگ‌های گنده پُر کنیم تا به تراز اولش برگردد، هم‌تراز شود با بستر دریا. فعلاً خودم هم چیزی بیش از این نمی‌دانم. دیروز با دو پرواز خودم را رساندم به شهری در نروژ به نام استاوانگر. کِی؟ سیاهِ زمستان. دم کریسمس. وقتی رسیدم استاوانگر دیگر دیروقت بود. هتلی چسبیده به فرودگاه برای شب جا داشتم. همین جا بود که افسانه‌ی قیمتهای نجومی اسکاندیناوی را از نزدیک درک کردم. یک آبجو و پاکتی چیپس گرفتم و قیمتش اینقدر عجیب بود که عاقبت گوگل کردم تا نرخ ارزشان که «کرون نروژی» نام دارد را چک کنم. بارمن اشتباه حساب نکرده بود. قبل رفتن به اتاقم دو لیوان آب سر کشیدم؛ به توصیه‌ی مربی پیلاتسم. آب مجانی بود.

طرفهای ۸ صبح بیدار شدم. مثل این دو-سه سال اخیر با گرفتگی پای راست و کمرم. دیگر عادت کرده‌ام. تازه به خاطر پرواز طولانی روز قبلش نسبتا خوب و سنگین خوابیده بودم. تا گوشی‌ام را آتش کردم ایمیلی از کشتی آمد. می‌گفت برنامه عوض شده و بجای ۹ صبح، راننده‌ی تاکسی ۲ بعد از ظهر می‌آید که ببردمان کشتی. مخاطب من بودم و جک‌ نامی که او هم در همین هتل اتراق کرده بود. از تاخیر خوشحال شدم. بعد هم فکری شدم ایمیلی به جک بدهم و خودم را معرفی کنم و صبحانه را با هم بخوریم. منصرف شدم. دیگر حوصله‌ی ریخت آدمها و حوصله‌ی این اطوارها را ندارم. با این کارها هم قرار نیست از بیابانگرد کله‌سیاه تبدیل به سفیدپوست بشوم. تاثیری در شغلم هم ندارد. صادق باشم همین ماموریتِ فعلی را هم بابت این گرفتم که شب‌عید خارجی‌ها بود و نفر نداشتند و طبق معمول که به پیسی می‌خورند آمدند سراغ من. منی که همیشه دهانم باز است و آچار فرانسه‌ی شرکتم. من هم نه نگفتم. و حالا اینجا هستم؛ تمرگیده در لابی هتلی بغل فرودگاهِ استاوانگر، در حالی که بیرون همه جا یخ بسته. داخل هم که ژنریک. منظورم تزیینات و دکوراسیون هتل است. چیز بدی نیست، آبرومند است، یعنی آبرومند که چه عرض کنم، واضح است که مملکت پولداری‌ست و همه چیز درجه یک است و برق می‌زند. (دیشب در همان حال خستگی بعد از پرواز توجهم جلب شد به پارکت راهروها و کاشیکاری دستشویی و کیفیت سینک روشویی و کاسه توالت «وال هنگ» و خب همه‌شان نشان از مملکتی متمکن داشت.) اما در همین لابی یک چیز تزیینی هم گذاشته‌اند که اسباب خنده‌ام شده. یک آباژورِ هیولا. سه متر قدش است. زیرش هم نیمکت گذاشته‌اند. بغل‌ترش هم یک کاج است با آذین‌بندی کریسمس. کاج هم بزرگ است. آباژور هم‌قد کاج است. این از این. یحتمل سالها بعد همین آباژورِ هیولا از کل این سفر به یادم می‌ماند. اما فرقی ندارد، من کار خودم را می‌کنم و بر تصمیم‌ام مصمم‌ام، می‌خواهم از این سفر دریایی مهیج بنویسم. از عملیات مهیج ریختنِ سنگ کنار گودرفتگیِ پایه‌های سکو. قسمت من هم در زندگی این شغل بوده. نق هم نمی‌زنم. زندگی بدی نبوده گرچه به کسی توصیه‌اش نمی‌کنم. مگر کسی که خیلی روحیه‌ی زمختی داشته باشد. من نداشتم. من همیشه نرمتر از این شغل بوده‌ام و همین بوده که هربار حین انجامش زخم شده‌ام. الان یکی-دو سال است که هر بار مأموریتی به پستم می‌خورد با خودم می‌گویم «این دیگر آخرینش است» اما هی نشده. به دلیل ساده‌ی نیاز مالی. 

دو روز قبل از شروع سفر دریا فرصتی شد برادر و خواهرم را هم ببینم. آن هم در سرمای تاریخی جزیره‌ی انگلستان. جز سرما انگار رانندگان قطار و اتوبوس هم اعتصاب کرده بودند و کل لندن فلج بود. با بدبختی اینور و آنور رفتم. با بدبختی و هزینه‌ی زیاد. (هرچه می‌گذرد بیشتر یاد پدرم می‌افتم که از زمانی به بعد تورم و گرانی را دیگر نتوانست هضم کند. همه چیز به نظرش احمقانه گران بود.) به خاطر همین ملاحظات—منظورم سرماست—با خواهرم در یک مرکز خرید قرار گذاشتیم. به قول او جایی که شبیه خارج واقعی نبود و شبیه دوبی بود. دوبی. دارم فکر می‌کنم مسخره کردن همین چیز پیش‌پاافتاده در توییتر ممکن نیست. اما در وبلاگ مقدور است. خواهرم را که دیدم از سرما بی‌حال بودم و اولین کار نشستیم توی کافه‌ای، کاپوچینو و یک برش گنده کیک هویج لمباندم. از احوال همدیگر پرسیدیم. خواهرم گردنبندی را نشانم داد که ساعتی قبل از یک عتیقه‌فروشی خریده بود و می‌ترسید قیمتش را به پارتنرش بگوید. هماهنگ کردیم که گردنبند را من خریده‌ام. بعد هم پاشدیم به خرید پرداختیم. من می‌دانستم چه می‌خواهم. فروشگاهش را هم بلد بودم؛ یونیکلو. الآن مدتهاست از یونیکلو خرید می‌کنم. این بار هم همان پشت ویترینش شلوار مورد نظرم را دیدم. شلواری زمستانی با آستری از پتوی نازک. بعد از خریدنش هم رفتم توی توالت مرکز خرید تا با شلوار جین خودم عوضش کنم. عجب بوی کثافتی هم می‌داد توالتش. کف‌اش هم کمی خیس بود. بی‌شباهت به توالتهای بین‌راهی اتوبان قم نبود. کلی حواسم جمع بود که کثیف نشوم و پاچه‌ی شلوار گرمِ جدیدم به کف توالت نخورد و وسط این آکروباتیک بودم که از خودم پرسیدم حالا این چه کاری بود احمق؟ این سوالی‌ست که می‌توانم گسترشش بدهم به تمام شئونات زندگی‌ام. برگشتنه هم پدرم درآمد. به خاطر اعتصابات سراسری رانندگان اتوبوس و مترو. نصفش را با مترو رفتم و نصفش را با اوبر. اما عوضش ساق و ران پایم گرم بود. یعنی توی همان توالت که پاچه‌های شلوار را کشیدم بالا گرما را حس کردم. یونیکلو چیزی درباره‌ی تکنولوژی حرارتی ویژه‌ی این شلوار گفته بود. توی اوبر بود که یادم افتاد دئودرانت یادم رفت بخرم. زیربغلی. عق. کی به ذهنش رسید که به دئودرانت بگوید زیربغلی؟ 

در همان هتل، بغل فرودگاه استاوانگر، دو نفر دیگر هم بودند که قرار بود به کشتی بروند. یکی‌شان نماینده‌ی کارفرما که رئیس من هم می‌شد، همان جک. یکی هم راننده یا اوپراتور بیل مکانیکیِ کشتی. این یکی لهستانی بود. سه نفری توی لابی هتل نشسته بودیم و گپ می‌زدیم تا راننده بیاید دنبال‌مان. به موقع هم سر و کله‌اش پیدا شد. همان دوی بعد از ظهرِ مقرر. خانمی بود نروژی. نسبتا سالمند. آنیتا. راننده تاکسی بود و ماشینش هم یک بنز شاسی بلند. تا بحال سوار چنین ماشینی نشده بودم. جک را فرستادم جلو. خودم و راننده‌ی بیل نشستیم عقب. دهن راننده‌ی بیل بوی الکل می‌داد و تعجب هم نکردم. لندهوری لهستانی بود و روی انگشتهایش خالکوبی کرده بود Hard Life یا چیز مشابهی. هی هم می‌خواست با من سر صحبت را باز کند. دو ساعت راه داشتیم تا مقصدمان که کشتی بود. هر دویشان، هم جک و هم راننده‌ی بیل با آنیتا گرم گرفته بودند. وسطش هم چند تلفن زده شد. به فرودگاه. چون راننده‌ی بیل چمدانش نرسیده بود و خودش و آنیتا دوتایی مشغول پیگیری چمدان گمشده بودند. من هم سعی کردم وانمود کنم چمدان گمشده برایم مهم است. اما تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که این دیو لهستانی دهان بوگندویش را ببندد و من را از بازدم الکلی‌اش در فضای بسته‌ی بنز شاسی‌بلند معاف کند. 

داخل بنز هم مثل مابقی بنزهای جدید گل‌درشت بود. چراغ‌های نواری بنفش. نورهای زشت و نابجا. اما خب بهرحال بنز بود. نرم و مطمئن. دو دیفرانسیل. بر جاده‌ی یخ‌زده که می‌راندیم چندین بار بحث دو دیفرانسیل بودنِ ماشین پیش آمد و هربار آنیتا تایید می‌کرد که بله، ماشین دو دِف است. البته ماشین مال خودش نبود، او صرفاً راننده‌ی شرکت تاکسیرانی بود. ولی در کل از نروژی بودن و زندگی در نروژ رضایت داشت. می‌گفت سابق بر این وضع مردم نروژ زیادی خوب بوده. از لحاظ مادی. این با مشاهدات من هم جور درمی‌آمد. با جاده‌ی مهندسی‌سازی که در دل کوهستانی کم‌ارتفاع و زیبا پیچ می‌خورد. با خانه‌هایی که گله به گله در جاده می‌دیدم. همه چیز رنگ و بوی رفاه می‌داد. به غیر از دهانِ راننده‌ی بیل مکانیکی که بوی الکل می‌داد. خودِ راننده‌ی بیل مکانیکی هم از قضا ۱۸ سال در نروژ زندگی کرده بود. سالها قبل. حتی برای اثبات ادعایش با آنیتا چند جمله‌ای به نروژی رد و بدل کرد. من گردنم را چرخانده بودم و به زیبایی‌های بیرون خیره شده بودم. چون واقعا آنچه که بیرون پنجره‌ی ماشین از مقابل چشمانم تند می‌گذشت «خیره‌کننده» بود. دوست داشتم صدای آن سه نفر قطع می‌شد. یا اگر قطع هم نمی‌شد نیازی نمی‌بود من هم با خنده‌های هر از گاهی نشان دهم مطایبات را دنبال می‌کنم. اما نمی‌شد. برای همین نشد جاده و مناظر را درست و حسابی تماشا کنم. نشد دریاچه‌های یخ‌زده و کوههای نیمه‌برف‌پوش را خوب ببینم. دوست داشتم بپرسم این کوههای کوتوله «فیورد» هستند؟ یا این فیورد که این همه در کتابها خوانده‌ام چیز دیگریست؟ نشد بپرسم. وسط راه لهستانی شاشش گرفت. زدیم بغل و رفت شاشید و بعد سیگاری روشن کرد. من هم از فرصت استفاده کردم و خودم را راحت کردم. بعد هم چند پک به قلیون برقی‌ام زدم. این را هم پریروزش از همان مرکز خرید «دوبی‌مانند» خریده بودم و همزمان با خریدش سیگار را هم ترک کردم. در سن ۴۱ سالگی. اتفاقا بعد از قضای حاجت لهستانی، وقتی برگشتیم داخل گرمای بنزِ شاسی‌بلند با نورهای نواری بنفش رنگش، صحبت ترک سیگار هم شد. جک که پیرمردی بود اسکاتلندی هم سالها قبل سیگار را ترک کرده بود. اما اعتراف کرد که هنوز هوس می‌کند. آنیتا هم به همچنین. آنیتا گفت بازنشست که شود (تعجب کردم که چطور هنوز نشده؛ زن پیری بود) قصدش این است که در آسایشگاهی مقیم شود و شراب قرمز بنوشد و سیگار و حشیش بکشد. تصویر جالبی بود. رویایی خواستنی. 

بعد از دو-سه ساعت به لنگرگاه کشتی رسیدیم. لنگرگاه کنار یک معدن سنگ بود. بنز آنیتا هم ۲۰۰ متر آخر را که سنگلاخ بود نمی‌آمد و پیاده‌مان کرد. با آنیتا خداحافظی گردیم و از وسط گل و شل و قلوه‌سنگ‌ها با چمدان‌هایمان رفتیم سمت کشتی غول پیکر. زیر آسمانی خاکستری و دمِ غروب. از بغل دو تا کامیون زرد ولوو رد شدیم که به نوبت از معدن سنگ می‌بردند و پای کشتی خالی می‌کردند. بیل مکانیکی کشتی هم سنگ‌ها را بیل‌بیل برمی‌داشت و می‌ریخت داخل کشتی. کشتی غول‌پیکر خاکستری. در همین فضا مدام به خودم مرحبا می‌گفتم: عجب عقلی کردم که پوتین‌های چرمی «بال‌قرمزم» را پوشیدم. قبل از عزیمت هی فکر کردم اینها را بیاورم یا نه. آخر سر با ملاحظات سرما و گل و شلِ اروپای زمستانی آوردمشان. قطعا سه جفت کفش برای ۲-۳ هفته دریا زیاد بود: پوتین بال‌قرمز، کفش ایمنی پنجه‌فلزی، و یک جفت کتانی سبز نیوبالانس. سبز چمنی. قبل سفر هم خوب با فرچه و شامپو فرشِ محلول در آب‌داغ پنجه‌های کثیف کتانی‌ها را سابیدم و برق انداختم. لابد اگر کمتر درگیر این چیزها می‌شدم زیربغلی یادم نمی‌رفت. حتی در فرودگاه هم یادم رفت دئودرانت بخرم. شامپو سفری و خمیردندان و قرص قوام استخوان مخصوص آرتروزی‌ها را یادم بودها، اما این یک قلم جنس را یادم رفت. 

جلوی چشمم می‌دیدم که جک چطور این ۲۰۰ متر مسیر گل‌آلود را به سختی می‌رفت. انگار شَل می‌زد و با حمل چمدانش مشکل داشت. حمل که نه، از لای همان گل و شُل چمدان را کشید. من نه، من سامسونت عزیزم را بلند کردم که گلی نشود. لندهور لهستانی نمی‌دانم چه غلطی می‌کرد، چمدان هم که نداشت، عقب سرم بود و سیگار می‌کشید و راستش می‌دانستم با ورود به کشتی دیگر نمی‌بینمش و نیازی به ادامه‌ی مکالمه با او نیست. او می‌رفت سراغ بیل مکانیکی‌اش و من هم سراغ همین بساطی که دارم در دفترکارم. خواستم به جک کمک کنم برای چمدانش. گفتم به تخمم، و دوباره خودم را خاییدم بابت دئودرانت و البته امیدی داشتم که کشتی دکه‌ای داشته باشد و این‌جور ملزومات را بفروشد، چون عمدتا دارند، و جز این گفتم ته تهش این است که هر روز دوش می‌گیرم و البته می‌دانستم چنین کاری در سرمای همیشگی کشتی‌ها چقدر شکنجه است. مابقی ماجرای کشتی هم که مثل همیشه بود. اولش معارفه داشتیم و بعد جلسه‌ی آموزشی برای مسائل ایمنی کشتی. کل طول آموزش الکی کله تکان می‌دادم. آیا آدمها می‌فهمند که این سر تکان‌دادنها و این خنده‌های در زمان مقتضی همگی نمایشی و نسبتا خودکار است؟ برایم مهم نیست. برخوردم با ماموریت دریا اینجوری‌ست که برو انجامش بده و سعی کن به میزان لازم خایه‌های مافوقانت را بمالی و مودب باشی و همیشه لبخند بزنی و بی‌اصطکاک کار را تمام کنی و برگردی سر خانه و زندگی‌ات. مافوق‌هایم هم که گفتم جک بود اما فقط او نبود، یک پیرمرد چاق دیگر هم بود به نام دونالد که چند ساعت قبلِ ما سوار کشتی شده بود. با او هم چاق‌سلامتی کردم. حرفهای این یکی را می‌فهمیدم چون برخلاف جک اهل اسکاتلند نبود. من لهجه‌ی اسکاتیش را نمی‌فهمم. متوجه شده‌ام غیر از اهالی ولایت خودشان، ولایت اسکاچلند، کس دیگری هم خوب نمی‌فهمد که چی می‌گویند. اما دونالد نه، او تر و تمیز و مفهوم حرف می‌زد. مثل جک شل هم نمی‌زد. اما جفت‌شان پیر بودند. خیلی پیر. یعنی بعدتر که صحبت شد فهمیدم بچه‌هایشان همسن و سال منند. اینها بماند. آنچه مهم است خود کشتی‌ست. خود کشتی راستش عالی بود. نوساز. متعلق به پیمانکاری اروپایی. بلژیکی. از قبل، این پیمانکار دریایی را می‌شناختم. منظورم از قبل خیلی قبل است. مثلاً ۱۰ سال پیش، سال ۲۰۱۲، زمانی که کارمند تمام‌وقت بودم و نه مثل حالا فری‌لنس و مقاطعه‌کار. بهرحال این کشتی‌شان معرکه بود. کابینی هم که به من دادند عالی بود. هم پنجره داشت و هم یک‌نفره بود و هم حمام و دستشویی‌اش تر و تمیز و مرتب بود. جز اینها دیدم روی تختم یک کیسه هم لوازم بهداشتی گذاشته‌اند، مسواک و خمیردندان و کرم و، یاللعجب، یک دئودرانت نیوه‌آ! این را که دیدم گفتم این سفر سفرِ من است و عجب مأموریتی شد و خلاصه مغزم رفت و روی طول‌موجی خوش جا خوش کرد. 

از مدیریت کشتی هم خوشم آمد. از کاپیتان بگیر تا مدیر اجرایی همگی جوان بودند. شاید ۳۰ ساله. امری عجیب. حتی یکی‌شان تازه از دانشگاه فارغ شده بود و یک‌راست آمده بود اینجا و سمتی گرفته بود. راستش اینقدر از این کشتی خوشم آمد که شروع کردم مزه‌مزه کردن این ایده که چی می‌شد من هم دائمی همین جا و برای همین شرکت معظم بلژیکی کار می‌کردم و از ایران و اخبار و اعدام و مابقی زیبایی‌های وطنم «به‌دور» می‌بودم. 

سالن غذاخوری کوچک بود. لفتش دادم تا دو پیرمرد مافوقم شامشان را بخورند و تمام شود و بعد من بروم غذا بخورم. اما وقتی رفتم دیدم‌شان که پشت میزی نشسته‌اند و با بشقاب‌های خالی و کثیف، مشغول گپ زدن. یکی‌شان علامت داد و من با سینه‌مرغ و چند تکه سیب‌زمینی پخته و سالاد در بشقابم رفتم پیش‌شان. هنوز نصف مرغ را نخورده بودم که دونالد متوجه شد «ایرانی‌ام» و علی‌رغم میلم مباحثات مربوطه شروع شد. بی‌انصافی نکنم، چیزهای جالبی می‌گفت. چطور؟ چون اوایل انقلاب که هنوز اینقدر پیر و چاق نشده بود سفری چند هفته‌ای به ایران داشته و داشت خاطراتش از آن سفر را می‌گفت و اسمهایی که از آن سفرِ قدیمی‌اش می‌گفت همگی اسمهایی ترسناک و تاریخی بودند. حتی کلکالی را هم دیده بود که فهمیدم منظورش خلخالی‌ست، و همچنین پسر امام، و همچنین علیرضا نوبری. پرسیدم برای چه رفته بود ایران که گفت می‌خواستند برنامه‌ای تلویزیونی بسازند. قرار بوده حضرت امام در جماران با شاه مخلوع در پاناما (؟) بطور زنده و تلویزیونی مناظره کنند. اصلاً سر همین فرزند امام را دیده بود که بهشان جواب سربالای حضرت امام را منتقل کرد. اینها را که می‌گفت من مرغ سفتم را با کاردی کند می‌بریدم؛ عجب خریتی کردم، کاش به جای مرغ ماکارونی کشیده بودم. 

۲-یکشنبه

دیشب با کلاه و لباس کامل خوابیدم. در کشتی همیشه سردم است. ربطی ندارد که زمستان باشد یا تابستان، من همیشه در کشتی سردم است. دلیلش هم سیستم تهویه‌ی کشتی‌ست. تنظیم درجه‌اش بصورت کلی‌ست و دست ما نفرات نیست. یعنی من امکان تنظیم دمای کابینم را ندارم. خارجی‌ها هم گرمایی هستند و لذا انگار دمای مناسب‌شان چند درجه‌ای از ما بیابانگردها پایین‌تر است. این تنها دلیل نیست. ماها به نوعی کادر دفتری کشتی هستیم. اما اکثر کابین‌ها ساکنانش کارگرانی‌اند که کارهای یدی می‌کنند. مثل همان لندهور لهستانی که راننده‌ی بیل مکانیکی بود. اینها سوخت و ساز بدنشان متفاوت از ماست، مایی که از شدت کم‌تحرکی به انواع بیماری‌های حرکتی و استخوانی مبتلاییم و حالا نگویم ما، خودِ علیلم را بگویم. 

بعدِ جلسه‌ی صبحگاهی که جلسه‌ی جمع و جوری هم بود فلاسکم را پر کردم و یک دمنوش کیسه‌ای بابونه محصول سحرخیز درش خیساندم و با یک شیرینی و البته قرص گنده‌ی مکمل برای آرتروزم شد صبحانه‌ام. تا طرفهای ۱۰ صبح هم هوا تاریک بود. از آن طرف هم زود شب می‌شود. بیرون باران می‌بارد و گاهی به معدن نگاهی می‌اندازم. دوتا کامیون زرد رنگ ولوو که خیلی خوشگل و اسباب‌بازی‌طور هستند کماکان مرتب از مسیر مارپیچ روی تپه‌ی مقابلم بالا و پایین می‌روند و سنگ تخلیه می‌کنند پای کشتی و کماکان، راننده‌ی بیل مکانیکی لهستانی یا نفر جایگزینش (یکی‌شان شیفت شب کار می‌کند و دیگری شیفت روز) سنگ‌ها را بیل‌بیل می‌ریزند داخل کشتی. کاری کند و تکراری و من هم البته بدم نمی‌آید با فلاسکم و دمنوشم و قلیون برقی‌ام که دودش بوی میوه‌های استوایی می‌دهد بنشینم و این منظره را تماشا کنم. راستش تلاش کردم عکس هم بگیرم. یا حتی ویدیو. چیز بدردبخوری ازش درنیامد. فقط چندتایی عکس و ویدیو فرستادم برای خواهرزاده‌ی نوجوانم که نمی‌دانم چرا تیز کرده «مهندسی» بخواند و زیر عکسهای ارسالی هم نوشتم «مهندسی»، باشد که این تصاویر سرد و خاکستری منصرفش کند. 

قبل ناهار هم سری به اتاق فرمان کشتی زدم. تقاضای چند مدرک و مستند و گزارش کردم. بعد از ظهر هم بارگیری سنگ‌ها تمام شد.  پنج هزار تُن سنگ. اما دریا طوفانی‌ست و لذا عزیمت‌مان به بعد موکول شده. به آرام‌تر شدن دریا. شاید فردا. شاید دیرتر. بهرحال لنگرگاه در حوضچه‌ی آرامش است و آبراهه‌ی باریکی، تنها کمی عریض‌تر از عرض کشتی‌مان، ما را به آبهای آزاد وصل می‌کند و گذر از این آبراهه‌ی باریک در این دریای نسبتا مواج خطرناک است. یکی‌شان اینها را به من می‌گفت و من هم سر تکان می‌دادم و آخرش جفتی باری دیگر بر انجام ایمن و اصولی کارها تایید کردیم. اما بهرحال در آينده‌ی نزدیک از این لنگرگاه‌مان راهی »موقعیت« می‌شویم، می‌رویم سمت آن سکوی دریایی کذایی، همانی که دمِ پایه‌هایش گود رفته، می‌رویم تا این سنگهایی که بار زده‌ایم را بریزیم دور پایه‌های سکو. یک روز و نیم توی راه خواهیم بود و من عاشق این زمان‌های «ترانزیت» هستم. چرا؟ چون هیچ کاری نباید بکنم. باید فقط بتمرگم توی دفترکارم تا برسیم به مقصد و دوباره کارم شروع شود. شغل شریف بازرسی. 

۳-سه‌شنبه

دیشب افتضاح بود. خوابم نمی‌برد. تقصیر خودم بود. همه‌ی روز گوشی دستم بود با کله‌ی قوز. شبش کل سمت راستم منقبض شده بود و خوابم نمی‌برد. خودم هم پکر بودم. بیکاری روز باعث این پکری شده بود. کتاب هم نمی‌خوانم. قبل از خواب سعی کردم فیلم ببینم. توی تلویزیونی که جلوی تختخوابم به دیوار کابین نصب شده. زدم جیمز باند. اسکای فال. منتها از ترس اینکه مزاحم کابین بغلی باشم صدا را کم کرده بودم و هیچی نمی‌شنیدم. امروز صبح هم که پاشدم اوضاعم بهتر نبود. جوش پای چشمم گنده‌تر و ملتهب‌تر شده. خداخدا می‌کنم عفونت نباشد. واقعا دیگر جا برای یک بیماری جدید آن‌هم بیماری پوستی ندارم. توی آینه دیدم موهایم هم لخت شده. چون شبها با کلاه می‌خوابم و بیشتر روز هم از سرما کلاه سرم است. جلسه‌ی صبحگاهی هم تند و سرعتی گذشت. هنوز راه نیفتاده‌ایم. هنوز هوا برای عبور از آبراهه‌ی تنگ مساعد نیست. می‌فهمم عوامل کشتی عجله دارند که زودتر برویم کار را تمام کنیم و از آن‌طرف عوامل کارفرما—جک و دونالد—که روزانه دستمزد می‌گیرند مطلقا عجله‌ای ندارند. من چی؟ نمی‌دانم، مدتهاست در زندگی جایی که بخواهم به آن برسم ندارم. چیزی خوشحالم نمی‌کند و یادم هم نیست آخرین بار کی خوشحال بوده‌ام و این ربطی به کشتی هم ندارد. 

جک مطابق معمولش امروز هم سر جلسه نمک می‌ریخت و فهمیدم من در نفهمیدن لهجه‌اش تنها نیستم و عوامل کشتی زورزورکی به این پیرمرد کچل اسکاتلندی و بذله‌هایش می‌خندند. جز این یادم افتاد پریشب سر شام گفته بود سه بار ازدواج کرده و ۵-۶ بچه دارد و کلی نوه که تعداد دقیق‌شان را نمی‌داند. و اینکه یکی از پسرانش معتاد بود و خودکشی کرده. موقع گفتن اعتیاد انگشتش را مثل سرنگ در ساعدش فرو کرد و موقع گفتن خودکشی دو دستش را دور گردنش حلقه کرد و بعد اضافه کرد خودش را دار زده و نه من و نه آن یکی پیرمرد—دونالد—نمی‌دانستیم چی باید بگوییم، ولی خودِ دیوید بشاش بود انگار نه انگار چیزی گفته. تازه، سالگرد مرگ فرزندِ عملی‌اش هم نزدیک بود، گویا مراسم حلق‌آویز کردن در کریسمسی رخ داده و حالا چند روز داریم تا کریسمس؟ چهار پنج روز. 

۴-چهارشنبه

دیروز ۱۱ صبح راه افتادیم. بادبانها را کشیدیم. خروج از آن لنگرگاه نروژ هم مکافاتی بود. یعنی خروج از آن آبراهه‌ی باریک مکافاتی بود. کشتی گنده‌ی ما خیلی آهسته و خیلی تیر و مویی رد شد. دو طرف آبراهه صخره‌های سنگی قد کشیده بود. بعد هم که از لنگرگاه خارج شدیم و وارد آبهای آزاد شدیم تکانهای کشتی شروع شد و سرگیجه و سردرد من هم ایضا. سریع دوتا قرص دریازدگی خوردم و دراز کشیدم و خوابیدم. تاثیر قرصها بود، اینها آدم را منگ و خوابالود می‌کنند. برای همین دوتا جلسه را هم از دست دادم. مابقی نفرات انگار نه انگار که کشتی اینقدر تکان می‌خورد و دریا اینقدر ناآرام است. عین خیالشان نبود و مثل سابق به کارهایشان می‌پرداختند. اما گمانم از قیافه‌ام فهمیدند من رو به راه نیستم. تازه امروز صبح کمی بهتر شدم. به جلسه‌ی امروز صبح رسیدم. توی همان جلسه فهمیدم که علاوه بر دریای ناآرام، علت دیگری که کشتی مثل گهواره‌ی مرگ تاب می‌خورد این بود که داشتیم با سرعت تمام پیش می‌رفتیم. طبیعی‌ست؛ چون پیمانکار می‌خواهد زودتر برسد و زودتر کار را تمام کند. منفعتش در سرعت است. با مِس‌مِس کردن که نمی‌شد این شرکتی که حالا شده. اما طرفهای ظهر، یعنی همین الآن، کمی پایشان را از روی گاز برداشتند. چرا؟ چون خبردار شدیم در محل سکو هوا بد است و جز این کشتی دیگری هم آنجا مشغول کار است و کارش به ما اولویت دارد و لذا زودتر رسیدن‌مان فایده‌ی چندانی ندارد، باید برویم اطراف سکو بپلکیم تا کار آن کشتیِ ارجح—که در جلسه فهمیدم نارنجی رنگ است—تا جمعه طول می‌کشد. بعدش هم گزارش هواشناسی می‌گوید هوا بد خواهد بود و اینطور که به نظر می‌رسد کار به این زودی‌ها نه شروع خواهد شد و نه تمام. بخشی از عجله‌شان هم بابت این بود که شاید کریسمس بتوانند برگردند خانه. نمی‌شود. حتی بعید است به سال نو هم برسند. یکی از پیرمردها ازم پرسید ما کریسمس را جشن می‌گیریم یا نه. خمیازه. دوباره توضیح اینکه نه مال ما «نوروز» است. روز اول بهار. بلاه بلاه بلاه. الان هم از پنجره‌ی کشتی دیدم بیرون آفتاب است و سرعت‌مان هم که کند است پس عوض اینکه قایمکی در دفترم قلیون برقی دود کنم پاشدم و رفتم بیرون «هوای تازه» و سرد بخورم. چقدر هم کفِ سفید امواج که از بغل و زیر بدنه‌ی کشتی‌مان می‌پاشید قشنگ بود. ذوق کردم. حتی فیلم هم گرفتم. کلی فیلم دارم از پاشش امواج کف‌آلود، از سفرهای مختلفم، اما تا حالا هیچ‌کدام را تماشا نکرده‌ام. 

خلاصه اینکه دیروزِ جهنمی تمام شد و امروز به نظر همه چیز بهتر است. شاید همت کنم و این چند صفحه‌ی باقیمانده از بووار و پکوشه‌ی فلوبر را تمام کنم. 

۵-پنجشنبه

تقصیر این قرصهای دریازدگی بود که اینطور خوابم سنگین شد. دیر از خواب پاشدم. به دو رفتم دفترِ دو پیرمردِ مافوقم و توضیح دادم که چرا به جلسه‌ی صبح نرسیدم. گفتند خبری نبود. واقعا هم نیست. رسیده‌ایم پایِ سکو اما چون کشتی دیگری آنجا مشغول کاری‌ست مهمتر از کار ما، ما اصطلاحاً رفته‌ایم به استندبای. 

حالا بیشتر به لهجه‌ی جک عادت کرده‌ام. فازش را گرفته‌ام. از خاطراتش در اقصی نقاط دنیا تعریف می‌کند. برای ناهار هم آمد سراغم. ناهار استیک سفتی بود و جک خوب نخورد. یحتمل به خاطر ضعف دندان و آرواره‌هایش. خودش هم چند باری اشاره کرده نمی‌داند چرا هنوز می‌آید و کارِ دریا می‌کند. آن هم شب کریسمس. نیاز مالی که ندارد. دونالد هم نیاز ندارد. تنها گویا منم که نیازمندم. و مابقی خدمه‌ی کشتی. مثلا همان راننده‌ی بیل مکانیکی. خبردار شدم مرد شریفی‌ست. هنوز چمدانش نرسیده و او «زیاد» نق نزده. این را کاپیتان گفت. 

دیدم سرمان خلوت است یک جلسه‌ی آنلاین هم پیلاتس گذاشتم. بدبختی جیم کشتی هم شلوغ بود. چهار نفر آدم توی یه وجب جا. آن سه تا هم همگی اهل وزنه‌های سنگین و من با ایرپاد و کش و توپ و این‌جور ادوات »بچه‌گانه« لای آنها. ترکیب ناجوری بود. هی به خودم نهیب زدم که هر کی به نوعی و حالا من هم این‌طوری هستم، مردی لاق‌لاقو با انواع و اقسام مرض و آرتروز و دیسک و بیماری‌های دیگر. آخرش هم به همرزمانم که وزنه می‌زدند و عرق می‌ریختند بیلاخ نشان دادم که یعنی آره، ما با هم رفیقیم. دارم سعی می‌کنم راحت‌تر بگیرم. همه چیز را. کلاس آنلاینم هم انصافا مفید بود. هر بار از فایده‌اش تعجب می‌کنم. نمی‌دانم چرا خودم، بی‌مربی، همین حرکات را می‌زنم انگار نه انگار اما زیر نظر مربی‌ام خیلی موثر است و بعد کلاس اقلا چند ساعتی سبکم و انقباض‌های لعنتی‌ام شل می‌کنند و امید به زندگی‌ام صد برابر می‌شود و اصلاً خیالاتم راه می‌افتد و فکرم هزار جا می‌رود و هزار کار نکرده می‌خواهم بکنم و انگار نه انگار که هموان موجود خموده‌ی روز قبلم که فقط می‌خواهد زودتر بمیرد. اینکه به مرور آدمْ درستیِ تک‌تکِ جملات حکیمانه‌ی کهنه را می‌فهمد هم به نوبه‌ی خودش مایوس‌کننده است. مثلا همین اهمیت سلامتی. تا وقتی داریش نمی‌فهمی چه گنجی داری. بیماری مزمن، درد بی‌درمان که از راه برسد تازه آدم می‌فهمید گلایه‌های سالخوردگان از چیست. انگار کل زندگی پیمودن مسیری باشد که قبلی‌ها قبلاً پیموده‌اند و نکات مهم مسیر و منازل را هم به دقت شرح داد‌ه‌اند. اما کو گوش شنوا. اه، بس است این پیرمردبازی.

قبل سفر که فرصت شد خواهرم را در مرکزخرید «دوبی‌مانند» دیدم، برادرم را هم دیدم. گفت گیاهخوار شده‌اند. تعجب کردم. چون برادرم از اینهایی بود که از غذا و علی‌الخصوص کباب و گوشت و اینها لذت می‌برد. لذت زیاد. سالها پیش را یادم است که پدر و مادرم می‌رفتند مشهد و برگشتنه یک پرس چلو ماهیچه از معین درباری می‌گرفتند برای برادرم و می‌آوردند تهران. یعنی این‌قدر ذوق گوشت و ماهیچه داشت. آدمیزاد است دیگر. بعد یاد خودم هم افتادم وقتی که کانادا دانشجو بودم. آن سالهای مغموم. آن سالها زنم خیلی غذایی نبود و خلاصه اینکه ما دو تا هم یکی-دو سالی گیاهخوار شدیم. گرچه گاهی دریایی‌جات می‌خوردیم. اواخر کانادا مصادف بود با اواخر داستانِ ما، و زنم رفته بود تورنتو و من مانده بودم هلیفکس و داشتم خانه را تخلیه می‌کردم و اسباب زندگی دانشجویی‌مان را می‌فروختم. همان هفته‌ها، که تنها بودم و یک حال روحانی‌ای هم داشتم، دیگر نمی‌دانستم هنوز گیاهخوارم یا نه، و بعد یک شب از اغذیه‌فروشی سر کوچه که مدل آمریکایی گوشت باربکیو شده می‌فروخت—برای اولین بار طی آن چند سال—غذا گرفتم. یک ظرف گنده پر از گوشت و سیب‌زمینی سرخ‌کرده بهم داد و من مثل حیوانی وحشی همه را هُلف‌هُلف خوردم و بعدِ قلپِ آخر کوکا هم یک آروغ بلند زدم در خانه‌ی نیمه‌خالی که به‌زودی باید تحویل می‌دادم. گمانم ازدواج ما همان جا تمام شد، بعد از همان آروغ، گرچه شاید امورات اداری‌اش کمی بعدتر انجام شد. اما حالا که این‌همه سال گذشته فکر کنم اختتامیه‌اش همان شب بود. بعد هم پاشدم چند تا عکس و پوستری که به دیوار مانده بود را کندم. اینها را هم خوب یادم است: نیل یانگ با گیتار آکوستیکِ مارتین در کنسرت ۱۹۷۱ مَسی هالِ تورنتو، وودی آلن با عینک قاب کائوچوی ضخیم، عکسی از لیام گالاگر در کنسرتِ ۱۹۹۵ نِب‌وُرثِ انگلیس، و پوستری گنده از آلبوم «اوکی کامپیوترِ» ریدیوهد. استاد راهنمایم را هم خوب یادم مانده. گاهی اوقات آخرین روز کاریِ هفته با چند تا از بچه‌های پی‌اچ‌دی که همگی شاگردان خودش بودیم می‌رفتیم پابِ نزدیک دانشگاه آبجو می‌خوردیم. معمولا هم یکی-دو دورِ اول را استاد راهنمای‌مان حساب می‌کرد. سبیل‌های نیچه‌ای داشت. و می‌گفت سی سال است از ایران آمده و یک بار هم برنگشته و حتی وقتی پدرش هم مرد برنگشت. (من اما با خودم عهد کرده‌ام هر کجای دنیا که باشم، وسط دریا یا هرجای دیگر، پدرم که مرد پاشم بروم دو بیل خاک رویش بریزم. این حداقل کاری‌ست که برای خودم مقرر کرده‌ام. اگر بهتر زندگی‌ام را مدیریت کنم که دوست دارم روزها یا هفته‌ها یا حتی ماهها و سالهای آخرش را هم کنارش باشم—اشتباه نکنم یونگ جایی از رسومات قبیله‌ای بدوی می‌گوید که پسر بزرگ همیشه بر بالین پدر محتضر حاضر می‌شود تا آن آخرین نفسِ پدر را فرو بدهد؛ چیزی شبیه دوی امدادی.) بعد یک بار در همان آبجوخوری‌های آخر هفته استاد راهنمای تارکِ وطن‌مان گفت جوان که بوده و فقیر بوده پولهایش را جمع می‌کند و شبی سور و ساتی برای خودش تدارک می‌بیند و یک مرغ بریان درسته می‌خرد و چندین قوطی آبجو و پینک فلوید هم گذاشته بوده با صدای تا ته و بعد با دست عین حیوان می‌افتد به جان پرنده‌ی بریان و گاز گاز ازش می‌خورد و لابلایش آبجو سر می‌کشد. و همان سال‌هایی که والدینم از مشهد برای برادر نوجوانم چلو ماهیچه‌ی معین درباری می‌آوردند، در یکی از برهه‌های آشتی‌مان، برادرم بهم اعتراف کرد که ایده‌آل‌ترین شکل خوردن غذا برایش در تنهایی‌ست، بدون حضور کسی، اینجوری با خیال راحت و فراغ خاطر می‌افتد به جان غذا. من آن روزها حرف برادر نوجوانم را نفهمیدم. اما این روزها رگه‌ای از حقانیت درش می‌بینم. و حالا که فکرش را می‌کنم در همان سالهای برفی کانادا بود که من اولین بار در زندگی علف کشیدم و با آن جماعتی که با هم گه‌گداری آن خلاف عظیم را مرتکب می‌شدیم، پینک فلوید می‌گذاشتیم. طبعا «اکوز». طبعا بعد از کمی گشت و گذار در یوتیوب رسیده بودیم به اجرای پینک فلوید در «پُمپئی» و دیگر فکر می‌کردیم کون دنیا را پاره کرده‌ایم از شدت باحال بودن و خفن بودن. یک بار هم یکی از نفراتِ گعده‌مان وسط همین مناسک بعد از پک سوم یا چهارم تپش قلب گرفت و بعد از کلی بحث و بررسی آخر سر مجبور شدیم زنگ بزنیم به اورژانس کانادا که بیاید این دوست اووردوز کرده‌مان را نجات بدهد، چون بحث مرگ و زندگی بود و اگر چیزی جز این بود خطر نمی‌کردیم و به اورژانس زنگ نمی‌زدیم چون با این کار ویزاهای دانشجویی محقر خودمان را هم در خطر می‌دیدیم اما خب با ملاحظات مرام و رفاقت و این حرفها پذیرفتیم که ممکن است به خاطر مواد توسط پلیس کانادا دستگیر شویم اما عوضش دوستِ اووردوز کرده‌مان نجات یابد. دوست کذایی که نمرد، زنده است و لابد سُر و مُر گنده در یکی از ولایات کانادا به سر می‌برد، خبر ندارم. ما هم دیپورت نشدیم. اما جز این یادم است همان دوران یک شال گردن خیلی دراز هم از «اچ اند ام» خریده بودم که به نظرم تهِ باحالی و تهِ خوشتیپی بود—همیشه سرمایی بوده‌ام—و همان شب که دوستمان تپش قلب گرفته بود من هی شال گردن بوگندویم را می‌پیچیدم دور گردنش—از شدت محبت—و طفلکی هی پسش می‌زد، با همان تپش قلب بالا هی پسش می‌زد. 

۶-جمعه

روزی طولانی بود. همه‌ش لنگ در هوا. کشتی ما نزدیکی سکو بود و مترصد بودیم کی نوبت ما می‌شود که به اصطلاح وارد حریم ۵۰۰ متری سکو بشویم. نشد طبق معمول وسط روز غیب شوم و چرتی بزنم. عوضش دو بار رفتم جیم کشتی و هربار نیم ساعت الیپتیکال زدم. پارسال داشتیم با برادرم در پارک همپستد راه می‌رفتیم و از در و دیوار و گذشته و آينده حرف می‌زدیم و چت بودیم و داشتیم می‌رفتیم سر آن تپه‌ای که کشف کرده بودم و از آنجا کل لندن زیر پای‌مان بود و حالا چندان هم تشنه و گشنه‌ی آن چشم‌انداز توریستی نبودیم و بیشتر می‌خواستیم آنجا هم دو پک دیگر به افیون‌مان بزنیم و راستش خوب خاطرم نیست چه‌ها می‌گفتیم، اما یادم است صحبت پادردمان شد—جفتمان درد مشابهی داریم—و برادرم گفت «تردمیل فضایی» خیلی مفید است و من تنها چند ثانیه طول کشید بفهمم چی می‌گوید، همان الیپتیکال را می‌گفت.

طرفهای آخر شب بود که موفق شدیم وارد حریم ۵۰۰ متری سکو شویم. من هم در بریج مستقر شدم که موقع مقتضی گواهینامه را امضا کنم. اما خب هی دیر شد و دیرتر شد و خوابم گرفت، یک قهوه و توییکس هم خوردم، آخر سر دیدیم انگار کل شب باید بیدار باشیم و خودشان لابد دلشان به حال ریخت نزارم سوخت و گفتند برو بخواب هر وقت موعدش شد بیدارت می‌کنیم. بیدارم نکردند. چون هوا بد شد و موعدش نشد. یعنی کار را شروع نکردند. جز اینها دیروز چندتا از نامه‌های جوانی فلوبر را خواندم و این تکه را بدم نیامد، ترجمه کردم: 

از وقتی اعتراف کردیم عاشق یک‌دیگریم برایت سوال بوده چرا کلمات «تا ابد» را اضافه نکردم. چرا؟ چون همیشه آینده پیش چشمم است. نشده بچه‌ای ببینم و فکر نکنم روزی پیر می‌شود، نشده گهواره‌ای ببینم و یاد گوری نیفتم. با دیدن زنی لخت به اسکلتش فکر می‌کنم. به همین روال، مناظر خوشایند غمگینم می‌کنند و مناظر غم‌بار تنها مختصر اثری برم دارند. این‌قدر درون خودم می‌گریم که توانی برای ریختن اشک‌های واقعی ندارم؛ بعید نیست چیزی که در کتابی خوانده‌ام بیش از مصیبتی در دنیای واقعی متاثرم کند. وقتی خانواده‌ای داشتم مدام آرزو می‌کردم کاش بی‌کس و کار بودم، آزاد و رها، مختار به زندگی در چین یا میان قبایل بدوی. حالا که خانواده‌ای ندارم آرزویش را دارم و به در و دیوار دور و برم می‌آویزم که هنوز سایه‌ای از خانواده‌ام بر آنها نقش بسته. 

البته همین مرد دانا دو-سه خط جلوتر می‌نویسد «من بیمارم و بیماری‌ام تویی». 

۷-شنبه

کل روز استندبای بودیم. کشتی دیگری بغل سکو مشغول حفاری‌ست. ما از فاصله‌ی ۵۰۰ متری آنها را می‌دیدیم. برای شب هم شام ویژه دادند. به خاطر کریسمس. انواع و اقسام دریایی‌جات و خوک و دیگر چارپایان بریان. به در و دیوار و سقفِ کوتاه سلف هم آذین‌های مخصوص بسته بودند. روبان و ریسه و بادکنک. من با لابستر و شاه‌میگو و صدف خودم را خفه کردم. آبجوی اسلامی هم دادند. هاینکن صفر درصد. دوبار هم غذا کشیدم که از نگاه تیزبین اربابانم دور نماند و مزاحی کردند. خودشان دوتا، دونالد و جک، دریایی نخوردند. تعجب نکردم. تهِ تهش ذائقه‌ی انگلیسی‌جماعت پست است. جز اینها خبر دیگری نبود. فلوبر در جایی دیگر می‌گوید «از خواندن جملات خودم حوصله‌ام سر می‌رود و اگر آنچه نوشته‌ام را دور نمی‌ریزم صرفاً برای این است که دوست دارم میان خاطراتم باشم—تقریباً شبیه همین که از لباس‌های کهنه‌ام دل نمی‌کنم.» وضعیت من و این وراجی‌های دریایی هم چنین چیزی‌ست. 

۸-یکشنبه

اما در قبال خوبی‌های زندگی که تا حالا بخت تجربه‌شان را داشته‌ام، احساسم شبیه احساس اعراب است که—هنوز که هنوز است—سالی یک روز رو به غرناطه (گرانادا) می‌کنند در سوگ و رثای آن سرزمین زیبایی که دیگر مسکن‌شان نیست.

این هم مال فلوبر است. لابلای نامه‌هایش. گفتن ندارد که وضعیت من هم همین است. با این تفاوت که عوض سالی یک‌بار، هفته‌ای چند بار رو به رویاهای ازدست‌رفته می‌کنم و پرصدا نفس از دماغم بیرون می‌دهم.

۹-پنجشنبه

این چند روز چیزی ننوشتم. خبری هم نبود. و جز این ملول بودم و افسرده. هوا بد بود و علی‌رغم گنده بودن کشتی‌مان نمی‌دانم چرا این‌قدر بد و ناجور تکان می‌خوردیم. شانس آوردم یک ورق گنده سیناریزین همراهم بود و با روزی دو-سه تا قرص دوام آوردم. این‌طور که می‌فهمم بقیه چنین مشکلی ندارند. یعنی آنهایی که مثل من مشکل مایع گوش میانی دارند لابد عقل‌شان کار کرده و شغل دیگری انتخاب کرده‌اند و روزی‌شان را از وسط دریا تامین نمی‌کنند. جز دریازدگی، کمردرد و پادردم هم عود کرده. روحیه‌ام پایین است. امروز سیزدهمین روز سفر است و گاهی که به گربه‌ام فکر می‌کنم خودم را بیشتر لای لحاف سردم می‌پیچم تا زودتر خوابم ببرد. قرص‌ها اوایلش خیلی هم خواب‌آور بودند. ولی حالا دیگر نه. اما فکر کردن به آنچه پشت سرم جا گذاشته‌ام هنوز مچاله‌ام می‌کند. 

کماکان از لهجه‌ی جک حالم به هم می‌خورد. خیلی هم دلش می‌خواهد حرف بزند و نمک بریزد و هی به زور بایستی بخندم و نمی‌فهمم چرا همین خنده‌ی زور زورکی این‌همه سختم است. تحمل مردم سختم است. تحمل این تیپ از عوام سختتر. تحمل این تیپ از عوامی که اربابت هم هستند و باید بهشان لبخند بزنی هم که دیگر محال است. بامزه اینکه که گویا از من خوشش آمده و ازم خواست رزومه بدهم. من هم دادم. می‌دانم فایده‌ای ندارد. یعنی خودم هم دنبال فایده‌ای نیستم. خودم هم دنبال پیشرفت نیستم. دلیل خوش‌آمدنش هم تبحرم در شغلم نبود—شغل ما تبحر چندانی نمی‌خواهد—بلکه در نظرش من جادوگر امورات کامپیوتری‌ام. پیر است و کار کردن با مک‌بوکش را بلد نیست روزهای اول نمی‌توانست به اینترنت وصل شود تا بالاخره یک روز من رفتم سراغ مک‌بوکش و ماجرا حل شد. من هم در این چیزها نادانم اما جهل هم مثل همه چیز سلسله مراتبی دارد و جک از من هم جاهل‌تر و خرفت‌تر است. ذوق کرد از تردستی‌ام. سر همان شد که گفت رزومه‌ات را بفرست. رویم نشد بگویم از کار روی کشتی عقم می‌نشیند—استعاری و غیراستعاری؛ بد نبود ورق گنده‌ی سیناریزین که نصفش را خالی کرده بودم نشانش بدهم. 

کار خودمان هم خوب پیش نرفته. منظورم همان ریختن سنگهاست در چاله‌های آبشسته‌ی کنار پایه‌های سکو. از پنج هزار تُن سنگی که مقرر بود نصب کنیم یک سومش را انجام داده‌ایم. از بس که هوا بد است و مجاز به کار نیستیم و اصطلاحاً استندبای هستیم. اما با این حال جلسات صبح کماکان پابرجاست. یکی هشت و نیم صبح و یکی ده صبح. من به زور هشت از رختخواب پا می‌شوم. ژولیده و چرب و ریشو. همه‌شان فهمیده‌اند که چه‌جور نیروی کاری هستم. منتها خوبی‌اش این است کسی هم چیز زیادی نمی‌تواند بگوید. به جز آن دو کله‌پوک، جک و دونالد، که البته با آنها هم روابط حسنه‌ای دارم. هر روز بالاجبار ناهار و حتی گاهی شام را با هم می‌خوریم. من که به صبحانه‌ها نمی‌رسم وگرنه بدان آن را هم باید با هم می‌خوردیم و هی باید به بذله‌های جک که نمی‌فهمیدم می‌خندیدم.

چیزهای دیگری هم از جک فهمیده‌ام. اینکه مک‌بوکش «پشت ویترینی» بوده و ارزانتر خریده و لذا بدون شارژر کار نمی‌کند. مدام بایستی توی شارژ باشد. امان از این گدا گشنه‌ها. نمی‌دانم پیرمرد چلاق خسیس پولها را چه‌کار می‌کند. مدام به این فکر می‌کنم من اگر جای این دو کله‌پوک بودم امکان نداشت با ۷۰-۸۰ سال سن پاشوم و بیایم دریا، آن هم کریسمس، آن هم وسط طوفانهای معروف دریای شمال در دسامبر. گمانم قضیه نیاز مالی نیست، رفع ملالِ زندگی‌ست. 

آن یکی، منظورم دونالد است، همانی که اوایل انقلاب ایران بوده و کلکالی و کُطب‌زاده و مانتظری را دیده، او قرار است بعد از این ماموریت، فوریه، با «دوست‌دخترش» برود کاراييب. می‌روند قایق اجاره می‌کنند. «یات»، یا به‌قول رولکس‌فروشهای میدان محسنی «یاخت». پرسیدم چرا یک یات نمی‌خری که گفت اجاره ارزانتر تمام می‌شود. در همه‌ی این خرده‌رفتارهای قوم برترِ بریتانیایی برای منِ کله‌سیاه درسهایی هست، درسهایی در مدیریت مخارج. فلوبر هم از بی‌پولی گه‌گداری می‌نالد. وسط نامه‌هایش از مصر برای ننه‌اش، ناله می‌زند که دوست دارد «پرشیا» را هم ببیند اما امان از پول! پول! و بعد وقتی فلوبر از سفر دوساله‌اش به مصر برگشت فرانسه چه کار کرد؟ هیچی، رابطه‌ای کهنه با یکی از زیدهای سابقش را «از سر» گرفت و مهمتر از این، نشست سر جایش و مادام بوواری را نوشت. چهار سال و نیم. برنامه‌ی من بعد از تمام شدن دریا چیست؟ احتمالا چندین ماه می‌خواهم به این فکر کنم که باید کجا زندگی کنم و اینقدر به نتیجه نمی‌رسم تا ماموریت بعدی و دریای بعدی و ملال بعدی سر می‌رسد و دوباره روز از نو روزی از نو. 

راستی، صحبت دانشگاه شد و دونالد جویا شد، گفتم ایران خوانده‌ام و کانادا و دانشگاه کانادایم را یحتمل نشناسی. اما می‌شناخت. چطور؟ چون خودش هم بعد از لیسانسِ فیزیک، علاف بوده و رفته کانادا و یک فوق‌لیسانس از «وسترن اونتاریو» گرفته، آن هم چی؟ فلسفه‌ی علم. خیلی تعجب کردم. دونالد از آن اسکاچلندی آدم جالبتر و متمدن‌تریست. مشخصا از طبقه‌ی دیگری‌ست و این را از حرف زدنش هم می‌شود فهمید. خلاصه اینکه چندین شغل عوض کرده. مدت زیادی در تلویزیون بوده. اصلا آن ماجرای دیدار از ایران مربوط به همین دوران تلویزیونش می‌شد. این شغلِ دریا هم به قول خودش شغل دوران پیری و کوری‌اش است. در کل موجود باصفایی‌ست و تنها رذیلتش پرخوریست. درست است که روز کریسمس لب به دریایی‌جات نزد، اما مابقی چیزها را خوب می‌خورد. مثل همه‌ی انگلیسی‌ها هم عاشق شیرینی‌ست و از دسر بعد غذایش امکان ندارد چشمپوشی کند. دیده‌ام چطور «کاسترد» را ول می‌دهد روی کیک اسفنجی‌اش و اینقدر با ولع می‌خورد که راستش من هم—گمانم بعد از ۳۰ سال لب نزدن—دوباره «کاسترد» خوردم و حالا اغراق است بگویم عق زدم اما حس می‌کنم تا ۳۰ سال دیگر باز نخواهم کیک اسفنجی مغروق در کاستارد وارد شکمم کنم. 

۱۰-یکشنبه

توضیح ندارد که چرا بین روزهای نوشتن فاصله می‌افتد. شاید اصلا بشود کل زندگی را این‌طور تقسیم کرد: روزهایی که می‌نویسیم و روزهایی که نمی‌نویسیم. هدف من چیست؟ ازدیاد روزهایی که می‌نویسم. انگار که نوشتن مبارزه‌ای باشد با گذر زمان، با پیر شدن، با غلبه‌ی فراموشی. با نوشتن داریم زور می‌زنیم که جلوی چرخیدن چرخ زمان را بگیریم. معلوم است که شکست می‌خوریم. مهم نیست. خلاصه این‌طور. پریروزها برای چند ساعتی رفتیم خشکی. من با آویزان کردن خودم به دو کله‌پوک موفق شدم چند ساعتی روی خشکی باشم. گیریم در معیت جک. ولی باز هم خوب بود. با جک رفتیم سوپرمارکت و بعد هم رفتیم آبجو و ناهار خوردیم. یکی-دو دور هم من دست توی جیب کردم. به تجربه فهمیده‌ام این کار اثر مثبتی دارد. همان سر ناهار بود که چیزهای بیشتری از جک فهمیدم. زنش راننده آمبولانس است. خودش هم که دریا کار می‌کند، نماینده کارفرماست. پیر و کچل و چلاق. بعضی روزها اوورال جین می‌پوشد. دو بنده. بامزه است. گفت هشت تا هم موتور سیکلت دارد. تفریحش است. پولها را این‌طوری می‌زند به کس گاو. می‌گفت به زنش هم تازگی سه دنگ خانه ارث رسیده. یادم نیست لندن یا جایی دیگر. پس زنش هم بدان برای جلوگیری از جنونِ بیکاری‌ست که به رانندگی آمبولانس ادامه می‌دهد. تا یادم نرفته این را هم بگویم: کسی که می‌نویسد دیگر نگران ملال بیکاری نیست. ملالِ بیکاری می‌شود متاع نوشتنش. یا حداقل من چنین برنامه‌ای برای روزگار پیری‌ام دارم. گرچه نمی‌دانم تا کی می‌شود به این سبک ادامه داد و از باد هوا سطر درآورد و خواننده‌ای هم پیدا کرد. 

حین آن خشکی چند ساعته چند چیز دیدم. یکی در آن سوپرمارکت گنده. اَزدا. جک اصرار داشت برویم اَزدا. توی سوپرمارکت هم گمانم می‌خواست لباس زیر بخرد چون ازم خواست از هم جدا شویم. شدیم. من رفتم پاستیل خریدم و آب‌نبات با مغزی تافی. یک بطری هم آب. دمِ درِ ازدا که طوفان بود و سرد بود پاستیل می‌خوردم و قلیون برقی دود می‌کردم و بعد سردم شد برگشتم داخل اَزدا. رفتم کتابها را نگاهی بیندازم. همگی کتاب‌های عامه‌پسند. جنایی و از این قبیل. لای همین‌ها دیدم سخنرانی‌های زلنسکی هم در مجلدی کوچک و شکیل عرضه شده. بعدش بود که رفتیم ناهار. قبل ناهار اولین قلپ آبجو را که خوردم خیلی حالم خوب شد. الکی که نیست، دو هفته‌ی قبلش که دریا بودم نوعی سم‌زدایی افراطی بوده و اولین جرعه وارد بدنی تمیز می‌شود. تاثیرش جادویی‌ست. به جک هم گفتم و تایید کرد. بعد هم که فیش اند چیپس خوردم و چند عکس از ساحل خاکستری «یارموث» گرفتم و بعد برگشتیم کشتی. دونالد جدا برگشت. از همان اولش جدا شده بود. سر نهار هم جک بهش زنگ زد که پیچاند. حدسش جک این بود که همکار خپلش رفته ماساژ. خود دونالد چند ساعت بعد که در کشتی دیدمش گفت در شهر می‌چرخیده. باورم نمی‌شد در آن طوفان کسی بخواهد در شهر پرسه بزند. اما دونالد زده بود. 

حالا هم که چند روز است دوباره وسط دریاییم و هوا بد است و من کماکان به ضرب قرص‌های سیناریزین از سرگیجه و تهوع جلوگیری می‌کنم. امشب قرار است هوا بهتر شود و شاید بتوانیم این چند هزار تُن سنگ لعنتی را خالی کنیم و برگردیم خشکی. چقدر منزجرم از کشتی، خدا می‌داند. قدیم‌ترها بهتر می‌گذارندم. چهار هفته دریا. شش هفته دریا. الآن دو هفته را به زور تحمل می‌کنم و خل می‌شوم. این بار هم مثل هر بار با خودم می‌گویم آخرین بارم است که می‌آیم کشتی. قصد هم می‌کنم. اما خب واقعیت این است که—هرچند گهی تند و گهی کند—کارم همین بوده. دوازده سال می‌شود. فکرش را می‌کنم مغزم سوت می‌کشد. حالا گیریم مثلا دوره‌ی کورونا هیچ کاری نکردم. ولی خب کاری جز این هم بلد نیستم. اربابانم هم مرا به همین پیشه می‌شناسند. منظورم این است که راه دیگری پیش رویم نیست. همین. کشتی. بازرسی بیمه. تخصص من این است و بابت این است که پول می‌گیرم. اینها را به خودم گوشزد می‌کنم که این روزهای آخر زودتر بگذرد. 

پروژه که تمام شود کشتی در بندری در بلژیک پیاده‌مان می‌کند. گفتم که شرکتِ مالک کشتی بلژیکی‌ست. بندری در نزدیکی بروژ. کاش رغبت کنم و همت کنم و بروم بروژ را هم بگردم. اما می‌دانم که جون و کونش را نخواهم داشت. جز این به دکه‌ی کشتی (که زیر نظر کاپیتان بود) هم سفارش دو باکس مارلبورو گولد دادم. بدون مالیات و لذا خوش‌قیمت. خودم که نمی‌کشم. من دیگر قلیون برقی‌ای شدم. فکر کردم شاید یکی را به بردارم هدیه بدهم. اما او هم می‌گوید دیگر نمی‌کشد. می‌گوید مزه‌ی سیگارهای خارج را دوست ندارد. ایضا با سوسیس و کالباس‌های خارج هم چنین مشکلی دارد. دلش میکائیلیان و آندره این جور چیزها می‌خواهد. حالا بماند. ولی مثل پیرمردها گفتم حالا که سیگارها به‌قیمتند بگذار بگیرم. بکش‌اش حالا پیدا می‌شود. (شک ندارم خودمم.)

۱۱-پنجشنبه‌ی هفته‌ی بعد

حالا چندین روز است که ماموریت تمام شده و من خشکی‌ام. اما گمانم بایستی از آخرین روز دریا و گذار از دریا به خشکی و آن شبی که با جک گذراندم هم بگویم. دونالد راهش را از ما دوتا جدا کرده بود. می‌خواست یک شب بروژ بماند و از آنجا برود سر خانه و زندگی‌اش. سر نهار—آخرین نهار کشتی—که من و دونالد بودیم چیزهایی گفت از فیلمی پلیسی که در بروژ می‌گذشته. گفتم دیده‌ام. سال‌ها پیش دیده‌ام. فهمیدم بابت همان است که می‌خواهد برود و یک شب ترانزیتش را در بروژ بگذراند. من هم نمی‌دانم چرا، ولی اشاره کردم که گویا آن فیلم کمپین تبلیغاتی شهرداری بروژ بوده. کمپین زیرپوستی و موفقی هم بوده. بابت همان کلی توریست راهی شهری شده که تا قبل از آن کسی نمی‌دانسته اصلا وجود دارد. حالا اما انواع و اقسام القاب را دارد. معروفترینش: ونیزِ اروپای شمالی. گمانم دونالد از شنیدن اینها خوشحال نشد.

دم رفتن چمدان به‌دست کلی هم با کاپیتان و بقیه مسئولان کشتی خوش و بش و خداحافظی کردیم. چند بار از لفظ »پروفشنال تیم« استفاده کردم و می‌دیدم چطور ذوق می‌کردند. دونالد و جک، اربابان اصلی، آنها هم خیلی از تبحر شرکت بلژیکی تعریف کردند. سنگ‌ها را خوب پایِ پایه‌های آبشسته‌ی سکو کار گذاشته بودند. البته زیر نظارتِ ما ناظرانِ تیزبین. این وسط فهمیدم جک هم دو باکس سیگار از کاپیتان خریده. علی‌رغم اینکه سالها پیش ترک کرده. پس شاید این عادت دار زدن خویشتن با طناب مفت مختص ما بیابانگردهای آریایی نیست؟ بعد هم از روی پلی تق و لق پا بر خشکی گذاشتیم و چمدانها را ریختیم عقب یک تاکسی که این یکی هم بنز بود و راننده نیز خانم. من و جک را دم ایستگاه قطار بروژ پیاده کرد. دیگر صبر نکردم تا شل بزند و بعد کمکش کنم، همان دم تاکسی یکی از چمدانهایش را گردن گرفتم. بعد هم بلیط گرفتیم برای بروکسل. نیم ساعت وقت داشتیم و رفتیم استارباکس. به من سپرد برایش قهوه و کیک بگیرم. لاته و کیک هویج گرفتم. یک برش. برای خودم کاپوچینو و یک برش از چیزی که کاراملی بود و کمی شور. توی قطار رو به هم نشستیم. ایرپاد را چپاندم توی گوشم—همان آهنگی که در استارباکس ربع‌ساعتی قبل شنیده بودم—اما جک شروع کرد. حرافی را. از باطری‌های توی قلبش گفت. صحبت سن شد. حدس زدم ۶۰ سالش باشد. دروغ گفتم. چاک‌های عمیق صورتش—بگو گسل—شیرین نشان از مثبتِ ۸۰ داشت. پیرمرد چقدر ذوق کردم بابت حدسم. بابت اینکه فکر کرده‌ام ۶۰ سالش است. گفت ۷۰ سالش است. گفت یک روز با دونالد اختلاف دارند. کوبیدم روی رانم و قه‌قه ‌زدم که نه بابا! و آرام ایرپادها را چپاندم توی قوطی‌شان. 

هتل‌مان هم یکی بود. اقتصادی. ایبیس. مال جک را هم من رزرو کردم چون پیر بود و کار با نت سختش بود؛ اصطلاحاً کس‌دست. جز این هر چهار کارت بانکش هم کمی قبل‌تر مسدود شده بود. خودش فریاد می‌زد آن هم با این همه پول. راست هم می‌گفت. در همان سفر قطار دوباره تعریف کرد که هشت تا موتور سیکلت دارد. چند ماشین و چند خانه. یک جگوار قدیمی هم داشت و بازسازی‌اش کرده بود. عروسک. عکسش را نشانم داد و قلبم—مذاب شد. زنش هم که راننده آمبولانس. منطقا نیازی به پول نداشتند. گفت برای اینکه خل نشود کار می‌کند. راست هم می‌گفت. مردهای ماچوی آن نسل نیاز به کار دارند تا دیوانه نشوند. خانه‌ای که اخیرا به زنش ارث رسیده بود را هم نشانم داد. من هم عکس گربه‌ام را نشانش دادم. و عکس دختری که گفتم دوست‌دخترم است. و عکس خودم و پدرم. وقتی هم رسیدیم، علی‌رغم اصرار جک به تاکسی، از ایستگاه قطار اوبر گرفتیم تا هتل ایبیس. آخرش خواست با راننده نقدی حساب کند که بهش گفتم حاجی حساب شده، سیستمش اینترنتی‌ست. 

اتاق‌هایمان توی هتل کنار هم بود. طبقه پنجم. رو به یک کاتدرال کهنه. من که تا پرده را کنار زدم چندتا عکس گرفتم. فرستادم برای بستگان با زیرنویس  room with a view. خودم هم توی یکی از عکس‌ها بودم اما صورتم این‌قدر تکیده بود که عکس را پاک کردم. حوصله دوش هم نداشتم. عوضش چندتا پرگابالین خوردم کمی زق‌زق پایم فروکش کند. کمی هم در آن اتاق فسقلی به اندام خشکم کش و قوس دادم. بعد با قیچی ریشم را مرتب کردم و صورتم را شستم و اینجاهایش جک در زد که برویم بیرون شام. گفتم یک لحظه صبر کند. آمد تو نشست رو تختم و من سعی کردم کف‌های زیر گلویم را پاک کنم. بعد هم رفتیم بیرون. کند. چون گفتم که جک شل می‌زد. رفتیم جایی غذای «بلژیکی» بخوریم. پیشنهاد من بود. یعنی پیشنهاد گوگل بود. تله‌ی توریست‌ها. البته جک که عشق کرد. سوپ پیاز خورد و یک دیگچه پر از صدف به همراه سیب‌زمینی سرخ‌کرده. (پس شاید روز کریسمس میل نداشته و در کل مشکلی با دریایی نداشت.) سر شام هم سر صحبت را با میز کناری که چسبیده بود به ما باز کرد. دختر و پسری تایلندی. برگشتنه، سر راه تا هتل گفتیم باز گلویی تازه کنیم که غذا هم هضم شود. پیشنهاد من بود. بار نموری پیدا کرده بودم ته پس‌کوچه‌ای تاریک و مشکوک. جوان کله‌سیاهی هم سرِ پس‌کوچه حشیش دود می‌کرد. اصلاً سر همان نشانه پیشنهاد آنجا را داده بودم. همان جا هم بود که دیگر سر جفت‌مان گرم شد و باب صحبت باز و چهره‌ی دیگری از جک دیدم. از اربابم که سابقاً غواص بود. اما تعریف کرد جوانی‌هایش جز غواصی شغل دیگری هم داشته. اسکورت بوده. تن‌فروشی آبرومند. تن‌فروشی همراه با شام و سینما و گردش گپ و گفت و اینها. می‌گفت زنان سالمند مشتری‌اش بودند. در لندن. یکی‌شان ۷۵ سالش بود. من تعجب کردم. نرخ جک هم بالا بوده. باز هم تعجب کردم. می‌گفت اکثراً بعد از بار اول مشتری دائمش می‌شدند. چون قلق زنان را بلد است. خیلی‌هایشان پیشش گله می‌کردند پس چرا شوهرمان این‌طور نیست. چیزهای دیگری هم گفت. اینکه یکی‌شان بود که علی‌رغم پول فراوان حمام نمی‌کرد و مشکل بوی بدن داشت. به او پیشنهاد می‌کرده که مقدمات را زیر دوش انجام دهند. جکِ زرنگ. جکِ مکار. از عادات پلید مشتریانش هم گفت. کمی شبیه پورن بود. راست و دروغش را نفهمیدم. علی‌الخصوص که می‌دانیم پیرمردها حراف می‌شوند و لاف می‌زنند و خالی می‌بندند. (آینده‌ی خودم؟) اما خلاصه یکی از مشتریانش دوست داشته مارمایت به تن جک بمالد. مارمایت چیست؟ شیره‌ای چسبنده. انگلیسی‌ها دوستش دارند. به مذاق ما بیابانگردها خوش نیست. جک البته کاری به مزه‌اش نداشت. مشکلش این بود که شیره‌ی کثافت می‌چسبیده لای پشم و پیلش. خلاصه این‌طور. لای صحبت‌هایش به هوای مبال مرخصی گرفتم. دم در همان پسر کله‌سیاهِ مراکشی را پیدا کردم و نمی‌دانم چی شد یکی دو پک هم از افیونش به من داد. وسطش دیدم سر و کله‌ی جک هم پیدا شد. بعد هم—لنگ لنگان—قدمی برداشتیم و رفتیم هتل کپیدیم و اینطوری بود که سفر تمام شد. از جک دیگر خبری ندارم. رزومه‌ام را که دارد. در واتسپ هم متصل شدیم. از دونالد هم خبری ندارم. همانی که کلکالی و کُطب‌زاده  و مانتظری را دیده بود. و جز اینها، لابد بالاخره بروژِ زیبا را هم دید. من گمانم هیچ وقت بروژ را نبینم. برنامه‌ای و میلی هم برای دیدنش ندارم. حتی همین اباطیلی که دیدم و در موردش نوشتم را هم میلی نداشتم ببینم. میل، شوق، ولع. اینها چیزهایی‌ست که از وجودم—رخت بربسته. همان اواخر دریا دیدم ترجمه‌ی جدید و کاملی هم از خاطرات و یادداشتهای کافکا در آمده. یکی یک پارگرافش را گذاشته بود توییتر. بدم نیامد. گویا آخرین مدخل دفترش است. بعد از آن مرده. گفتم ترجمه‌اش کنم و بگذارمش اینجا، بشود آخر این وراجی‌های دریایی.

هر چه بیشتر از پیش، مضطرب هنگام نوشتن. قابل‌فهم است. هر کلمه، ‌پیچیده و تابیده در دستان ارواح عرش—همین اعجاز دستان شاخص‌ترین ویژگی دگرگونی‌شان است—تبدیل می‌شود به نیزه‌ای رو به گوینده. دقیقاً گزاره‌ای شبیه همین را هدف گرفته. و همین روال الی الابد برپاست. تنها دلداری: چه بخواهی چه نخواهی رخ می‌دهد. و از خواست و اراده‌ی تو جز مختصر کمک نامحسوسی برنمی‌آید. ورای این دلداری: تو نیز مسلحی. 

داستان کوتاهی از بکت – پایان

گمانم خواندن پی‌دی‌اف راحتتر باشد. لینک دریافت فایل:

https://www.icloud.com/iclouddrive/0cbdeCo2R3IcpHxolR4y0SnuQ

پایان

لباس تنم کردند و پول بهم دادند. می‌دانستم پول برای چیست؛ چیزکی برای شروع. وقتی که ته بکشد بایستی دوباره پول جور کنم، البته به شرطی که بخواهم ادامه دهم. ماجرای کفش‌ها هم همین است، وقتی پاره‌پوره بشوند بایستی مرمت‌شان کنم، یا یک جفت دیگر جور کنم، یا پابرهنه راه بروم، البته به شرطی که بخواهم ادامه بدهم. لازم به گفتن نیست که ماجرای کت‌و‌شلوار هم به همین منوال است، با این تفاوتِ جزئی که، البته اگر بخواهم، می‌توانم بی‌خیال کت بشوم و همان پیراهن بسم است. لباس‌ها⏤یعنی کفش‌ها، جوراب‌ها، شلوار، پیراهن، کت، کلاه⏤نو نبودند، اما متوفی احتمالاً هم‌قدوقواره‌ی خودم بوده. البته باید گفت که یحتمل کمی از من کوتاه‌تر بوده، کمی لاغرتر، چون آن اوایل لباس‌هایش چندان خوب اندازه‌ام نبود اما هرچه می‌گذشت و مخصوصاً آن اواخر قشنگ قالب تنم شده بود، علی‌الخصوص پیراهن که روزهای زیادی گذشت تا موفق شوم دکمه‌ی یقه‌اش را ببندم، یا حتی یقه‌اش را خوب جفت‌وجور کنم، یا بتوانم دُم‌هایش را آن‌طور که مادرم یادم داده بود لای پاهایم گره بزنم. متوفی احتمالاً دیده دیگر نمی‌تواند تحمل کند، لباس‌های پلوخوری‌اش را پوشیده و برای اولین بار رفته مشاوره. با این تفاسیر، کلاه‌شاپویش در وضع خوبی بود. به‌شان گفتم کلاه را برای خودتان نگه دارید و کلاه خودم را پس بدهید. اضافه کردم پالتوم را هم پس دهید. گفتند پالتو را با مابقی لباس‌هایم آتش زدند. همان‌جا بود که فهمیدم پایان نزدیک است، یا حالا کمابیش نزدیک است. در ادامه خواستم کلاه‌شاپو را با کلاهی نقاب‌دار یا کلاهی پشمی که بتوانم بکشم روی صورتم تاخت بزنم، اما موفق نشدم. با وضعیت جمجمه‌ام نمی‌توانستم سرلخت جایی بروم. اوایل کلاه تنگم بود ولی به‌مرور بهم عادت کرد. بعد از کلی بحث کراواتی هم بهم دادند. به‌نظرم کراوات خوشگلی بود ولی دوستش نداشتم. وقتی که بالاخره دستم رسید دیگر آن‌قدر خسته بودم که نتوانستم پس بفرستمش. اما درنهایت چیز بدردبخوری از آب درآمد. آبی‌رنگ بود با انواع و اقسام ستاره‌ها. حس می‌کردم حالم بد است اما اطمینان دادند به‌قدر کفایت خوبم. واضح نگفتند احوالم مساعد است و تا حالا از این بهتر نبوده‌ام، اما برداشت من از حرف‌هایشان چنین چیزی بود. بی‌حرکت روی تخت افتاده بودم و سه زن به کمک هم شلوار پایم کردند. چندان توجهی به ابزارآلات شخصی‌ام نکردند و راستش صادقانه بگویم چیز تعریفی‌ای هم نبود، خودم هم عمدتاً توجهی بهش نمی‌کردم. اما حالا اشاره‌ای، چیزی می‌کردند هم به جایی برنمی‌خورد. کارشان که تمام شد پاشدم و باقی رخت و لباسم را خودم بی‌کمک پوشیدم. گفتند روی تخت بنشینم و منتظر باشم. ملافه‌ها غیب شده بود. عوض اینکه با رخت و لباسی که بوی سولفور می‌داد ایستاده در سرما منتظر بمانم، می‌شد اجازه دهند روی همان تخت همیشگی‌ام منتظر بمانم، اما نگذاشتند و همین عصبانی‌ام می‌کرد. به‌شان گفتم اجازه می‌دادید تا دم آخر روی همان تخت همیشگی‌ام منتظر بمانم. مردانی سراپا سفیدپوش با پتک‌هایی در دست داخل شدند. چفت و بست تخت را باز و تکه‌تکه‌اش کردند و بیرون بردند. یکی از زن‌ها دنبالشان رفت و بعد با یک صندلی برگشت و صندلی را کاشت مقابلم. خوب وانمود کرده بودم عصبانی‌ام. اما برای اینکه شیرفهم شوند چقدر عصبانی‌ام از اینکه زابراهم کرده‌اند و از تختخوابم بیرون کشیده‌اند، با لگد صندلی را پرت کردم. مردی داخل شد و علامت داد دنبالش بروم. در سالن کاغذی تحویلم داد که امضا کنم. پرسیدم این دیگر چیست، تعهدنامه‌ی انضباطی؟ گفت رسید پول و لباسی‌ست که دریافت کرده‌ای. فکر کن! هیچ بعید نبود با جیب خالی از اینجا بزنم بیرون. مبلغش در قیاس مبالغ دیگر چندان زیاد نبود، اما در نظر من برای خودش عددی بود. اشیای آشنایم را دیدم، همراهان همیشگی ساعاتی مدید، ساعاتی قابل‌تحمل؛ مثلاً چارپایه‌ام، عزیزترینِ تمامی آن اشیا. چه بعدازظهرهایی که با هم نگذراندیم، در انتظار موعدِ خوشِ خواب. گاهی خیال می‌کردم حیاتِ چوبی‌اش تصرفم می‌کند، تا جایی که خودم هم مبدل می‌شدم به تکه‌چوبی قدیمی. حتی برای غده‌ی کیستی‌ام هم سوراخی کف‌اش تعبیه شده بود. بعد چشمم افتاد به پنجره‌ی مشبک، مربعِ ماتش دیگر نبود، همانی که عادت داشتم در زمان نیاز چشمم را بهش بچسبانم و معمولاً هم از این کار جواب می‌گرفتم. گفتم مرا مدیون خود کردید، و ضمناً آیا قانونی وضع شده که مجاز نیستید مرا لخت و بی‌پول مرخص کنید؟ جواب داد چنین کاری در طولانی مدت اعتبارمان را زیر سوال می‌برد. پرسیدم احیاناً امکانش نیست کمی بیشتر نگهم دارید؟ حتی می‌توانم مفیدِ فایده واقع شوم. گفت مفید؟ پرسید شوخی به‌کنار، تو واقعاً راغبی کار مفیدی بکنی؟ کمی بعد حرفش را پی گرفت و گفت اگر باور کنند تو واقعاً می‌خواهی آدم مفیدی باشی شک ندارم مشکلی نیست، نگهت می‌دارند. یاد تعداد بارهایی افتادم که قول داده بودم کاری و مفید می‌شوم، نه، نمی‌خواستم دوباره وارد آن بازیِ مسخره شوم. چقدر احساس ضعف می‌کردم! پیشنهاد دادم شاید اگر پول را پس بدهم رضایت بدهند کمی بیشتر بمانم. گفت اینجا موسسه‌ای‌ خیریه، و پولی که گرفتی هدیه است: موقع مرخص شدن دریافتش می‌کنی. وقتی ته کشید دوباره پول لازم خواهی داشت، البته اگر که بخواهی ادامه بدهی. هر کاری می‌کنی فقط دوباره این‌طرف‌ها سروکله‌ات پیدا نشود چون دیگر نمی‌پذیرندت. به هیچ‌یک از شعبه‌هایمان هم نرو، آن‌ها هم پذیرشت نمی‌کنند. گفتم عالی! گفت بیا، بیا، بعد هم این‌ها به کنار، هیچ‌کس حتی یک دهمِ حرف‌هایت را هم نمی‌فهمد. گفتم من خیلی پیرم. گفت آن‌قدرها هم پیر نیستی. پرسیدم نمی‌شود یک‌کم دیگر اینجا بمانم،حداقل تا وقتی باران بند بیاید؟ گفت امروز همه‌اش بارانی‌ست، می‌توانی بیرون زیر طاقی‌های ایوان منتظر بمانی. تا ساعت شش که صدای زنگ بلند شود می‌توانی آنجا بمانی. گفت اگر کسی پاپی‌ات شد فقط کافی‌ست بگویی جواز داری زیر طاقی‌ها پناه بگیری. پرسیدم بگویم کی گفت؟ گفت وِیر.

مدت کوتاهی در ایوان بودم که باران بند آمد و خورشید زد. خورشید نزدیک افق بود و باتوجه به فصل حدس زدم باید طرف‌های شش عصر باشد. از میان قوس طاقی‌ها به خورشید نگاه کردم که پایین می‌رفت و پشت ایوان غروب می‌کرد. سروکله‌ی مردی پیدا شد و ازم پرسید آنجا چه کار می‌کنم. چی می‌خواهی؟ کلماتش این‌ها بود. دوستانه. پاسخ دادم از آقای وِیر اجازه دارم تا ساعت شش زیر طاقی‌های ایوان بمانم. راهش را کشید رفت ولی زود برگشت. یحتمل در این بین با آقای وِیر حرف زده بود، چون گفت حالا که باران بند آمده دیگر اجازه نداری در ایوان بپلکی. 

 حالا داشتم از وسط باغچه می‌رفتم. نور عجیبی می‌تابید؛ نوری خاصِ روزهایی که کلِ روز باریده و وقتی هم بالاخره آسمان صاف می‌شود دیگر برای هر کاری دیر است. از زمین صداهایی برمی‌خیزد، انگار آه می‌کشد و آخرین قطرات از آسمانِ خالیِ بی‌ابر می‌چکند. پسربچه‌ای با دستان بالابرده به آسمان آبی نگاه می‌کرد، از مادرش پرسید چطور چنین چیزی ممکن است. مادر گفت لال بمیر، تخم‌سگ. یکهو یادم آمد فراموش کردم از آقای وِیر تکه‌ای نان بخواهم. شک ندارم ازم دریغ نمی‌کرد. حتی توی سالن که حرف می‌زدیم موضوع نان از ذهنم گذشت، منتها به خودم گفتم بگذار مکالمه‌مان تمام که شد بعد ازش خواهش ‌کن. خوب می‌دانستم که نگهم نمی‌دارند. خودم که با کمال میل حاضر بودم برگردم، فقط ترسم این بود یکی از نگهبان‌ها جلویم را بگیرد و بگوید دیگر تا ابد آقای وِیر را نخواهم دید؛ هیچ‌وقت. اگر این‌طور می‌شد هیچ بعید نبود که اندوهم افزون شود. و البته جز این‌ها، در چنین شرایطی من هیچ‌وقت عقب‌گرد نمی‌کنم. 

در خیابان‌ها گم شدم. مدت‌ها بود این بخش شهر را ندیده بودم و همه‌چیز انگار خیلی عوض شده بود. ساختمان‌هایی بالکل غیب شده بودند و جای بعضی از نرده‌ها عوض شده بود، و دورتادورم با حروفی بزرگ اسامی تُجاری را می‌دیدم که تابه‌حال ندیده بودم و حتی نمی‌توانستم درست تلفظ‌شان کنم. خیابان‌هایی بود که هیچ‌کدامشان را به یاد نداشتم، و آن‌هایی که یادم بود ناپدید شده بودند و برخی هم اسامی‌شان از بیخ عوض شده بود. حال‌وهوا اما عین سابق بود. و البته اشاره کنم من هیچ‌وقت شهر را درست‌وحسابی نمی‌شناختم. شاید اصلاً شهر دیگری بود. نمی‌دانستم قرار است کجا بروم. چند باری هم بخت یارم بود که ماشین زیرم نکرد. هنوز هم ظاهرم مایه‌ی خنده‌ی مردم می‌شد، همان خنده‌ی سرخوش از تهِ دل که می‌گویند چقدر هم برای سلامت مفید است. تا جایی که شد از مسیرهایی رفتم که حتی‌المقدور قرمزی‌های آسمان سمت راستم باشد و با همین روش بالاخره به رودخانه رسیدم. اینجا در نگاه اول همه‌چیز مثل قبل بود، قبل از اینکه اینجا را ترک کنم. اما اگر دقیق‌تر نگاه می‌کردم شک ندارم تغییرات زیادی می‌دیدم. و واقعاً هم به‌مرور همین اتفاق افتاد. اما نمای کلی رودخانه که از بغل اسکله‌ها و زیرِ پل‌ها جریان داشت تفاوتی نکرده بود. بله، کماکان این‌طور به نظر می‌آمد که رودخانه در جهت غلط جاری‌ست. حس می‌کنم تمام این‌ها مشتی دروغند. نیمکتم هنوز همان‌جا بود. به‌شکلی بود که قوس و خم‌های اندامی نشسته خوب بر آن جفت‌و‌جور شود. کنار نیمکت، آبشخوری برای حیوانات بود که، طبق حکاکی‌اش، اهدایی خانم ماکسول بود به اسب‌های شهر. طی استراحت کوتاهم آنجا، چندتایی اسب از این یادواره استفاده‌ای بردند. صدای سُم‌های آهنی و جلنگ‌جلنگ افسار نزدیک می‌شد. بعد سکوت. آنجا، اسبی بود که نگاهم می‌کرد. بعد صدای قلوه‌سنگ‌ها و گل‌آلود شدنِ آب که بابتِ آب خوردنِ اسب‌ها بود. بعد دوباره سکوت. آنجا همان اسب بود که دوباره داشت نگاهم می‌کرد. دوباره قلوه‌سنگ‌ها. دوباره سکوت. تا زمانی که اسب از آب خوردن فارغ می‌شد یا کالسکه‌ران صلاح می‌دید که قدر کافی خورده. اسب‌ها ناآرام بودند. یک بار وقتی سروصداها خوابید، برگشتم و دیدم اسب دارد نگاهم می‌کند. کالسکه‌ران هم داشت مرا نگاه می‌کرد. خانم ماکسول اگر می‌دید چطور آبشخور اهدایی‌اش اسبان شهر را سیراب می‌کند، حتم دارم خوش‌حال می‌شد. بعد از غروبی طاقت‌فرسا بالاخره شب شد و کلاهم را که اذیتم هم می‌کرد برداشتم. چقدر دلم می‌خواست دوباره سقفی بالا سرم بود، فضایی خالی، گرم‌ونرم، با نور مصنوعی، اگر حق انتخاب داشتم چراغی نفتی با حبابی صورتی. هرازگاهی هم کسی می‌آمد سراغم مطمئن شود همه‌چیز مرتب است و کم‌و‌کسری ندارم. مدت‌ها بود این‌طور شدید دلم چیزی نخواسته بود و تأثیری که این تمنا برم داشت افتضاح بود.

در روزهایی که از پی آمد سراغ چندین و چند مهمانخانه رفتم. توفیقی نداشتم. حتی با اینکه پولم را نشان می‌دادم و می‌گفتم یکی دو هفته پیش می‌دهم، بیشترشان در را توی صورتم می‌کوبیدند. حواسم بود مؤدب باشم و با لبخند و شمرده‌شمرده حرف بزنم اما علی‌رغم این هنوز نطقِ مامانی‌ام تمام‌نشده در را توی صورتم می‌کوبیدند. همین زمان‌ها بود موفق شدم روشی برای کلاه از سر برداشتن ابداع کنم که همزمان هم مجلسی بود و هم باظرافت، و در عین حال نه نوکرمآبانه بود و نه بی‌ادبانه. کلاهم را نرم به جلو سُر می‌دادم، لحظه‌ای مکث می‌کردم و جوری نگهش می‌داشتم که مخاطبم جمجمه‌ام را نبیند و بعد سُر می‌دادمش عقبْ سرِ جایش. باور کنید انجام چنین کاری جوری که طبیعی باشد و جلب توجه نکند اصلاً راحت نیست. و البته وقتی متوجه شدم این اداواصول لازم نیست و همین که نوک کلاهم را کمی کج کنم کافی‌ست، دیگر طبعاً، فقط همین کار را می‌کنم. اما همین کج کردنِ نوک کلاه هم خودش کم چیزی نیست. در مواجهه با دشواری‌ها عادتم است اصولی عمل می‌کنم و درنهایت برای این مسئله هم به راه‌حلی رسیدم، یک کج‌کلاهِ ارتش فرانسه می‌گذاشتم سرم و شبیه نظامی‌ها ادای احترام می‌کردم؛ نه، نه، این یحتمل غلط است، درست خاطرم نیست، اما گمانم آخرسر همین کلاه عادی سرم بود. جز این، خوشبختانه هیچ‌وقت عادت مدال آویزان کردن به خودم نداشتم، هیچ‌وقت چنین خبطی نکردم. تک‌وتوک موردی هم بوده خانمی که صاحبخانه بود این‌قدر نیاز مالی داشت که درجا قبولم کرد و اتاق را نشانم داد. اما نشد با هیچ‌کدام به توافق برسم. آخرسر موردی زیرِ همکف پیدا کردم. با این خانم بلافاصله به توافق رسیدیم. گره‌گوره‌هایم⏤این لغتی بود که آن زن استفاده کرد⏤اذیتش نمی‌کرد. من درخواست نظافت ماهیانه کرده بودم، اما خودش اصرار داشت هفته‌ای یک بار اتاق را نظافت و ملافه‌ها را مرتب کند. بهم گفت حین نظافت، که البته زیاد هم طول نمی‌کشد، می‌توانم در محوطه منتظر بمانم. بعد هم، احساساتی و رقیق، بهم اطمینان داد هیچ‌وقت در بادوبوران بیرونم نخواهد کرد. گمانم این زن یونانی بود، شاید هم ترک. هیچ‌ از خودش چیزی نمی‌گفت. می‌خورد بیوه باشد، یا شاید شوهرش ولش کرده و رفته بود. لهجه‌ی عجیبی هم داشت. این هم که ایرادی نیست، خود من که مصوت‌ها را می‌جوم و از صامت‌ها می‌پرم هم وضع مشابهی دارم. 

حالا راستش درست نمی‌دانستم کجا بودم. تنها تصویر محوی داشتم، تصویر درست‌وحسابی که نه، چیزی نمی‌دیدم، اما آن چیز محو احتمالاً خانه‌ی بزرگی بود در یک بلوک ساختمانی، شاید پنج یا شش طبقه. گرگ‌ومیش بود که رسیدم آنجا و، برعکس مواقعی که حس کنم کسی دوروبرم است، چندان توجهی هم به چیزهای اطرافم نداشتم. و فکر کنم همان زمان‌ها بود که پاک ناامید شدم. این درست که وقتی آن خانه را ترک می‌کردم روز باشکوهی بود، اما بااین‌حال هیچ‌وقت موقع ترک عقب‌سرم را نگاه نمی‌کنم. و هرچند گاهی هم می‌کردم. اما حتی بدون نگاهی به پشت‌سرم، به نظرم باید موقع ترک آنجا چیزی می‌دیدم. و آن چیز همان‌جاست. تنها چیزی که یادم مانده پاهایم است که کشان‌کشان یکی بعد از دیگری از سایه بیرون آمدند. کفش‌هایم خشک شده بود و در نور خورشید ترک‌های چرم را واضح می‌شد دید. 

کم‌لطفی‌ست اگر اشاره نکنم در آن خانه قدر کافی آسایش داشتم. در آن واحدِ زیر همکف، تنها بودم، البته اگر آن چند موش را نادیده بگیریم. آن زن هم نهایت تلاشش را کرد که پایبند قول‌وقرارمان بماند. طرف‌های ظهر برایم سینی بزرگی غذا می‌آورد و سینی روز قبل را برد. لگنی هم برای قضای حاجتم آورد. لگن دسته‌ای بزرگ هم داشت آویزانِ ساعد زن. بقیه‌ی روز دیگر نمی‌دیدمش، غیر از مواقعی که دزدکی دید می‌زد ببیند بلایی سرم نیامده باشد. خوشبختانه بی‌نیاز از محبت بودم. از تختم پیاده‌رو را می‌دیدم و رفت‌و‌آمد پاهایی را. بعضی عصرها که هوا اجازه می‌داد و خودم هم حال‌وحوصله‌اش را داشتم، صندلی‌ام را می‌گذاشتم در محوطه و زنان رهگذر را دید می‌زدم. یک بار گفتم برایم یک پیازِ گلِ زعفران بیاورند. در کنجِ تاریک محوطه در گلدانی کهنه کاشتمش. گمانم داشت تابستان می‌شد، زمان مناسبش نبود. گلدان را همان بیرون گذاشتم بماند، با ریسمانی متصلش، که از پنجره‌ام رد کردم داخل اتاق. دم غروب، اوقاتی که هوا مساعد بود، نور ضعیفی از دیوار می‌خزید بالا. تا این‌‌طور می‌شد با ریسمانْ گلدان را می‌کشیدم توی نور و گرما. حالا که فکرش را می‌کنم اصلاً کار راحتی نبود، تعجب می‌کنم چطور از پسش برمی‌آمدم. اما بعید می‌دانم کل این عملیات کمکی به گیاه می‌کرد. درحد توانم ازش نگهداری می‌کردم، بهش کود می‌دادم و وقتی هوا خشک بود پای خاکش می‌شاشیدم. شاید هم کار مفیدی برای گیاه نبود، نمی‌دانم. جوانه هم زد، اما هیچ‌وقت گل نداد، صرفاً ساقه‌ای نزار و نحیف با تک‌وتوکی برگِ زردک‌زده. به خودم بود دوست داشتم یک گلِ زعفران زرد داشتم، یا حتی یک سنبل، اما آنجا چنین چیزی مُقدر نبود. زن می‌خواست گلدان را ببرد اما گفتم ولش کند. می‌خواست یکی دیگر بخرد که گفتم یکی دیگر نمی‌خواهم. چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌داد زرزر پسربچه‌های روزنامه‌فروش بود. هر روزِ خدا سر ساعت مقرر سُم‌هایشان بر پیاده‌رو می‌کوبید و اسم روزنامه و بعضاً سرخط خبرها را عربده می‌کشیدند. سروصدای خانه کمتر اذیتم می‌کرد. بالاسرم یک دختربچه⏤شاید هم پسربچه بود، نمی‌دانم⏤سرشب‌ها سر ساعت مشخصی آواز می‌خواند. مدت‌های مدیدی هیچی از آوازش نمی‌فهمیدم. اما این‌قدر هر روز و هر روز شنیدم که بالاخره چند کلمه‌اش را توانستم تشخیص دهم. برای یک دختربچه کلمات عجیبی بود، شاید هم پسربچه، مطمئن نیستم. نمی‌دانم این آهنگ فقط در سرِ من بود یا شاید، به‌سادگی، از «آن‌بیرون» می‌آمد؟ حدس می‌زنم گونه‌ای لالایی بود. معمولاً با شنیدنش منی که وضعم این‌چنین است هم خوابم می‌برد. بعضی وقتها یک دختربچه بود که می‌آمد. موهای قرمز بلندش را در دو دسته بافته بود. نمی‌دانم کی بود. مدتی در اتاق می‌پلکید و بعد بدون کلمه‌ای حرف می‌رفت. یک روز هم پلیس آمد سراغم. بدون ذکر دلیل اعلام کرد باید تحت‌نظر باشم. مشکوک. این چیزی بود که گفت، گفت من مشکوکم. اجازه دادم حرفش را بزند. بازداشتم نکرد. شاید هم چون ‌ذاتاً مرد مهربانی بود. کشیش! یک بار هم یک کشیش آمد سراغم. به اطلاعش رساندم عضو فرقه‌ای متجدد از کلیسا هستم. ازم پرسید چه‌جور مرد روحانی‌ای را می‌پسندم. بله، کلیسای متجدد این یک مشکل را دارد؛ در نگاه‌شان تو گمشده‌ای، چاره‌ای هم نیست. شاید او هم قلب مهربانی داشت. گفت هر وقت احساس کردم کمکی یا مشورتی، دستِ خیری نیاز دارم خبرش کنم. دستِ خیر! خودش را معرفی کرد و جا و مکانش را هم گفت. کاش یادداشت کرده بودم. 

یک روز زن پیشنهادی داد. پول‌لازم بود و گفت اگر بتوانم شش ماه اجاره را یک‌جا بدهم بیست‌وپنج درصد تخفیف می‌دهد، یا چیزی در همین حدود. نکته‌اش این بود با این کار شش هفته اجاره به‌نفعم می‌شد و بدی‌اش این بود سرمایه‌ی ناچیزم ته می‌کشید. اما مگر می‌شد اسم این را بدی گذاشت؟ مگر به‌هرحال من تا ته کشیدن پولم اینجا نمی‌ماندم؟ یا حتی بیشتر، تا هر وقت که عذرم را بخواهد؟ پول را بهش دادم و رسید گرفتم. 

چند روز پس از این قرارومدار، یک روز صبح مردی شانه‌ام را تکان داد و بیدارم کرد. بعید می‌دانم خیلی از یازده گذشته بود. گفت پا شوم و فی‌الفور خانه‌اش را ترک کنم. باید اقرار کنم که درست می‌گفت. می‌گفت تعجب کرده، مدعی بود حتی بیشتر از من تعجب کرده. خانه‌اش بود، ملکش. گفت زنِ تُرک روز قبل خانه را ترک کرده. گفتم اما من دیشب دیدمش. گفت حتماً اشتباه می‌کنی، چون زن ترک دیروز بعدازظهر آمده دفترش و کلیدها را تحویلش داده. گفتم اما تازه همین اخیراً اجاره‌ی شش ماه را یک‌جا داده‌ام. گفت تقاضای بازپرداخت کن. گفتم نه اسمش را بلدم و نه آدرسش را. پرسید اسمش را نمی‌دانی؟ حتماً فکر می‌کرد خالی می‌بندم. گفتم من بیمارم، این‌جوری بدون هماهنگی قبلی نمی‌توانم تخلیه کنم. گفت این جورها هم نیست، آن‌قدرها هم بیمار نیستی. حتی پیشنهاد کرد برایم تاکسی بگیرد، یا حتی اگر ترجیح می‌دهم آمبولانس. گفت بایستی همین الآن اتاق را تخلیه کنم چون آنجا را برای خوکش می‌خواهد، خوکی که همین حالا که مشغول صحبت بودیم توی گاری دمِ در ممکن بود سرما بخورد و هیچ‌کسی نبود ازش مراقبت کند الّا بچه‌گدای ولگردی که بعید نیست حالا هم مشغول آزار و اذیت خوک باشد. ازش پرسیدم جای دیگری موقتی برای من ندارد؟ کنج بیغوله‌ای، هرچی، فقط مدت کوتاهی بتوانم آنجا مستقر شوم تا این شوک را هضم کنم و حالم جا بیاید ببینم چه غلطی بکنم. گفت در توانش نیست. اضافه کرد فکر نکن بدجنسم. پیشنهاد دادم من حتی می‌توانم اینجا با خوک زندگی کنم، می‌توانم ازش مراقبت کنم. فکرش را بکن، چند ماه آسایش و قرار در چشم‌بهم‌زدنی از دست رفت! گفت پاشو، پاشو، خودت را جمع‌وجور کن، مرد باش، پاشو، همین که پاشی هم خوب است. اول و آخر هم که مشکلْ مشکلِ او نبود. تا همین‌جا هم خیلی صبوری کرده. یحتمل وقتی خواب بودم آمده و از اتاق زیرِ همکف بازدیدی کرده. 

احساس ضعف می‌کردم. بعید هم نیست ضعیف بودم. نورِ تندِ روز چشمم را می‌زد و کورمال راهم را جستم. اتوبوسی مرا به خارج شهر برد. در دشتی مستقر شدم، زیر تیغ آفتاب. اما حس می‌کنم این مال خیلی بعدترش بود. دورتادور زیرِ لبه‌ی کلاهم برگ چپاندم تا سایه‌بانی شود. شبش سرد بود. ساعت‌ها در دشت ول گشتم. آخرسر تَلی تاپاله پیدا کردم. روز بعد راه افتادم برگردم سمت شهر. از سه تا اتوبوس پرتم کردند بیرون. کنار جاده نشستم زیر آفتاب تا لباسم خشک شود. از آن لذت می‌بردم. با خودم گفتم دیگر هیچ کاری، مطلقاً هیچ کاری نمی‌شود کرد تا این‌ها خشک شوند. وقتی خشک شدند با بُرسی برس کشیدم‌شان؛ گمانم قشوی اسب بود که توی اصطبل پیدا کرده بودم. اصطبل‌ها همیشه ناجی من بوده‌اند. بعد رفتم دم خانه و التماس کردم لیوانی شیر و کمی نان و کره بدهند. هرچه خواسته بودم را دادند الّا کره. ازشان پرسیدم ممکن است در اصطبل بخوابم؟ گفتند نه. هنوز بوی گند می‌دادم، اما بوی گندی که سرخوشم می‌کرد. راستش بوی گند رخت و لباسم را به بوی گند خودم ترجیح می‌دادم و جز این، به خاطر بوی لباس‌ها، بوی خودم دیگر به مشام نمی‌رسید، البته غیر از گاه‌وگداری. در روزهایی که از پی آمد اقدامات لازم برای پس گرفتن پولم را انجام دادم. نمی‌فهمیدم دقیقاً چه اتفاقی افتاده، نمی‌فهمیدم من آدرس یادم رفته، یا اصلاً چنین آدرسی وجود ندارد، یا شاید اصلاً در خانه‌ای به آن آدرس کسی زن یونانی را نمی‌شناسد. جیب‌هایم را شخم زدم دنبالِ رسید، ببینم حداقل اسمِ زن چیست. رسید نبود که نبود. شاید وقتی خواب بودم زن رسید را کش رفته بود. نمی‌دانم چقدر به همین منوال گذشت، هرازگاهی استراحتی می‌کردم، باز ول می‌گشتم، گاهی در شهر، گاهی خارج شهر. شهر هم که خیلی عوض شده بود. راستش خارج شهر هم خیلی با آن چیزی که خاطرم بود فرق کرده بود. قبلِ تغییر و بعدِ تغییر فرقی نداشت، اثر جفت‌شان یکی بود. روزی اتفاقی پسرم را دیدم. کیفْ زیرِ بغل بلند گام برمی‌داشت. کلاه برداشت و تعظیمی کرد و دیدم کچلِ کچل است. تقریباً مطمئن بودم خودش است. برگشتم بهش خیره شوم. بدو بدو با پاهای اردکی‌اش می‌رفت و مدام به این و آن تعظیم می‌کرد و به چپ راست کلاه برمی‌داشت. مادرقحبه‌ی نفرت‌انگیز. 

یک روز آشنایی از زمان‌های قدیم را دیدم. در غاری نزدیک دریا زندگی می‌کرد. خری داشت که زمستان و تابستان، بر روی صخره‌ها یا کوره‌راه‌های منتهی به دریا، مشغول چریدن بود. هوا که به هم می‌ریخت خر سرخود برمی‌گشت به غار و پناه می‌گرفت تا طوفان تمام شود. به همین ترتیب آن‌دو شب‌های زیادی را بغل هم گذرانده بودند، درحالیکه بیرون باد زوزه می‌کشید و امواج بر ساحل می‌کوفتند. به‌مدد همین خر چیزهایی برای باغچه‌های روستانشینان می‌برد؛ از ماسه بگیر تا خزه و جلبک و صدف. در هر سفر هم بارِ کمی می‌توانست ببرد، چراکه خر پیر بود و روستا دور. اما همین کسبِ محقر کفایت می‌کرد پول تنباکو و کبریتِ آشنایم جور شود، هرازگاهی هم تکه‌ای نان. طی یکی از همین سفرهایش بود که مرا در حومه دید. بنده خدا از دیدنم خوش‌حال شد. اصرار کرد همراهش به منزل برگردم و شب هم پیشش بمانم. گفت هرچقدر دوست داری بمان. ازش پرسیدم مشکل و مرض خرش چیست؟ گفت توجهی بهش نکن، تو را نمی‌شناسد. بهش یادآوری کردم کلاً عادت ندارم بیش از دو سه دقیقه با کسی معاشرت کنم و جز این، دریا هم با من سازگار نیست. گمانم از شنیدن این ناراحت شد. گفت پس نمی‌آیی، نه؟ خودم هم تعجب کردم، اما پاشدم سوار خر شدم و در سایه‌ی درختان بلوط‌ قرمزِ بغل جاده راه افتادیم. دودستی یال خر را چسبیده بودم. پسربچه‌ها شروع کردند و به اذیت و جیغ‌وداد و سنگ پراندن، اما هدف‌گیری‌شان تعریفی نداشت و فقط یک سنگ بهم خورد، آن هم به کلاهم. یک بار هم پلیس به جرم سلب آسایش جلویمان را گرفت. دوستم به پلیس گفت ما فقط طبق طبیعتمان رفتار می‌کنیم، آن پسربچه‌ها هم همین‌طور، آن‌ها هم طبق طبیعتشان رفتار می‌کنند. در چنین شرایطی تعجبی ندارد که گاه‌وبی‌گاه خدشه‌ای به آرامش وارد شود. خواهش کرد بگذار راهمان را برویم، و نگران نباش، به‌زودی دوباره در شیفتت نظم و آرامش برقرار می‌شود. جاده‌های ساکت و سفید را پی گرفتیم⏤جاده‌هایی انگار غبارپوش⏤با بوته‌های زالزالک و گلِ گوشواره‌ای در دو سمت جاده و جابه‌جا علفی و قاصدکی. شب شد. خر مرا تا دم دهانه‌ی غار برد، به خودم بود نمی‌توانستم در تاریکی از آن سرازیریِ پیچ‌واپیچ منتهی به دریا راهم را پیدا کنم. بعد خر سربالایی را برگشت بالا و به چراگاهش رفت. 

نمی‌دانم چه مدت آنجا ماندم. کم‌لطفی‌ست اشاره نکنم غار چقدر مرتب و منظم بود. برای شپش‌خرچنگی‌هایم ضمادی از خزه و آبِ دریا ساختم، اما گمانم باز هم تعدادی از شپش‌ها زنده ماندند. بر ملاج و جمجمه‌ام کمپرس خزه هم گذاشتم که اولش خیلی آرامم کرد اما تأثیرش چندان طولی نکشید. توی غار دراز می‌کشیدم و گاهی به افق نگاه می‌کردم. بالا سرم پهنه‌ی وسیع لرزانی می‌دیدم بی هیچ عارضه‌ی جغرافیایی، نه جزیره‌ای، نه دماغه‌ای. شب‌ها در فواصل زمانی منظمی نوری درون غار می‌تابید. همین جا در غار بود که در جیبم شیشه‌ی ویال دارو را پیدا کردم. شیشه‌اش مصنوعی بود و لذا نشکسته بود. فکر کردم مگر آقای وِیر همه‌ی اموالم را ضبط نکرد؟ میزبانم بیشتر اوقات بیرون بود. عمده غذایمان ماهی بود. برای یک مرد، یک مرد واقعی، زندگی توی غار و به‌دور از مردم کاری ندارد. میزبانم گفت تا هر وقت بخواهم می‌توانم پیشش بمانم. و حتی گفت اگر ترجیحم تنهایی‌ست می‌تواند غاری در همان نزدیکی برایم پیدا کند. می‌توانست هر روز برایم غذا بیاورد و گاهی سری بزند ببیند روبراهم و کم‌وکسری ندارم. مرد بامحبتی بود. بدبختی فقط من نیازی به محبت نداشتم. ازش پرسیدم مَسکنی لب دریاچه، جایی که بشود اتراق کرد سراغ نداری؟ تحمل دریا برایم غیرممکن بود؛ خیزش و شکستن امواجش، جزر و مدش، و درکل حال‌بهم‌زن بودنش. برعکسِ دریا، باد حداقل گاهی از وزیدن می‌افتد. حس می‌کردم دست و پایم پر از مورچه است. بابت همین ساعت‌های مدیدی خوابم نمی‌برد. بهش گفتم اگر اینجا بمانم بلاهای زیادی سرم می‌آید و  البته خوبی‌هایی هم بر سرم آوار می‌شود. میزبانم گفت ممکن است غرق شوی. گفتم آره، یا ممکن است از صخره‌ای بپرم پایین. و بعد گفت عجیب است، خودم هیچ جای دیگری نمی‌توانم زندگی کنم؛ در آن کلبه‌ی کوهستانی‌ام که احوالم افتضاح بود. پرسیدم کلبه‌ات در کوهستان؟ دوباره داستان کلبه‌اش در کوهستان را گفت، یادم رفته بود، انگار که برای اولین بار می‌شنیدمش. ازش پرسیدم هنوز کلبه را داری؟ گفت از روزی که از آنجا فرار کردم دیگر کلبه‌ام را ندیده‌ام، البته دلیلی ندارد که بلایی سرش آمده باشد، نهایتاً  کمی تعمیر بخواهد. اما وقتی کلیدش را بهم تعارف کرد نپذیرفتم، گفتم راستش برنامه‌های دیگری دارم. گفت هر وقت کمکی از دستم برمی‌آمد می‌دانی کجا پیدایم کنی. آه، مَردم. چاقویش را بهم داد.

آن چیزی که بهش می‌گفت کلبه‌ی کوهستانی چیزی شبیه اتاقکی چوبی بود. در نداشت، یحتمل برای هیزم یا دلیل دیگری در را کنده بودند. قاب پنجره‌ها بی‌شیشه. سقف جابه‌جا ریخته بود. فضای داخلی، با بقایای یک تیغه به دو بخش نامساوی تقسیم شده بود. اگر هم روزگای اینجا اسباب و اثاثی داشت حالا خبری ازشان نبود. کف و دیوارها قربانی وحشیانه‌ترین اعمال شده بودند. کف زمین پوشیده بود از مدفوع، مال آدمیزاد و حیوان، هر دو، و جز این پر بود از کاندوم و استفراغ خشکیده. بر تاپاله‌ای قلب و تیری که سوراخش کرده بود نقش بسته بود. با این‌وضعیت آنجا هیچ چیزی نداشت که برای توریست‌ها جالب باشد. بقایای چند دسته‌گل توجهم را جلب کرد. معلوم بود کسی کیلومترها راه رفته و با حرص گل‌ها را دانه دانه چیده و بعد بی‌مقدمه پرتشان کرده اینجا؛ به نظرش یا کار عبثی آمده و یا گل‌ها هنوز هیچی نشده پژمرده شده بودند. مسکنی که کلیدش به من اعطا شده بود چنین چیزی بود. 

صحنه، صحنه‌ی آشنایی بود؛ ترکیبی از وقار و زوال.

کم‌لطفی نباید کرد، به هرحال سقفی بود بالای سرم. با بدبختی، با دستان خودم، بستری از سرخس ساختم و دراز کشیدم. یک روز دیدم نمی‌توانم از جایم بلند شوم. آخرش هم آن گاو نجاتم داد. از لابلای مهِ یخی به جستجوی سرپناهی آمده بود اینجا. یحتمل اولین بارش نبود. بعید می‌دانم مرا هم دیده بود. سعی کردم ازش بمکم اما توفیقی نداشتم. پستانش پوشیده از تاپاله‌ی خشک‌شده بود. کلاهم را برداشتم، تتمه‌ی قوایم را بسیج کردم و سعی کردم توی کلاهم شیر بدوشم. شیر ریخت زمین و از دست رفت، اما به خودم دلداری دادم اشکالی ندارد، حداقل شیر دیگر محبوس نیست. گاو مرا روی زمین این‌ور آن‌ور می‌کشید و اگر هم متوقف می‌شد برای لگد کردنم بود. هیچ خبر نداشتم گاوهایمان می‌توانند این‌همه غیرانسانی رفتار کنند. شاید هم به‌تازگی او را دوشیده بودند. پستان را با یک دستم چسبیده و با دست دیگر کلاه را زیرش گرفته بودم. اما درنهایت برنده او بود. کشان‌کشان تا دم در مرا برد و افتادم بیرون لای سرخس‌های جاری در آب، آنجا دیگر ول کردم. 

شیر را که سر می‌کشیدم بابت کاری که کرده بودم خودم را شماتت کردم. این گاو از دست رفته بود، دیگر نمی‌توانستم امیدی به او داشته باشم و هیچ بعید نبود به دیگر گاوها هم از آنچه گذشت هشدار دهد. اگر کمی بیشتر عنان اختیارم دستم بود شاید حتی می‌توانستم با گاو دوستی کنم. بعد بدان هر روز خودش با رغبت می‌آمد و، کسی چه می‌داند، شاید گاوهایی دیگر به همراهش. شاید حتی تهیه‌ی کره و حتی پنیر را هم یاد می‌گرفتم. اما به خودم نهیب زدم که نه، هر چه شد حتماً صلاحی در آن بوده.

دوباره که عازم شدم کل مسیر سرازیری بود. به‌مرور چندتایی گاری هم دیدم اما هیچ‌کدام سوارم نکردند. اگر صورت دیگری، اگر رخت و لباس دیگری داشتم هیچ بعید نبود سوارم کنند. حدس می‌زنم از زمان اخراج از اتاقِ زیرِ همکف خیلی عوض شده بودم. گمانم صورتم نشان می‌داد زوال و سرازیری جسمم شروع شده. دیگر خبری از آن ترکیبِ متناقضِ‌ چهره‌ام نبود؛ نه آن لبخند پاک و معصومانه به چهره‌ام نقش می‌بست، و نه آن فلاکتِ عریان. البته زور می‌زدم این ویژگی‌ها را باز احضار کنم، نمی‌شد. صورتم نقابِ چرمِ کهنه‌ی پشمالودی بود با دو سوراخ و یک چاک؛ دیگر پیاده کردن آن حقه‌های قدیمی برایم مقدور نبود⏤بزرگوارید عالیجناب، اجرتان با پروردگار که به من رحم کردید. وضع افتضاح بود. پس در آینده چطور و چگونه قرار بود به خزیدنم ادامه دهم؟ کنار جاده دراز کشیدم و با شنیدن صدای گاری‌هایی که نزدیک می‌شدند پیچ‌وتاب می‌خوردم و خودم را به خاک می‌مالیدم. برای اینکه یک وقت فکر نکنند خوابم یا مشغول استراحت. بعد شروع کردم ناله کنم کمک! کمک! اما صدایی که ازم خارج می‌شد صدایی بود مناسب مکالمه‌ای محترمانه. موعدم، زمانم، هنوز فرانرسیده بود و دیگر حتی نمی‌توانستم ناله کنم. آخرین باری که دلیلی داشتم برای نالیدن به‌خوبی همیشه‌ام نالیدم؛ اطرافم تا فرسنگ‌ها قلبی نبود که با شنیدنم به درد آید. سرنوشتم چه بود؟ این را از خودم پرسیدم و جواب دادم دوباره خواهم فهمید. جایی که جاده باریک می‌شد همان وسط دراز کشیدم، جوری که راه گاری‌ها بند بیاید و مجبور باشند از روی بدنم عبور کنند، حداقل یک چرخشان از رویم رد می‌شد و البته اگر گاری چهارچرخه بود که حداقل دو چرخش از رویم رد می‌شد. اما صبح سر رسید و با نگاهی به دوروبرم فهمیدم در حومه‌های شهرم و از آنجا تا همان جای همیشگی راه زیادی نبود، جایی ورای امیدواری مسخره به آرام و قرار و دردِ کمتر. 

در همین اوضاع نیمه‌ی پایینی صورتم را با کهنه سیاهی پوشاندم، سر چهارراهی آفتابی مستقر و مشغول گدایی شدم. به‌لطف عینک دودی اهدایی مربی‌ام هنوز چشمانم مختصر سویی داشتند. جز این کتاب «اخلاق» گولینکس )Geulincx) را بهم داده بود. البته عینک‌ها مردانه بودند و من بچه‌ای. جسد مربی‌ام را مچاله در مبال پیدا کردند، رخت و لباسش افتضاح و به‌هم‌ریخته؛ آنفاکتوس کرده بود. عجب سعادتی. عجب آرامشی. صفحه‌ی اول «اخلاق» اسمش را نوشته بود (وارْد) و عینک هم مال او بود. در زمانی که مشغول ذکرش هستم، پلِ عینک از مفتولی برنجی بود، شبیه رشته‌سیمی که با آن آینه و قاب عکس به دیوار آویزان می‌کنند، و دو روبان مشکی هم در حکم دسته‌های عینک بودند. روبان‌ها را دور گوشم تابیدم و از آنجا زیر چانه‌ام گره‌شان زدم. توی جیبم کنار آت‌وآشغال‌های دیگر، روی عدسی‌های عینک خط‌وخش افتاده بود. خیال می‌کردم آقای وِیر تمامی اموالم را ضبط کرده، ولی گویا این عینک قسر دررفته بود. اما دیگر نیاز چندانی هم به عینک نداشتم و فقط گاهی برای کم کردن درخشندگی آفتاب استفاده می‌کردم. اصلاً دلیلی نداشت اینجا درباره‌شان بگویم. اما کهنه‌ی سیاه خیلی اذیتم کرد. اصلاً از کجا کهنه را گیر آوردم؟ از آستر پالتوام، نه نه، آن موقع اصلاً پالتو نداشتم، از آستر کتم بود. محصول نهایی بیشتر از اینکه کهنه‌ای سیاه باشد کهنه‌ای خاکستری بود، شاید حتی چهارخانه هم بود، اما به‌هرحال باید با همین سر می‌کردم. تا بعدازظهر صورتم را به‌سمت جنوبِ آسمان می‌افراشتم، و بعد که شب می‌شد به‌سمت غرب. کاسه‌ی گدایی‌ام هم خیلی اسباب زحمتم شد. به خاطر وضعیت جمجمه‌ام نمی‌شد از کلاهم استفاده کنم. و اگر می‌خواستم دستم را دراز کنم که نه، اصلاً، این یکی گزینه نبود. درنهایت یک قوطی حلبی پیدا کردم و آویختمش به دکمه‌ی پالتوام، اه، نه، چه مرگم است، منظورم دکمه‌ی کتم بود، درست هم‌تراز با اسافلم. قوطی‌ام راست آویزان نبود، خیلی مجلسی متمایل شده بود به‌سمت رهگذرِ اتفاقی و فقط کافی بود پول‌سیاهش را بیندازد آن تو. اما برای همین صدقه دادن هم مجبور بود بیاید جلو و به من نزدیک شود و خطر تماس با من تهدیدش می‌کرد. سرانجام حلبی بزرگ‌تری پیدا کردم، شبیه جعبه بود و گذاشتمش روی پیاده‌رو کنار پایم. اما این تدابیر کافی نبود، مردمی که صدقه می‌دهند دوست ندارند پول را پرت کنند، این ارواحِ حساس چنین حرکتی را نمی‌پسندند و به نظرشان حقارتبار است. و جز این، برای چنین کاری مجبورند خوب نشانه‌گیری کنند. آن‌ها دوست دارند انفاق کنند اما نه اینکه نفقه‌شان قل بخورد و قل بخورد و از لای پای رهگذران و چرخ‌های عبوری⏤خدانکرده⏤نصیبِ نالایقی بشود. برای همین کلاً از خیر صدقه دادن می‌گذرند. البته کم‌لطفی‌ست اشاره نکنم بعضی‌هایشان خم می‌شوند، اما در کل آن‌هایی که صدقه می‌دهند چندان تمایلی به خم شدن ندارند. چیزی که بیش از همه دوست دارند این است که مفلوک را از دور ببینند، پول‌سیاه‌شان را آماده کنند، بی‌توقف همین‌طور که راه می‌روند پول را بیندازند و پشت‌سرشان صدایی بشنوند که محو می‌شود و می‌گوید اَجرت با خدا! شخصاً من که هیچ‌وقت چنین چیزی نگفتم، یا حتی چیزهای مشابهش، چون هیچ‌وقت اعتقادات درست‌وحسابی نداشتم؛ البته عوضش با دهانم صدایی درمی‌آوردم. درنهایت تخته‌ای پیدا کردم، چیزی شبیه یک سینی که به گردن و کمرم می‌بستم. درست در ارتفاع مناسب⏤هم‌ارتفاع جیبِ رهگذر⏤مثل طاقچه‌ای بیرون می‌زد و جز این به قدر کفایت از رهگذر دور بود که با خیال راحت سکه‌اش را پرت کند. بعضی روزها سینی‌ام را با گل و گلبرگ و غنچه و آن گلی که گمانم مردم به آن پیربهارک می‌گویند⏤مختصرْ هر آنچه دم دستم پیدا می‌کردم⏤تزیین می‌کردم. یعنی این‌طور نبود که بروم به جستجوی این تزیینات؛ تمام اقلام قشنگِ این توصیف، که سر راهم سبز می‌شد، سهم سینی‌ام بود. لابد فکر می‌کردند عاشق طبیعتم. بیشتر اوقات به آسمان خیره می‌شدم، بی فوکوس و میزان کردنِ چشمْ صرفاً تصویری تار می‌دیدم، چون که اصلاً میزان کردن چرا؟ اکثراً تصویر مخلوطی بود از سفید و آبی و خاکستری، و بعد دم غروب تمامی رنگ‌های غروب جای‌شان را می‌گرفتند. وزن آسمان را به‌نرمی بر صورتم احساس می‌کردم، صورتم را به آن می‌مالیدم، کله‌ام را می‌چرخاندم و گونه‌هایم را به‌نوبت به آن می‌ساییدم. هرازگاهی که می‌خواستم استراحتی به گردنم بدهم سرم را می‌انداختم پایین و چانه‌ام به سینه می‌خورد. در این حالت سینی‌ام را در دوردست می‌دیدم، ملغمه‌ای محو از رنگ‌هایی گوناگون. لش به دیوار تکیه داده بودم، وزنم را از این پا به آن پا می‌انداختم و با دستانم دُم کتم را گرفته بودم. چون دستِ‌به‌جیب گدایی کردن صورت خوشی ندارد، کارمندان را عصبی می‌کند، علی‌الخصوص در فصل زمستان. دستکش پوشیدن نیز مجاز نیست. موردی هم بود که بچه‌های ولگرد به هوای انداختن سکه‌ای کل دسترنجم را دزدیدند. لابد می‌خواستند شکلات بخرند. زیرزیرکی شلوارم را باز کردم که خودم را بخارانم. چهارانگشتی و از پایین به بالا خودم را خاراندم. پشم‌ها را می‌کشیدم، کیف می‌داد. گذر زمان را راحت‌تر می‌کرد، وقتی خودم را می‌خاراندم اصلاً متوجه نمی‌شدم زمان چطور می‌گذرد. نظر من این است که خارش واقعی واقعاً برتر از خودارضایی‌ست. آدم می‌تواند تا هفتادسالگی یا حتی بیشتر خودارضایی کند اما به مرور صرفاً تبدیل به عادتی پیش‌پاافتاده می‌شود. از آن‌طرف، اقلاً دوجین دست لازم داشتم اگر می‌خواستم درست‌وحسابی خودم را بخارنم. سرتاپایم می‌خارید، علی‌الخصوص اسافلم، از زُهار تا نافم می‌خارید، زیربغل‌هایم، سوراخ کونم، و جز این جاها، لکه‌های اگزما و قارچِ جلدی هم داشتم که حتی با فکر کردن به‌شان خارش مهیبی به جانم می‌افتاد. از خارش کون بیشترین لذت را می‌بردم. سبابه‌ام را تا بند دوم فرو می‌کردم. بعدتر که باید می‌ریدم دردش جانگداز بود. اما راستش دیگر چندان نمی‌ریدم. هرازگاهی ماشینی پرنده از بالاسرم پرواز می‌کرد و حرکتش در نظرم کند بود و حلزون‌وار. زیاد پیش می‌آمد که آخر روز ببینم جفت پاچه‌های شلوارم خیسِ خالی‌ست. حتماً شیرین‌کاری سگ‌ها بود. چون خودم شخصاً خیلی کم می‌شاشیدم. اگر هم احیاناً نیاز داشتم ادرار کنم مختصر چکه‌ای در خشتکم کافی بود، راحت می‌شدم. در جایگاهم که مستقر می‌شدم دیگر تا شب از آنجا جنب نمی‌خوردم. اشتها نداشتم، و البته پروردگار خودش هوای ضعفا را دارد. بعد از کار یک بطری شیر می‌خریدم و شب‌ها در انبار می‌خوردم. نمی‌دانم چرا بعدِ مدتی دیگر به خودم نمی‌فروختند؛ چه بهتر! پسرکی را مأمور کردم برایم بخرد و حواسش باشد اشتباه نخرد، همان شیرِ همیشگی. برای زحماتش پول‌سیاهی بهش می‌دادم. یک روز شاهد صحنه‌ی عجیبی بودم. عموم روزها البته چیز زیادی نمی‌دیدم. ایضاً چیز زیادی هم نمی‌شنیدم. اصلاً به چیزی توجه نمی‌کردم. دقیق بخواهم بگویم کلاً آنجا نبودم. دقیق‌تر بخواهم بگویم به‌باورم تا حالا هیچ جایی نبوده‌ام. اما آن روز بخصوص حتماً دوباره برگشته بودم. مدتی بود صدایی باعث وحشتم می‌شد. دنبال دلیل و منبع صدا هم نبودم چون به خودم دلداری می‌دادم که خودش قطع می‌شود. اما چون خودش قطع نشد چاره‌ای نداشتم جز اینکه بگردم دنبال منبع صدا. مردی روی سقف ماشینی تمرگیده بود و رهگذران را آزار و اذیت می‌کرد. حداقل برداشت من از ماجرا چنین چیزی بود. این‌قدر بلند عربده می‌کشید که فقط تکه‌پاره‌هایی از «گفتمانش» به گوشم می‌رسید. اتحاد… برادران… مارکس… سرمایه… قوت لایموت… محبت. همه‌ی حرف‌هایش به گوشم یونانی می‌آمد. ماشین بغلِ جدول، درست روبرویم بود و من سخنران را از پشت می‌دیدم. بی‌مقدمه برگشت و با انگشت به من اشاره کرد، انگار سیرک باشد. بلند داد زد به این مفلوکِ مطرود نگاه کنید! فقط از ترس دستگیر شدن است که برای گدایی چهاردست‌وپا نمی‌خزد. پیر، تنبل، گندیده، حاضر و آماده برای پرتاب روی تلِّ تاپاله. بعد توجه کنید هزاران نفر مثل او هستند، حتی بدتر از او، ده‌هزار نفر، بیست‌هزار نفر… صدایی آمد: سی‌هزار. سخنران ادامه داد هر روز از کنارشان رد می‌شوی و هر وقت پول خوبی به جیب زده‌ای صنار هم پرت می‌کنی برای این بدبخت‌ها. تابه‌حال به این ماجرا فکر کرده‌ای؟ صدایی آمد: خدا به دور. مرد خطابه‌اش را ادامه داد، صنار، سه‌شاهی. صدایی آمد: یک اسکناس مچاله. سخنران پی گرفت، هیچ به ذهنت خطور نکرده که این کارِ خیر نیست، جرم است، انگیزه‌ای‌ست برای برده‌داری، برای بی‌انگیزگی، برای قتل نظام‌مند؟ به این جنازه‌ی متحرک دقت کنید. شاید بگویید تقصیر خودش است. از خودش بپرسید آیا تقصیر خودش است. دوباره صدایی آمد: خودت ازش بپرس. بعد به جلو خم شد و خودش این وظیفه‌ی خطیر را به عهده گرفت. سینی‌ام بی‌نقص بود. حالا متشکل از دو تخته بود که به هم لولا شده بودند و دیگر می‌توانستم بعد از اتمام کارم تا کنم و بزنم زیر بغلم و عازم شوم. از خرده‌کاری‌های مسخره خوشم می‌آمد. برای همین کهنه را از صورتم برداشتم، سه چهار تا سکه‌ی دسترنجم را توی جیبم ریختم، سینی را از گردنم باز کردم، تا کردم و زدمش زیر بغلم. سخنران فریاد کشید صدایم را می‌شنوی ای حرامزاده‌ی مصلوب؟! بعد با اینکه هنوز روز بود راهم را کشیدم و رفتم. اما درمجموع آن کنجی که می‌نشستم نسبتاً آرام بود، یعنی شلوغ می‌شد اما هیچ‌وقت شلوغی‌اش بیش از اندازه نبود، محل گذر جماعتی شاداب و کوشا بود. حتم دارم آن سخنران یک مذهبی خشک‌مغز بود، توجیه دیگری برای رفتارش پیدا نمی‌کردم. شاید هم دیوانه‌ای متواری. اما صورت قشنگی داشت، کمی به سرخی می‌زد. 

هر روز کار نمی‌کردم. واقعیت این است تقریباً هیچ خرجی نداشتم. حتی موفق شدم مختصری هم بگذارم کنار برای روزهای واپسینم. روزهایی که کار نمی‌کردم، روی تختم در انبار دراز می‌کشیدم. انبارم ته باغِ عمارتی شخصی بود، بغل رودخانه. این عمارت درِ ورودی‌اش به کوچه‌ای ساکت و باریک و تاریک باز می‌شد، و دورتادورش دیوار بود، البته به‌غیر از ضلع شمالی ملک که، سی قدم جلوتر، می‌خورد به رودخانه. از آخرین اسکله‌های رودخانه که نگاه می‌کردی ملغمه‌ای از خانه‌های کوتوله، زمینِ بایر، پرچین‌های چوبی، مناره و برج دیده می‌شد. زمینی هم آن طرف‌تر معلوم بود، مخصوص جشن‌های عمومی، اما مابقی طول سال زمین‌فوتبال سربازها بود. اما خودِ عمارت، پنجره‌های طبقه‌ی همکفش⏤نه، نمی‌توانم. عمارت انگار متروک بود. دروازه‌ها قفل بودند و مسیرهای باغْ مدفون زیر علف هرز. فقط پنجره‌های طبقه‌ی همکف کرکره داشت. جز این کرکره‌دارها، شب‌ها گاهی برخی از پنجره‌ها روشن می‌شدند؛ اول یکی، بعد یکی دیگر. حداقل برداشت من چنین بود. شاید هم انعکاس نور بود، نمی‌دانم. روزی که ساکنِ این انبارِ تهِ باغ شدم آنجا قایقی کله‌پا هم پیدا کردم. سر پایش کردم، زیرش سنگ و چوب گذاشتم که تکان نخورد، نشیمن‌هایش را برداشتم و داخل قایق بسترم را ساختم. قلمبگیِ نوکِ بدنه‌ی قایق دسترسی موش‌ها را دشوار می‌کرد. اما عجیب شوق‌وذوقِ ورود به قایقم را داشتند. عجیب هم نیست، علی‌رغم اوضاع بی‌ریختم در نظر آن‌ها من گوشت زنده بودم. در طول این‌همه سالی که جاهای موقتی خانه می‌کردم این‌قدر با موش‌ها زندگی کرده‌ام که دیگر آن انزجارِ مردمان فرومایه از موش برایم بی‌معنی‌ست. راستش حتی ته قلبم مختصر محبتی به‌شان داشتم. موش‌ها با چه اطمینانی به‌سمتم می‌آمدند! هیچ ردی از انزجار در رفتارشان نبود. با اطواری مشابه گربه‌ها مدفوع می‌کردند. غروب‌ها غورباقه داشتم، ساعت‌ها بی‌حرکت می‌نشستند و بعد ناگهان با شلاقِ زبانشان حشره‌ای را از وسط هوا می‌قاپیدند. قورباغه‌ها دوست دارند زیر پیش‌آمدگی سقف چمباتمه بزنند، جایی که سقف تمام می‌شود و فضای باز شروع؛ آستانه‌ها را ترجیح می‌دهند. اما حالا باید با موش‌های آبی مبارزه می‌کردم، موش‌هایی لاغر و بسیار وحشی. برای همین بود که با تخته‌های اضافی، درپوشی برای قایقم درست کردم. کمی به عقب سُر می‌دادمش و از جلوی قایق به بسترم می‌خزیدم و با پا درپوش را هل می‌دادم سر جای اولش، جوری که کاملاً آن تو محفوظ باشم. اما پاهایم را به چی گیر می‌دادم که درپوش را هل بدهم؟ دقیقاً به همین منظور تکه چوبی زیر درپوش میخ کرده بودم؛ از کارهای کوچک این‌طوری خوشم می‌آمد. اما بهتر بود کل این عملیات را برعکس انجام دهم، یعنی از عقب سوار قایق شوم و بعد با دست‌هایم درپوش را هُل بدهم سر جایش تا بسته شود. برای دستگیره‌ی داخل قایق هم فکری کرده بودم، دو تا میخ‌طویله فروکرده بودم در بدنه‌ی قایق، دقیقاً در همان نقطه‌ای که لازم داشتم. همین خرده‌کارهای نجاری، با هر مصالح و ابزار دم‌دست، لذت ویژه‌ای داشت—البته اگر مجاز باشم اسم این‌ کارها را نجاری بگذارم. می‌دانستم پایان نزدیک است و من هم در نقشِ لازم فرورفته بودم، می‌دانید که، همان نقشِ—چطور بگویم، نمی‌دانم. باید اشاره کنم توی این قایق به‌قدر کفایت آسوده بودم. درپوش آن‌قدر خوب کیپ می‌شد که لازم شد سوراخی درش ایجاد کنم. معنی ندارد آدم در تاریکی چشمانش را ببندد، باید باز نگه‌شان داشت، حداقل نظر من‌یکی چنین است. درباره‌ی خواب حرف نمی‌زنم، دارم درباره‌ی چیزی حرف می‌زنم که گمانم نامش بیداری‌ست. باری، در این دوران خوابم خیلی کم شده بود، یعنی خوابم نمی‌گرفت یا بعضی وقت‌ها هم خیلی خوابم می‌گرفت، نمی‌دانم، شاید هم وحشت کرده بودم،‌ نمی‌دانم. درازکش طاقباز هیچی نمی‌دیدم جز نورِ محوِ خاکستریِ انبار که از لای درزهای تخته‌های درپوش داخل می‌شد. هیچی ندیدن، نه نه، این دیگر زیاده‌روی‌ست. محوْ صدای مرغان دریایی گشنه‌ای را می‌شنیدم که دمِ مجرای فاضلاب می‌چرخیدند. اگر حافظه‌ام مختل نشده باشد، خاطرم هست لابلای کفِ زردرنگی، گند و کثافت می‌ریخت به رودخانه و پرندگان گشنه‌ی وحشی بالای مخرجِ فاضلاب جیغ می‌کشیدند. صدای شلپ‌شولوپ فاضلاب را می‌شنیدم که به جداره‌ها و کرانه‌ها می‌خورد، و همچنین صدایی دیگر، صدایی کاملاً متفاوت، صدای امواج آزاد. صدای این را هم شنیدم. خودم هم وقتی در قایقم وول می‌خوردم، بیشتر از اینکه حس کنم در قایقم حس می‌کردم میان امواجم، یا حداقل به نظر من این‌طور می‌آمد، و همین‌طور سکونم هم از جنس سکون گردابه‌ها بود. این ممکن است غیرممکن به نظر برسد. باران، صدای باران را نیز زیاد می‌شنیدم، چون زیاد باران می‌آمد. گاهی یک قطره، از سوراخِ سقفِ انبار، نمی‌چکید، بر من منفجر می‌شد. همه‌ی این‌ها دنیایی نسبتاً سیال ساخته بود. و بعد البته باید به صدای باد اشاره کنم، یا شاید بهتر: صدای بازیچه‌های متنوع باد. اما همه و همه‌ی این‌ها چه معنی‌ای داشت؟ زوزه، ناله، مویه، آه. چیزی که ترجیح می‌دادم کوبش پتک بود، بنگ بنگ بنگ، کوبش پتک در بیابان. جز این‌ها یقین دارم گوز هم ازم درمی‌رفت اما هیچ‌وقت سر‌وصدایی جدی نداشت، با صدایی شبیه مکش ازم نشت می‌کرد و ذوب می‌شد در هرگزِ زورمند. نمی‌دانم چه مدت آنجا ماندم، اما کم‌لطفی‌ست نگویم جایم در جعبه‌ام خیلی گرم و نرم بود. به نظرم می‌رسید هرچه تمامتر از این سال‌های اخیر منفک شده‌ام، از این سال‌های اخیر مستقل شده‌ام. دیگر کسی سراغی ازم نمی‌گرفت، جویای حالم نمی‌شد، نمی‌پرسید کم‌وکسری دارم یا نه، و البته شدنی هم نبود کسی سراغی ازم بگیرد؛ این واقعیت کمی—فقط کمی—مضطربم می‌کرد. بله، حالم خوب بود، نسبتاً خوب، و ترس از اینکه بدحال شوم کم و کمتر می‌شد. و درباره‌ی احتیاجاتم باید بگویم که احتیاجاتم آب رفته بودند، متناسب با ابعادم، و طی این آب رفتنْ حوائجم چنان کیفیت منحصر به‌فردی یافتند که هرگونه فکری جهت رفعشان کلاً موضوعیت نداشت. من هم وجودی دارم، هرچند کم‌رمق و کاذب، وجودی خارجِ من؛ سابقاً وقوف به این موضوع سرخوشم  می‌کرد. اما به‌مرور آدم مردم‌گریز می‌شود و چاره‌ای هم نیست. همین چیزها کافی‌ست آدم به شک بیفتد که آیا اصلاً در سیاره‌ی درست است یا نه. حتی کلمات نیز ترکت می‌کنند، دقیقاً وضع همین‌قدر وخیم است. شاید هم این حال مربوط به لحظه‌ای‌ست که ظروف مرتبطه دست از ارتباط می‌کشند، می‌دانی که چی می‌گویم، همان ظروف کذایی*. تو هنوز همان جایی، بین دو زمزمه، بعید نیست همان ترانه‌ی قدیمی باشد—پروردگارا، یعنی ممکن است؟! چند باری هم پیش آمد که دلم می‌خواست درپوش را به کناری هل بدهم و از قایق خارج شوم اما نتوانستم، از بس کم‌رمق بودم و خالی از اراده، از بس تهِ آن قایق از اوضاعم راضی بودم. ثقل خیابان‌ها را سنگینْ روی سینه‌ام حس می‌کردم، خیابان‌های شلوغ و سرد، صورت‌های وحشتناک، سروصدایی که جر می‌دهد، سوراخ می‌کند، چنگ می‌کشد، می‌کوبد. پس صبر کردم تا شوق ریدن دوباره سر برسد، یا حتی شوق شاشیدن، می‌دانستم سر برسد از شوق بال درمی‌آورم. نمی‌خواستم آلونکم را کثیف کنم! اما گاهی اوقات هم پیش می‌آمد و هرچه می‌گذشت هم بیشتر و بیشتر پیش آمد. خمیده و خشک شلوارم را به‌زور کمی پایین دادم، به بغل چرخیدم، خیلی کم، فقط به قدری که دسترسی به سوراخ مهیا شود. وسط کثافتِ جهانشمولْ پادشاهی کوچک خودت را برپا کنی و، بعد، برینی به سرتاپایش، آه نه، دوباره دارم خودم را تکرار می‌کنم. حتی فضولاتم هم خودم بودند، می‌دانم، می‌دانم، اما گفتنش خالی از لطف نبود. بس است، بس است، یکهو به خودم آمدم و دیدم تصویر و سراب می‌بینم، آن هم منی که هیچ اهل این حرف‌ها نبودم، جز معدود مواقعی آن هم در خواب، اما جز این هیچ‌وقت تصویر نمی‌دیدم چون اگر می‌دیدم حتماً خاطرم می‌ماند، البته استثنای دیگرش شاید کودکی‌ام باشد، کسی چه می‌داند، در آینده که به اسطوره‌ها پیوستم شاید چنین بگویند. می‌دانم سراب و تصویر بودند، چون شب بود و تنها در قایقم بودم. جز این چه‌چیزی ممکن بود؟ اما من در قایقم بر آب‌ها روان بودم. لازم نبود پارو بزنم، جریانِ جزر مرا با خودش می‌برد. جز این پارویی هم دوروبرم نمی‌دیدم، حتما پاروها را برده بودند. البته یک تخته داشتم، گمانم بقایای نشیمن قایق بود، و گاهی که لازم می‌شد از همین تخته عوض پارو استفاده می‌کردم، منظورم آن گه‌گداری‌ست که جور خطرناکی به پایه‌های اسکله یا کرانه‌های رود یا بارجی لنگرانداخته نزدیک می‌شدم. چندتایی ستاره هم در آسمان بود. نمی‌دانم هوا داشت چه مسخره‌بازی‌ای درمی‌آورد، اما نه سردم بود و نه گرم و همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید. کرانه‌ها، کند و پیوسته، پس می‌کشیدند—ناگزیر بود—و به‌زودی از دیدرسم خارج می‌شدند. همین‌طور که رودخانه پهن و پهن‌تر می‌شد، انوار کمتر و کم‌رنگ‌تر می‌شدند. آنجا بر خشکی مردمان خواب بودند؛ تجدید قوای جسم‌های‌شان برای مرارت‌ها و خوشی‌های فردا. حالا دیگر قایق نرمْ روان نبود، آب‌های متلاطم خلیج بر آن می‌کوبید و قایق کژومژ می‌شد. همه‌چیز آرام به نظر می‌آمد و در عین حال آب کف‌آلود به داخل می‌پاشید. حالا در احاطه‌ی هوای دریا بودم، مأمنی غیر از خشکی نداشتم و در چنین شرایطی مأمنِ خشکی اصلاً چه معنی می‌دهد؟ فانوس‌های دریایی را دیدم، درمجموع چهار تا، که یکی‌شان هم فانوس نبود،‌ کشتی‌ای بود با چراغ هشدار. خوب می‌شناختم‌شان، حتی وقتی بچه بودم هم خوب می‌شناختم‌شان. شب بود، پدرم دستم را گرفته بود و بر یک بلندی بودیم. دوست داشتم مرا می‌کشید سمت خودش، بغلم می‌کرد، همان جوری که معنایی جز محبت و مراقبت ندارد، اما ذهنش مشغولیات دیگری داشت. همان پدرم بود که نام کوه‌ها را یادم داد. اما اختتامیه‌ی این تصاویر و سراب‌ها، بویه‌های چراغ‌داری بود شناور بر آب، و دریا انگار پرِ این‌ها بود، قرمز و سبز، و در کمال تعجب، زرد. و بر دامنه‌ی کوه، که حالا توده‌ی یک‌تکه‌اش داشت از پشت سوادِ روستا سر می‌کشید، شعله‌های آتش متناوب از طلایی به سرخ و بالعکس تغییر رنگ می‌دادند. می‌دانستم چیست که می‌سوزد، سرو کوهی بود. و ساعت‌ها بعد، در خانه‌ام، قبل از اینکه به رختخواب بروم از پنجره قدی‌ام به آتشی که افروخته بودم نگاه کردم. آن شب، شبی منور از نورهای دوردست، از آتشی بر دریا، بر خشکی و در آسمان، بر جزر و مد و جریانات دریا روان شدم. متوجه شدم انگار کلاهم با نخی به سوراخ دکمه‌ام گره زده شده. از نشیمنم عقب قایق بلند شدم، جرنگ‌جرنگِ بلندی شنیده می‌شد. صدای زنجیر بود. یک انتهای زنجیر به جلوی قایق بسته بود و انتهای دیگرش دور کمر من. یحتمل قبل‌تر تخته‌چوبِ کفِ قایق را سوراخ کرده بودم، چراکه در آن وضع این من بودم، افتاده بر زانو، که داشتم زور می‌زدم با چاقویم آب‌بندِ سوراخ را بیرون بکشم. سوراخ کوچک بود و آبْ کند بالا می‌آمد. با در نظر گرفتن همه‌ی ملاحظات—منهای حوادث پیش‌بینی‌نشده—اقلاً نیم ساعتی طول می‌کشید تا آب پر شود. حالا، عقبِ قایق لای ملافه‌هایم، با پاهایی کشیده، پشتم انبانی پرشده از علف عوض مخده، آرام‌بخشم را قورت دادم. دریا، آسمان و کوه‌ها و جزیره‌ها احاطه‌ام کردند، محاصره‌ام کردند، و با قوای قلبی تپنده مرا خرد کردند، خرده‌هایم را به دورترین سرحدات فضا پاشیدند. خاطره‌ی داستانی که ممکن بود گفته باشم سرد و محو فرارسید، داستانی همزادِ زندگی خودم، داستانی که نه شجاعت اتمامش هست و نه توان ادامه‌اش.

ترجمه‌ی ریچارد سیور با همکاری نویسنده (از فرانسه به انگلیسی)

ترجمه‌ی فارسی نیکزاد نورپناه

* شاید اشاره به کتابی از آندره برتون به همین نام، «ظروف مرتبطه».

اینجا زمین ماست

مولانا می‌گوید سخن سایهٔ حقیقت است.

ما در جایی از تاریخ هستیم که حقیقت تقریبا عریان است. چنگ زدن به آن شدنی‌ست؛ در خیابان، با مردم، در مردم، جزئی از مردم. مردمی که با یک نگاه آنها را از نامردمان سوا می‌کنی. همان نگاه کافی‌ست تا آهنگ گام‌هایتان و حتی مسیرهای فرارتان—از دست مستضعفین قاتل—یکی شود. حقیقتْ آمیختهٔ این فضاست. لمسش می‌کنی گرچه توان بیانش را نداری، هنوز سخن نشده. سخن نشدنش اما دلیل نبودنش نیست چون بودنش را جور دیگری و به روش‌های دیگری دیده‌ای، ندیده‌ای، درت رسوخ کرده، حلول کرده، تو همان آدم قبلی هستی و نیستی، مثل آدمیزادی که بالغ می‌شود و چیزی از کودک هنوز درونش هست، درش هست، و در عین حال او آن کودک نیست. مواجهه با حقیقت این‌چنین تو را دگرگون می‌کند. دگرگونی آلی، ناگزیر، زاینده. چون حالا مثل کودکی که دندانهایش نیش می‌زند، گفتن، کلمه، زور زدن برای گفتنِ کلمه در تو نیش می‌زند، آزارت می‌دهد. همان سخن که حرفش را زدیم. دارد دست و پا می‌زند، تقلا می‌کند، و تازه بعد از این‌همه تحول بشود سخن، و تازه این سخن سایه‌ای از حقیقت بیش نیست. تو این را می‌دانی چون صیرورت آن چیزی که به سخن تبدیل شد را دیدی. تو که این را می‌بینی با داس‌ات یاوه‌های این فضای آلوده، یاوه‌های شارلاتان‌ها را هرس می‌کنی، شاخه‌هایشان را از کمی بالای بیخ می‌زنی. تو فرق یاوه از کلمه از سخن را می‌فهمی. و جز این می‌دانی که آخرِ آخرش هم سخن چیزی بیش از سایهٔ حقیقت نیست و تو دیده‌ای، حقیقت را دیده‌ای، باشد، قبول، هنوز سخنش را نزاییده‌ای اما شک نداری که روزی از اندرونت، از لابلای مغزت، از جوارح میانی‌ات، از مغز استخوان‌های دردناکت، جانوری از تو، از همه‌مان، خارج می‌شود که لیاقت داشتن اسمِ سخن را دارد. که البته تازه سایهٔ حقیقت است.

اما عرضهٔ عمومی حقیقت جز با سخن ممکن نیست. با کلام. سهروردی می‌گوید «آنچه قائم است کلام است.» ما لال بودیم. کلام نداشتیم. شاید داشتیم، مغشوش، نامفهوم، تلنبار در بطون‌مان. حالا دارد خارج می‌شود. گاهی از مجرای حلقوم. با نعره‌ای، جیغی، فریادی؛ گاهی با دستخطی بر دیوار که ردّ ترسی مقدس در کج و کولگی‌اش مشهود است. ما داریم بزرگ می‌شویم. ما داریم مردم بودن را مزه‌مزه می‌کنیم. با احتیاط. با همین احتیاط مجبوریم به چیزهایی فکر کنیم که تا حالا پس‌شان می‌زدیم. به مرگ، به زندگی، به شجاعت، به مملکت و وطن، به معنی غامض ایران، به ما و دیگری، به فهم دیگری، به تاریخ طولانی نفهمیده شدن‌مان، به تاریخی که جلوی چشممان دارد ورق می‌خورد آن هم با دستان ما. به ارتباط اینها با همان حقیقت نورانی فکر می‌کنیم. داریم صدایمان را پیدا می‌کنیم، داریم قصه‌مان، روایت‌مان را می‌نویسیم. با سعی بسیار و خطاهای بسیار. لای اینهمه داد و بیداد شارلاتان‌ها و رجاله‌ها و قاتل‌ها. لوتر می‌گوید «گِل و لجن به چرخ می‌چسبد، مهم نیست، مهم حرکت چرخ است.» چیزی همهٔ این حرفها را به همدیگر متصل می‌کند. حقیقت؟ شاید. اما فعلا مهم حرکت چرخ است در مسیری که چیزی جز امتداد حقیقت نیست. رجاله‌ها و شارلاتان‌ها و گل و لجنی که به چرخ می‌چسبد همیشه بوده‌اند. از ازل بوده‌اند. در طول تاریخ ایران بوده‌اند. همین ایران غامضی که نه درست می‌فهمیمش و نه توان کندن ازش را داریم. ایران برایم شبیه خورشتی‌ست که هرچه می‌گذرد—و فرسوده‌تر می‌شوم—بیشتر جا می‌افتد. درکش سخت است. ما داریم همین را درک می‌کنیم. ما بخشی از ایرانیم. گرچه محذوف. تا حالا. حالا اما کل حرف همین است که ما—که زیادیم—داریم آنچه ناگفتنی بود را می‌گوییم. به سختی و با ترسِ سرکوب وحشیانه. با ترس از باتوم و لولهٔ تقنگ و سرنیزهٔ سرِ لولهٔ تفنگ و آن ون‌های کثافتی که یقین دارم روزی در‌همان میدان همه‌شان را کپه می‌کنیم، کوهی بلند از ون‌های چینی قراضه‌شان و همه، من و تو و بغل‌دستی‌هایمان دورِ لهیبِ آن شعله‌های وحشی وحشیانه می‌خندیم و پا می‌کوبیم و اصلاً فعل پایکوبی را از نو کشف می‌کنیم، مثل همان کلامی که باهاش ور رفتیم و ور رفتیم و از نو کشفش کردیم، از آن خودمان کردیم، کلمات‌مان را یکی‌یکی تلفظ کردیم و جمله ساختیم، روایت ساختیم، بودنمان را به سخت‌ترین روش ممکن به آن دیگریِ سرسخت فهماندیم. ما نمی‌توانیم نباشیم. اینجا زمین ماست، خاک ماست. محمدعلی فروغی کتاب تاریخ کلاس پنجمی‌ها را اینطور می‌گشاید: «مملکت ما ایران است و ما ایرانی هستیم و پدران ما هم ایرانی بوده‌اند.» سهل و ممتنع. ممتنع چون برمی‌گردد به اینکه آن ایران غامض چیست. ما اینها را داریم می‌فهمیم. کسی روی بلوک سیمانی قبر مهسا امینی با ماژیک وایت‌بورد نوشت «نام تو رمز می‌شود». کل مملکت به جوشش افتاد. بعدتر کسی بر دیواری نوشت «بدن می‌آشوبد». ما مدام به همین چند کلمه رجعت می‌کنیم. به زن و زندگی و آزادی و معنی‌شان رجعت می‌کنیم. به زندگی. به زنده بودن. به هنوز نفس کشیدن. به آن نفس‌هایی که یکباره قطع شدند و جز رد باریکی از خون بر گوشی موبایل چیزی از آنها نماند. آن رد قرمز بر مغز ما هم شُره کرده. از بغل حدقه‌هایمان آرام نشت می‌کند. از چاک گوشه چشم‌هایمان آرام سرازیر می‌شود. بیخود نیست که حوض‌های شهرمان قرمزند. دو چیز این جمله مهم بود: قرمز؛ و شهرمان. شهر ما، ما، ما داریم همین را یاد می‌گیریم، از آپارتمان‌های زشت‌مان—تبعیدگاه‌مان؟—خارج می‌شویم و کورمال کورمال شهرمان و خودمان در‌خیابان‌های شهرمان را پیدا می‌کنیم. بادی در این خیابان‌ها وزیده. نمی‌توان منکرش شد. صدایش از بامها می‌آید. همه می‌دانند. همه آن تصاویر شوم را دیده‌اند. همه چیز واضح است، اینقدر واضح که چشم را می‌زند. حقیقت هم عریان. ما باید احترام آن بادِ مبارکی که وزیده را نگه داریم. ما کی دوباره جوش می‌خوریم؟ کی سرپا می‌شویم؟ تسلا کجاست؟ درمان کجاست؟ ما به شدت تنهاییم و جز همدیگر و جز کلماتمان چیزی نداریم.

در سرزمین اشتباهی – درباره‌ی نامه‌های صادق هدایت

در سال‌های دهه‌ی بیست شمسی صادق هدایت برای دوستش که فرانسه زندگی می‌کرد نامه‌هایی می‌نوشته. برای حسن شهید نورایی. یادآوری اینکه ۱۳۲۰ متفقین ایران را اشغال کردند، رضا شاه به جزیره موریس تبعید شد و پسرش محمدرضا جایگزینش شد. شروع اولین نامه‌ی هدایت مال سال ۱۳۲۴ است و در آن انسداد و دشواری شروع به نوشتن را خیلی موجز بیان کرده:

یاهو هنوز چند دقیقه مانده تا موقع کافه برسد. مثل آدمی که بخواهد روی میز اتاق دکتر متخصص امراض مقاربتی بنشیند بالاخره نشستم، یعنی پشت میز، و قلمم را به کاغذ آشنا کردم.

عمده‌ی سطور نامه‌های هدایت درباره‌ی کتاب‌هاییست که درخواست می‌کند و دوستش برایش با پست می‌فرستد. چندان هم درباره‌ی کتاب‌ها نیست، بیشتر تشکر است و گاهی اشاره‌ای کوتاه. اما همین اشاره‌ها هم گاهی جالبند. برای من جالب بودند. درباره‌ی هنری میلر می‌نویسد:

سه جلد میلر را خواندم. خیلی اوریژینالیته دارد اما متاسفانه به یادداشتهای جنده‌بازی خود بیش از اندازه اهمیت می‌دهد.

یا مثلاً سیمون دوبووار هم چندان نظرش را جلب نکرده:

کتاب بووار را خواندم. چنگی به دل نمی‌زد مثل اینست که اگزیستانسیالیسم هم دارد دمده می‌شود.

گویا حسن شهید نورایی هم از رفقایشان بوده و برای همین هدایت گاهی اخبار «بچه‌ مچه‌ها» را هم برایش می‌نویسد، با همان گزیده‌گویی و وسواسی که در انتخاب کلمات دارد:

اگر جواب کاغذتان را دکتر حکمت یا صبحی نداده‌اند اولی از کون‌گشادی و دومی از گیجی و سرگرمی فراوان است.

این مرضی که نه در ایران حالت خوب باشد و نه دنبال هجرت باشی انگار مختص ما و زمانه‌ی ما نیست. هدایت هشتاد سال پیش از احوال مشابهی برای‌مان می‌گوید:

جای شما خالی چند روز پیش به شهریار رفتم و شب در منزل یکی از رعیت‌ها خوابیدم. گمان نمی‌کنم که هیچ جای دنیا وضعیت میهن ششهزار ساله را داشته باشد. تراخم، سل، مالاریا، کثافت، شکنجه‌های قرون وسطائی، نفاق حکمفرما است.

اینها اما یک روی سکه است، روی دیگرش این است که پای رفتن هم ندارد. مثلا:

از اینکه مخلص را به خطه‌ی اروپا دعوت کرده‌اید بسیار متشکرم اما عجالتاً نه شوق و نه وسیله‌ی این اقدام را در خودم نمی‌بینم و نه خیلی چیزهای دیگر را که شرحش مورد ندارد. به قول سعدی برای زناشویی باید مردی را آزمود.

اقلاً ده بار همین دو خط را خوانده‌ام. چیز خاصی هم نگفته. گفته شوق و وسیله‌اش را ندارم. چطور می‌شود شوق فرار از تراخم و مالاریا و کثافت را نداشت؟ من می‌دانم که می‌شود، اما چگونگی‌اش را نمی‌دانم. گمانم خود هدایت هم نمی‌دانست. این ندانستنش بروزی دیگر هم پیدا می‌کند. به شکل طنز و طعنه که با لحن به‌خصوص خودش جا و بی‌جا می‌خنداندم. این یکی را ببینید:

مریم فیروز مدتی است در سوییس می‌باشد. نمی‌دانم آزادیخواهان چرا بیشتر میل مهاجرت دارند. شاید آزادی اینجا را تأمین کرده‌اند و حالا به جاهای دیگری می‌پردازند.

از کنایه به مهاجران بگذریم؛ درباره‌ی نداشتن «وسیله‌ی» سفر بیشتر هم توضیح می‌دهد، اما انگار هرچه بیشتر می‌گوید ماجرا گنگ‌تر می‌شود. شاید خودش می‌دانسته حرفش شفاف نیست و دست به دامن سعدی شده. آزمودن مردی برای زناشویی. لابد خودش در این آزمون رفوزه می‌شده. حالا که هشتاد سال از آن روزها گذشته خیلی‌های دیگرمان هم کماکان در آن آزمون ناشناخته مردود می‌شویم. خودش اینجا بیشتر بسط می‌دهد:

اما راجع به مسافرت، متاسفانه باید بگویم که به هیچوجه وسیله ندارم. فایده‌اش چیست؟ خودم را بیجهت در هچل خواهم انداخت و بعد هم مطمئنم که به نتیجه نمی‌رسد. حسرتی هم ندارم. توی گند و گه خودمان غوطه‌وریم و فقط انتظار ترکیدن را می‌کشیم. فرنگ هم باز برای بچه تاجرها و دزدها و جاسوسهای مام میهن است. ما از همه چیز محروم بوده‌ایم و اینهم یکیش. وقتی که در اینجا نمی‌توانم زندگیم را تأمین بکنم فرنگ به چه درد من می‌خورد؟

بعد لابلای همین ناله از وضعیت ایران، ایرانی که اسامی بامزه‌ای برایش دارد (از «گندستان» و «مملکت گل و بول» بگیر تا میهن ششهزار ساله) ناگهان تکه‌هایی از روزمره‌های خودش می‌گوید که تصویرش را کامل و زمینی می‌کند: ویژگی‌اش فقط زبان تیز نیست، او لطافتی هم دارد. هدایت گویا گربه‌باز بوده آن هم زمانی که هنوز گربه‌بازی این‌طور باب نبوده:

راستی تا یادم نرفته عید جدید را به خودتان و خانمتان و همچنین به هویداها تبریک می‌گویم. حالا باید بروم و تنتور ید به پای گربه‌ام بزنم که دیشب پایش را سگ گاز گرفته.

تعجب من از گربه‌بازی هدایت شاید بیجاست، لای همین نامه‌ها «سه قطره خون» را خواندم و توصیفی که آنجا از ریخت و رفتار گربه‌ها می‌دهد قطعا مال قلم آدمی‌ست که بخشی از زندگی‌اش را وقف پیشه‌ی شریف گربه‌بازی کرده:

من یک گربه ماده داشتم، اسمش نازی بود. شاید آن را دیده بودی، از این گربه‌های معمولی گل باقالی بود. با دوتا چشم درشت مثل چشم‌های سرمه کشیده. روی پشتش نقش و نگارهای مرتب بود، مثل اینکه روی کاغذ آب خشک کن فولادی جوهر ریخته باشند و بعد آن را از میان تا کرده باشند.

همه جا هم ارجاعات هدایت به سعدی و حافظ نیست. اینجا در مورد تقدیر حرف می‌زند؛ برای منی که با «دوندگی» میانه‌ای ندارم متقاعدکننده هم حرف می‌زند:

مکتب فاتالیسم [تقدیرگرایی] که اخیراً به آن سر سپرده‌اید از همه‌ی سیستمهای دیگر عاقلانه‌تر به نظر می‌آید. اقلاً این تسلیت را به آدم می‌دهد که آنچه پیش بیایید از قدرت و دوندگی بشر خارج است.

در کف خرس خر کونپاره‌ای

غیر تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟

اگر هر سیستم و فلسفه‌ای در یک جای دنیا succes داشته باشد فلسفه‌ی ایران و ایرانی همان فاتالیسم است و راست راستی راه دیگری را هم نمی‌شود انتخاب کرد.

البته که می‌دانیم عمر این احکام کلی هدایت طولانی نیست. چند نامه جلوتر می‌گوید «ما هم می‌سوزیم و می‌سازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز.» تنها کلیتی که در سراسر نامه‌هایش ثبات دارد دلزدگی و انزجارش از وضع موجود است. وضع موجود را جایی اینطور تعریف کرده:

مسلمان‌بازی به طور عجیبی تقویت می‌شود و گندستان جریان عادی خود را طی می‌کند.

و اگر کلی بخواهیم بگوییم، دلزدگی و انزجارش هم عموماً این‌طوریست که «به عق می‌نشیند»:

از اوضاع و سیاست و اینجور چیزها تقریباً بی‌اطلاعم و فقط عقم می‌نشیند. 

اما گاهی جزییاتی هم تعریف می‌کند و کمی بیشتر می‌فهمیم که این آدم در چه فضایی می‌زیسته و دلایل دلزدگی و تمسخرش چه چیزهایی می‌توانند باشند. این یکی در مورد احمد فردید جالب است (مقاله‌ای که حسن شهید نورایی فرستاده را می‌خواند):

خودم همه‌ی آنرا خواندم و می‌خواهم بگویم از قسمت اول بهتر بود فقط آقای فردید با این جریان مخالف است و امروز در کافه می‌گفت که فلان پروفسور که کتاب روانشناسی او در فرانسه کلاسیک است چنین حرفهایی نمی‌زند. جلو بچه‌ها دهنش گائیده شد. موجود ضعیف و کله‌خشکی است. معتقد است که حمال اروپایی از علمای ایرانی بیشتر چیز می‌فهمد! و خودش را اروپایی می‌داند! گویا به وسیله‌ی intuition [شهود] به این مطلب پی برده است. در شماره‌ی ۵ سخن که تازه درآمده مقاله‌ی عجیبی راجع به نمودشناسی نوشته که خواندنی است.

به جز فردید، لیفش را به تن جمالزاده هم می‌کشد. از خلال نامه‌ها پیداست که جمالزاده مدام از این و آن سراغش را می‌گیرد، می‌خواهد ببیندش. برای سفری از خارج برگشته اما هدایت جاخالی می‌دهد. انگار حوصله‌اش را ندارد. جایی هم گله می‌کند که بعد از کلی اصرار چندتا از کتابهایش را برای جمالزاده فرستاده اما او جبران نکرده و کتابی نداده. بعدتر نامه‌نگاری خشکی هم انگار دارند. درباره‌ی یکی‌شان می‌گوید:

چند روز پیش جواب جمال‌زاده را فرستادم. البته احمقانه بود برایش نوشتم حوصله‌ی وراجی ندارم. همین. 

البته یکی-دو سال که می‌گذرد کمی نرم‌تر می‌شود؛ اینها مال پاییز ۱۳۲۹ است، قبل عزیمتش به فرانسه:

راستی اخیراً جمال‌زاده چند روز به تهران آمده بود. در خانه‌ی صبحی دعوت داشت من آنجا نرفتم. گویا حالا برگشته است و در اثر شوخی که تفضلی با او کرد ساعت مچی‌اش را برای من فرستاد.

هدایت جا و بی‌جا هم از اتاقش می‌نالد. از گرمایش و نمور بودنش و پشه‌هایش. البته که شکرگزاری را فراموش می‌کند:

باری، روزها را می‌گذرانیم. گرما هم شروع شده. آهنگری همسایه‌مان هم شب و روز دق و دوق می‌کند. ما هم لنگ لنگان قدمی برمی‌داریم و هر قدم دانه‌ی شکری می‌کاریم.

هدایت همیشه هم اینقدر بامزه نیست. یا شاید هست ولی گاهی عنان از دستش درمی‌رود و در وصف خودش از تشبیهاتی استفاده می‌کند که دیگر بامزه نیستند، ترسناکند، ردی از آخر و عاقبت شومش در آنها دیده می‌شود. «احساس محکومیت». «آرزو می‌کنم که اسم خودم یادم برود.» یا مثلاً دهم مهرماه ۱۳۲۸ که اینها را نوشته:

هر چه زور می‌زنم چیزی بنویسم مثل اینست که مطلبی ندارم. روزها را یکی بعد از دیگری در انتظار ترکیدن می‌گذرانیم. مدتی است که حتی از خواندن هم به طرز وحشتناکی عقم می‌نشیند. اغلب دراز می‌کشم و به نقش و نگاری که دوغاب گچ روی دیوار انداخته نگاه می‌کنم، پیش خودم صحنه‌های خیالی با آن می‌سازم. شاید توی زندان آدم آزادتر باشد چون اسم بدنامی آدمیزاد آزاد را ندارد – آزاد و زنده و دنیا و مافیها مثل اینست که مبتذل شده. همه‌اش مسخره است.

حالا که صحبت آخر و عاقبت شومش شد بد نیست به اطلاعات ویکیپدیایی اشاره کنم؛ هدایت یک بار هم در جوانی خودکشی ناموفقی داشته. در فرانسه. قبل از سالهای دهه‌ی بیست و این نامه‌ها. خودش را به رودخانه‌ای می‌اندازد. نجاتش می‌دهند. گویا سرِ شکستی عاشقانه. دلیلش به کنار، اما این روزها می‌دانیم که این رفتار زنگ خطرست، علامت آدمی‌ست که شاید بافت روانش بگونه‌ایست که تمایلاتی این‌چنینی دارد؛ مراقبت و درمان نیاز دارد. شاید این هاله‌ی دور هدایت به عنوان پادشاه بلامنازع سرزمین پوچگرایان کمی هم نیاز به بازبینی داشته باشد. 

ناامیدی هدایت نسبت به هر اصلاحی مایوس‌کننده است اما جز این ترسناک هم هست؛ حالا هشتاد سال از آن دوران گذشته و انگار هیچی عوض نشده، هنوز خری می‌رود و خری می‌آید و عده‌ای به زندگی در این فضای قی‌آلود محکومیم. آدم با خودش فکر می‌کند شاید ما هم مثل «آزادی‌خواهان» باید به سرزمین‌های آزاد کوچ کنیم. این را ببینید:

از اوضاع و سیاست خواسته بودید بی‌شوخی می‌گویم که هیچ اطلاعی ندارم. فقط شنیدم که کابینه تغییر کرده. کی آمد و کدام خر رفت هیچ نمی‌دانم و اصلاً نمی‌خواهم بدانم. نه تنها خودم را تبعه‌ی مملکت پرافتخار گل و بول نمی‌دانم بلکه احساس یکجور محکومیت می‌کنم. محکومیت عجیب و بی‌معنی و پوچ. فقط از خودم می‌پرسم «چقدر بیشرم و مادرقحبه بوده‌ام که در این دستگاه مادرقحبه‌ها توانسته‌ام لاشه‌ی خودم را بکشم!» قی‌آلود و کثیف و یک چیز قضا و قدری و شوم با خودش دارد. بهتری و بدتری و اصلاح و آینده و گذشته و همه‌ی آنها هم در نظرم باز یک چیز احمقانه و پوچ شده. جایی که منجلاب گه است دم از اصلاح زدن خیانت است. اگر به یک تکه‌ی آن انتقاد بشود قسمتهای دیگرش تبرئه خواهد شد. تبرئه شدنی نیست. باید همه‌اش را دربست محکوم کرد و با یک تیپا توی خلا پرت کرد. چیز اصلاح‌شدنی نمی‌بینم…

در همان اتاق نا راحتش اما انگار حواسش به سر و وضش است؛ مشخصاً به آن عینک معروفش که گویا مال آن طرف آب بوده:

الآن اتاقم ۳۵ درجه حرارت دارد. صدای چکش آهنگری بغل گوشم است. طرف دیگرش هم گرد و خاک بنایی است. یکجور ریاضت است. 

چون عینکم حالش خراب شده نسخه‌اش را در جوف پاکت می‌فرستم و اندازه‌ی دور آنرا در پشت نسخه به طور مضحکی خودم گرفتم اگر فرصت شد یک عینک با دور شاخی قهوه‌ای برایم بفرستید. اینهم خرده‌فرمایش. 

آيا هدایت در اتاقش دماسنج داشته؟ بهرحال می‌دانیم اتاقی‌ست که تابستان‌ها زیادی گرم است و زمستانها زیادی سرد:

جای شما خالی امروز اتاقم ۳۷ درجه است. درجه‌ی یک بدن سالم. اما خودم مثل ماهی روی خاک افتاده پرپر می‌زنم. آنوقت توی این هوا چه می‌شود کرد؟ زمستان هم مثل خایه‌ی حلاجها می‌لرزیم. این برنامه‌ای است که میهن عزیز برای ما تهیه کرده.

شکنجه‌ی ماه رمضان هم گاهی با معضلات اتاق مخلوط می‌شود؛ ۱۳۲۹ این را نوشته:

… هوایش الآن ۳۵ درجه است به طوری که مگس و پشه‌هایش یا مرده‌اند و یا از مکه‌ی معظمه به مدینه‌ی طیبه مهاجرت کرده‌اند. ماه مبارک رمضان هم هست. همه‌ی کافه‌ها بسته شده و مذهب خیلی دموکرات و آزادیخواه اسلام به موجب نهی از منکر همه جور تظاهر به روزه خوردن را قدغن کرده … همه‌ی اینها به درک، جلو خانه‌مان یک قهوه‌خانه است که علاوه بر سر و صدایش، شبها از یک بعد از نصف شب تا ساعت ۴ یا ۵ تمام برنامه‌ی ماه مبارک را که عبارت از اذان و مناجات و زوزه‌های ربانی و عرّ و تیز سبحانی است باید اماله کنم و لای سبیل بگذارم. این برنامه را آقای امامی که خودشان سالی به دوازده ماه در فرنگ معلق می‌زند برای هم‌میهنان عزیزش تنظیم کرده و آقای ارباب شاهزاده‌ی ساسانی آنرا در رادیو اجرا می‌کند و هیچکس هم حق اعتراض ندارد. پس در این صورت از حق کپه‌ی مرگ گذاشتن هم محرومم، حقی که اقلاً شپش و خرچسونه دارند. این را چه اسمی می‌شود رویش گذاشت؟ این یکی از صدها موضوع دیگر است. وقتی می‌گویم physiologiquement [از لحاظ جسمی] برایم غیر مقدور است برای نمونه یکی از آن مسائل است.

این یکی اشاره‌اش را با پوست و استخوان درک می‌کنم. از نظر جسمی… تهران شرایط مناسبی برای زیست آدمیزاد ندارد. من فکر می‌کردم مختص این روزهاست. این روزها که تهران هوا ندارد و فضا ندارد و صرفاً ساختمان‌های زشت و ماشین دارد به تعداد زیاد. وقتی هدایت می‌گوید «از لحاظ جسمانی» کاملاً می‌فهممش. سیاتیک پای راستم که گویا محصول دیسکِ لغزیده‌ام است یک سال تمام است که امانم را بریده. درمانهای مختلفی امتحان کرده‌ام اما مهمترین و ساده‌ترین درمان‌ها در دسترسم نیست: پیاده‌روی و استخر. عجیب است، اما پیاده‌روی در تهران دیگر غیرممکن شده، مگر اینکه به ریه‌هایی چدنی مسلح باشی. نوحه‌ی استخر را نمی‌گویم. اما خلاصه اینکه حتی اگر همزیستی با رجاله‌ها و زیرِ رجاله‌ها را بپذیری، واقعاً خود زیست به معنی بیولوژیکش در تهران دیگر ناممکن شده. من چهار سال در «حومه‌های» تهران زندگی کردم، تا پیارسال که آلودگی تهران—با غلتی سنگین، تیره—از سرِ کوه‌ها سرریز کرد به حومه‌ی کذایی و بعد به فکر افتادم که به جای دورتری در میان کوهستان‌های البرز فرار کنم؛ نکردم، عوضش برای بار هزارم به مهاجرت فکر کردم و کلافه شدم و حالا، حالا با خواندن همین نامه‌های هادی صداقت موقتاً کلافگی‌ام را طناب‌پیچ می‌کنم. تمرینی عبث. هدایت هم هم‌نظر است. در همین نامه‌ی شماره‌ی ۷۶ که گدازی منحصر بفرد دارد آخرش می‌نویسد:

یک خلایی است مال دیگران، ما بیخود تویش افتاده‌ایم و دست و پا می‌زنیم و می‌خواهیم ادای آنهای دیگر را در بیاوریم. همین.

جز اینها یافتن مشروبات باکیفیت در تهران هم از قدیم کار سختی بوده، یا حداقل برای هدایت که اینطور بوده (من هم چند ماه یک بار بعد از شبه‌مسمومیتی دردناک با خودم عهد می‌کنم دیگر از ساقی‌های ارمنی‌نام عرق نخرم):

کار [فریدون] هویدا چه شد؟ یک بطری جین عالی پیدا کردم. قیمت مشروب فرنگی چون قدغن شده سر به فلک زده. اگر خودش را زودتر به تهران برساند ممکن است یک گیلاس کوچک توی هوای ۳۷ درجه بهش بدهم تا عرش را سیر کند. اینهم ورّاجی ما.

عینک که می‌رسد ضمن تشکر گله می‌کند که «زیادی لوکس» است. جز عینک پارچه هم فرستاده:

نوشته بودید که پارچه فرستاده‌اید نمی‌دانم به عنوان خمس بود یا زکات؟ به هر حال اندام رعنایم که عجالتا کمردرد گرفته، تمام قد با زبان بی‌زبانی تشکر می‌کند.

البته همه گویا به دست و دلبازی دوستش حسن شهید نورایی نیستند، مواردی بوده که هدیه را پس گرفته‌اند:

دکتر بقائی را هم گاهی ملاقات می‌کنم و با هم مشغول جهالت می‌شویم. پریشب با هم بودیم. ۵ جفت جوراب شیک آمریکایی خریده بود به من بخشید. بعد پشیمان شد و آخر شب که مست کرده بود دوباره از من پس گرفت. 

لابلای نامه‌ها گاهی با خودم می‌گفتم زندگی اینقدر هم نمی‌تواند بد باشد، هدایت شاید بیش از اندازه نق‌نقوست. گمانم خودش هم این را می‌دانست اما با هوشمندی از این اتهام جاخالی می‌دهد و به هر جا که حس می‌کند زیاد نق زده با پیچشی سریع ابعادی کیهانی و کلان به ناراحتی‌هایش می‌دهد. از کثافت و کک و کنه می‌نالد و بعد ناگهان اشاره می‌کند که همه چیز بی‌معنی‌ست، و حتی بدتر، آنهایی که خوشند همه جا خوشند، چه در شهرستانک چه در پاریس و لندن:

منهم به تقلید سرکار بعد از چند سال مسافرت کوتاهی به شهرستانک کردم و چند روزی در میان بوی گه و لجن و کثافت و کک و کنه و غیره به سر بردم. اگرچه از حیث آب و هوا هیچ با اتاق من قابل مقایسه نبود و دکان آهنکوبی بغلش نبود، اما نمی‌توانم بگویم که خستگی مرا رفع کرد. مثل باقی کارهایم بی‌معنی بود. باز آنجا هم مال موجودات دیگری بود که چادر و پوش و خدم و حشم و وسایل زندگی داشتند و همانطور که شهرستانک هم میهن آنها بود پاریس و لندن و نیویورک هم مال آنها بود. 

اینطور هم نیست که هدایت کلا فکر ترک وطن را دور انداخته باشد؛ اما گاهی مقصدهای عجیبی به ذهنش می‌رسد:

راستی این قضیه را شنیده بودم که چهارده نفر ایرانی می‌خواسته‌اند تبعه‌ی حبشه بشوند. آیا ممکن است منهم درخواستی بنویسم و در شمار پانزدهمین خائن به میهن قرار بگیرم؟ فکر خوبی است. آیا مخارج مسافرت را هم می‌دهند؟ شرایطش چیست؟ 

اشاره‌ی به مخارج و هزینه‌ها و کلاً بحث پول در کل نامه‌ها جاریسیت. کارمندی‌ست که گویا عوض ترفیع مسیر برعکس را می‌رود و گاهی اشاره می‌کند به دلیلی مواجبش حتی کمتر شده. چیز زیادی از فضای کارش نمی‌گوید. همانطور که چیز زیادی از بطالت و جهالتی که شبها در کافه مشغولش می‌شود نمی‌گوید؛ فقط اشاره‌ای: «دیگر مطلب نوشتنی ندارم، وانگهی موقع عرق شده است.» اینها البته مایه‌ی افسوس است. منِ خواننده تشنه‌ی خاطرات یا حتی مثل مد این روزها ممواری از هدایت هستم. اما بهرحال دغدغه‌ی مالی همه جای نامه‌ها هست. جایی شوخی-جدی به دوستش پیشنهاد صادرات برنج و آجیل و خشکبار به اروپا می‌دهد. جای دیگری می‌گوید شخصی پیشنهاد داده حق چاپ کل آثارش را به مبلغ ۱۲ هزار تومان ازش بخرد. هدایت درجا موافقت می‌کند. خبری از طرف نمی‌شود. چند سال قبل‌تر هم (۱۳۱۵) در نامه‌ای از بمبئی به مجتبی مینوی این را نوشته:

بلیط لاتاری هم خریده‌ام، دعا کن میلیونر بشوم ترا هم صدا خواهم زد. به علاوه خیال تجارت و زناشویی هم دارم.

و کمی بعدتر هم که از بمبئی به تهران برمی‌گردد برای مینوی نوشت:

عجالتاً دو سه روز است که از همه جا مأیوس دوباره به بانک ملی پناه بردم و از صبح تا شام مشغول جمع و تفریق و کثافت‌کاری‌های دیگر هستم تا یک ماه امتحان بدهم اگر نپسندیدند مرا جواب بکنند.

برگردیم به همان دهه‌ی بیست، به بحث رفتن یا ماندن. با اینکه درباره‌ی حبشه مردد است اما در مورد هلندستان نظرش قطعی‌ست:

یاحق کاغذی که با تمبرهای رنگارنگ از هلندستان فرستاده بودید به اضافه‌ی کارت پستالها رسید. راستش کارتها چنگی به دل نمی‌زد. تیپهای یقور و دهاتی که به درد حمالها می‌خورد. امیدوارم به خیال تجدید فراش نیفتاده باشید! اگر آدم بتواند در هلاند بماند برای ماست بستن و رخت شستن و هیزم شکستن بد نیستند.

اما خب حالا که همه‌ی اشارات هدایت به رفتن یا نرفتم نقل کردم، شاید بد نباشد نقلی از نامه‌ای به مصطفی فرزانه بیاورم، مال سال ۱۳۲۹، انگار او تصویر کلی را می‌دیده:

خب حالا که رفتی ممالک خاج‌پرستان دوقرت و نیمت هم باقی است؟ چند صباحی در آنجا معلق می‌زنی، چند تا ادای تازه یاد می‌گیری، خیلی هم همت بکنی یک زن رختشور فرنگی هم می‌گیری و به میهن عزیزت برای خدمات اجتماعی برمی‌گردی، البته با مقادیر زیادی باد و برود.

به آن ۶-۷ سال مهاجرت ناموفق خودم فکر می‌کنم. جمع‌بندی هدایت را می‌فهمم. زن رختشور فرنگی. تازه آن هم همت می‌خواهد. مرد مهاجر کله‌سیاه خوب می‌داند که همان هم همت می‌خواهد. اما تا می‌خواهم از این خیالات منصرف شوم بقیه‌ی این نامه‌ی کذایی می‌آید سراغم. اگر با نقل قول بالا تصویری کامل از مهاجرت داده با این یکی تصویر را کاملتر هم می‌کند:

اگر زنت خوشگل بود شکی نیست که ترقیات روزافزون خواهی کرد و بعد هم توی یکی از بندهای «الف» و «ب» و «جیم» می‌افتی و داد بیدادت بلند می‌شود و بعد هم مثل پدربزرگت با دختر خدمتکار عشق‌بازی می‌کنی و مثلاً یک سفر هم به کربلا می‌روی و با کلیددار باشی تجدید عهد می‌کنی.

حالا که هشتاد سال گذشته آن الف و ب و جیم هم اسم‌های به روز خودشان را دارند. عشق‌بازی با آدمی «خارج از طبقه‌ات» هم که اینطور هدایت می‌گوید سنت ماست. یا شاید سنت آدمیزاد است. خدا را شکر هنوز به مرحله‌ی تجدید عهد با کلیددارباشی نرسیده‌ام.

ماجرای نامه‌های به حسن شهید نورایی کمابیش همین‌هاست، تا می‌رسد به پاییز ۱۳۲۹ که خبر می‌دهد شاید برای سفری به مملکت خاج‌پرستان بیاید:

بالاخره تصدیق کمیسیون پزشکی را گرفتم. تشخیص داده بود بودند که Psychose [روان‌پریشی] دارم و اجازه‌ی دو ماه مرخصی داده‌اند که بروم فرانسه و مشغول معالجه بشوم.

ضمناً مشغول فروش کتابهایم شده‌ام.

مضحک اینجاست که خودم نمی‌دانم چطور یکمرتبه این کون و پیزی را پیدا کردم و راستش را بخواهید همه‌ی این کارها لایشعر است. به هر حال هرچه بادا باد!

آخرین نامه می‌شود نامه‌ی شماره‌ی ۸۲ مربوط می‌شود به آذرماه ۱۳۲۹، یعنی چند ماه قبل از مرگش و در شُرف سفرش به فرانسه، در ۴۸ سالگی. سوال‌هایی که قبل از سفر از دوستش داشته اینها هستند:

موضوعی که می‌خواستم بپرسم یکی اینکه اگر ریال داشتم بهتر است همه را تبدیل به ارز بکنم یا اینکه به صورت ریال مثلاً به حساب سرکار بریزم تا بعد تبدیل به ارز بشود. دوم اینکه بهتر است در فرودگاه نقدینه—در صورتی که بتوانم به دست بیاورم—declare [اعلام] بکنم یا به طرز قاچاق. سوم اینکه آیا در آنجا حسابی آدم را می‌گردند و اذیت می‌کنند یا نه؟ چون اینهای دیگر با شرایط دیگری سفر کرده‌اند که نمی‌دانند. به هر حال، بعد هم می‌خواستم بدانم چه چیزها از رخت و لباس و غیره بهتر است آدم اینجا تهیه کند.

بند آخر هم اشاره می‌کند به مقررات دانشگاه (البته در نامه‌های قبلی می‌گوید کارمند اداره‌ای است؛ ویکی‌پدیا می‌گوید اول کارمند بانک ملی بوده و بعد هم وزارت خارجه، اما گویا بعد از آن به عنوان مترجم در دانشگاه هنر دانشگاه تهران کار می‌کرده) که اگر کسی دعوت رسمی از شوراهای فرهنگی یا یونسکو داشته باشد می‌تواند به اسم مطالعه به مدت یک سال در خارج اقامت کند با تمام مزایا و پرداخت حقوق و غیره. اما گویا هدایت در این روش توفیقی نداشته. آشنایی قرار بوده از یونسکو برایش دعوتنامه بفرستد که نفرستاده. اما بهر حال این سفری که از آن دم می‌زند «به اسم معالجه» است. ولی خب قبلتر به فروش کتابهایش اشاره کرده و پس لابد پیش خودش برنامه‌ای بلندتر از یک مرخصی دوماهه‌ی استعلاجی داشته. در آن چهار ماه نافرجامش در پاریس تلاش می‌کند به لندن یا ژنو برود (جمالزداه ژنو بود). هر دو ناموفق. در نامه‌ای به جمالزاده اشاره‌ای به این برنامه و دشواری‌هایش کرده:

یا حق، دو سه ماه از مرخصی محدودی که داشتم حسابی نفله شد … از این‌جا که خیری ندیدیم. به علاوه اشکالات خیلی مضحک برای جواز اقامتم می‌کنند. اینست که خیال دارم فرانسه را ترک بکنم و باقی‌مانده‌ی مرخصی را در لندن و یا سوییس بگذرانم. از قراری شنیده‌ام ویزای شیعیان علی به اشکال تهیه می‌شود.

تهش را هم که همه می‌دانیم. تهش می‌شود تقریباً چهار ماه بعد از آخرین نامه‌اش به حسن شهید نورایی (نامه‌ی ۸۲)، در پاریس، سال ۱۳۳۰. در پاسخ آن ساعتی که جمالزاده برایش فرستاد هدایت پشت کارت ویزیتش برایش نوشته: «با یکدنیا تشکر ساعت مرحمتی توسط آقای تفضلی واصل گردید». کارت ویزیتش یک کارت لخت و عور است. هیچی رویش چاپ نشده جز اسم خودش وسط کارت. جمالزده هم گویا کارت را نگه داشته و بغل اسم هدایت نوشته: «تاریخ وفاتش ۱۰/۴/۵۱ پاریس». هدایت ۱۲۸۱ به دنیا آمد. تقریباً حوالی تولد پدربزرگم. اما نمی‌دانم چرا هنوز این قدر ملموس است. جدای از جوّ نوجوانانه‌ی دور و بر اسمش هنوز می‌شود به او برگشت، هنوز می‌شود خواندش، دغدغه‌هایش هنوز موضوعیت دارند و هنوز برطرف نشده‌اند. حالِ مایی که حس می‌کنیم اینجا گیر کرده‌ایم و رفتن خری و آمدن خری دیگر را تماشا می‌کنیم تغییر خاصی نکرده. نبرد علمای روحانی با شاهزادگان ساسانی کماکان ادامه دارد. بعضی‌ها هم می‌گویند همدستند. خدا می‌داند. به قول خودش زندگی قی‌آلودیست. درمان‌ها نیز عوض نشده‌اند: همان بطالت و جهالتی که هدایت سربسته می‌گوید و البته کاش سرش را باز کرده بود. به قول خودش: یک خلایی است مال دیگران، ما بیخود تویش افتاده‌ایم و دست و پا می‌زنیم و می‌خواهیم ادای آنهای دیگر را در بیاوریم. همین.


رمانم: ناپدید شدن – انتشارات روزنه

بایگانی

Blog Stats

  • 1٬376٬958 hits

grizzly.khers@gmail.com